📌 #بریده_کتاب
نزدیک شجره بودیم. عنوان «کنگرهی جهانی موبایل» را جست و جو کردم و روی آدرسش زدم. یک صفحهی رنگی رنگی باز شد که میگفت:«اینجا بزرگترین و تأثیرگذارترین رویداد ارتباطی دنیاست. به ما بپیوندید!»...
اتوبوسها در پارکینگ پر اتوبوسِ مسجد نگ داشتند و پیاده شدیم. دوست داشتم همهجا پر از بنرهای شاد و رنگارنگی بود که خبر از «مشهورترین و تأثیرگذارترین رویداد مذهبی دنیا» میدادند و بالای ورودی محوطهی مسجد هم نوشته بودند:« میز پذیرش. به ما بپیوندید!» یا حداقل تابلویی بود که میقات بودن شجره را یادآوری میکرد و میگفت:
خدا در یک قدمی است. «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ!»
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۱۸: حاج خانم ✍️ش. شیردشتزاده خانم س کفن را باز کرد و
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۱۹: تجهیز میت
✍️ش. شیردشتزاده
وقتی داشتند پیکرها را داخل ماشین حمل تابوت میگذاشتند تا ببرند حسینیه، یک خانم مسن داشت از همان خیابان رد میشد. یک خانم مسن مانتویی بود. هاج و واج خیره به ماشین مانده بود. فکر کنم داشت اسم شهدا را از روی تابوتها میخواند و به این نتیجه میرسید که خانواده بودهاند و بهتزده بود و شاید مثل من داشت توی دلش به اسرائیل فحش میداد.
توی آن وداع، با این که خیلی خیلی جانسوز بود، خیلی گریهام نگرفت. انگار هنوز در بهت سردخانه بودم. فکر نمیکردم پایم به سردخانه باز شده باشد. کاری را کرده بودم که به خواب هم نمیدیدم. انگار تازه به عمق فاجعه رفتم. و البته انقدر کار زیاد بود که خیلی فرصت گریه هم نداشتم. گاهی غم انقدر شدید و زیاد به آدم هجوم میآورد که فرصت گریه را هم میگیرد و آن روز از آن روزها بود. دوتا از شهدا کودک بودند؛ شش و هفت ساله. یکیشان یک خانم جوان بود. جمعیت زیادی توی حسینیه بود و هرکس عزیزی را صدا میزد. یکی مادرش را، یکی برادرش را، یکی خواهرزادهاش را و یکی خواهرش را. بعضی یک گوشه حسینیه نشسته بودند و آرام میگریستند و بعضی کنار تابوتها، شیونکنان به سر میزدند. مردی تابوت یکی از شهیدهها را بغل گرفته بود و خواهرش را صدا میزد. خانمی اصرار داشت تابوتها را باز کنیم که عزیزانش را آخرین بار ببیند. بغضِ توی گلویم انقدر بزرگ بود که تمام گلو و گردن و فکم درد گرفته بود و باز هم نه میتوانستم و نه میخواستم گریه کنم. دائم باید روی سر خانوادهها گلاب اسپری میکردیم؛ بلکه اثر آرامشبخش گلاب افاقه کند که نمیکرد. مگر این داغ سنگین با چهار قطره گلاب آرام میشود؟ و هربار یک نفر غش میکرد و میرفتیم بالای سرش و تا او را به هوش بیاوریم، دیگری غش میکرد. راستش به این نتیجه رسیدم که آدم تا بیرون حادثه است گریهاش میگیرد. به عمق که بروی دیگر خبری از گریه نیست. سکوت است و خوردن بغض؛ آن حالی که من داشتم.
بعد از وداع، دوباره برگشتیم توی سردخانه. راستش دیگر فضای سردخانه خیلی به نظرم سنگین نبود. انگار عادی شده بود؛ عادی هم نه، قابل تحملتر. باید کارهای قبل را ولی به ترتیب عکس انجام میدادیم: جمع کردن پارچه سبز، بستن کفن. خواهر شهیده یک کفن داده بود به من. گفته بود شهیده خودش این کفن را برای خودش خریده و گفته روی آن دعا بنویسند. کفن نو را گذاشتم روی پیکر که بعداً غسالهها با کفن قبلی عوضش کنند. و وقتی داشتیم با خانم س، بند بالای کفن را میبستیم، خانم س گفت: الان داره بهمون میخنده میگه دارین زحمت اضافه میکشین، من اون کفن رو میخوام!
آن روز ظهرش خانه مادربزرگ علی دعوت بودیم. تمام راه داشتم این مداحی را گوش میدادم که میگفت: دارند یک به یک و جدا میبرندمان/ شکر خدا به کرب و بلا میبرندمان/ ما نذر کردهایم که قربانیات شویم/ دارند یک به یک به منا میبرندمان/ اول میان عرش خدا سینه میزنیم/ بعداً به هیئت الشهدا میبرندمان/ سربند یا حسین به ما میدهند و بعد/ با هروله به عرش خدا میبرندمان/ این دل حسینی و رضوی بوده از ازل/ از کربلا بهشت رضا میبرندمان...
انگار چیزی تغییر کرده بود. هی به دستانم نگاه میکردم و باورم نمیشد با آنها چکار کردهام. شاید علی هم بعد از اولین باری که توی سردخانه کار کرده همین حس را داشته. و تازه داشتم خستگی شدید آن روز را حس میکردم؛ طوری که وقتی رسیدیم خانه مادربزرگ علی، همه از چهرهمان خواندند که چقدر خستهایم و گفتند لازم نیست کمک کنیم. رفتم یک گوشه ولو شدم؛ یک گوشه به دستانم خیره شدم و سعی کردم اتفاقات آن روز را هضم کنم. لباسها و چادر و دستم هنوز بوی سردخانه را میداد. بوی آن عطر را همراه بوی کفن و پنبه مرطوب. هم آزاردهنده بود هم نه. دستم هم انگار هنوز اثر سردی لمس پیکر را داشت و دلم میخواست این اثر همیشه بماند؛ اثر لمس پیکر یک شهیده.
آن روز وسط مهمانی، داشتم با مرورگر داخلی درباره احکام تجهیز میت جستوجو میکردم. احکام غسل میت، مس میت، کفن میت، تحنیط میت. تا آن روز اصلا درست نمیدانستم کافور چیست؛ حالا میدانم. اصلا نمیدانستم کفن چند بخش دارد، یا اصلا غسل میت برای چه امواتی لازم است. حالا همهاش را به لطف جنگ میدانم.
ادامه دارد...
#لشگر_فرشتگان
http://eitaa.com/istadegi
ورود سگ و آمریکایی به تنگه هرمز ممنوع!
🔹 تصویری از دیوار نویسیهای این روزهای تهران
@istadegi
43.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 ایرانی جمعوجور اما مرگبار/ معرفی کامل سامانه «مجید»
🔹️قاتل پرنده های دشمن را بشناسید
@istadegi
⏪شرفیابی فرمانده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا به محضر فرمانده معظم کل قوا حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای(مدظله العالی)
🔹سرلشکر پاسدار خلبان علی عبداللهی در شرفیابی به محضر فرمانده معظم کل قوا حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنه ای مد ظله العالی گزارشی از آمادگیهای نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران اعم از ارتش جمهوری اسلامی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نیروهای انتظامی امنیتی و مرزبانی کشور، وزارت دفاع و بسیجیان قهرمان تقدیم نمودند.
🔹فرمانده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا در این گزارش اظهار داشت، آحاد رزمندگان اسلام به لحاظ روحیه رزم آمادگی دفاعی و هجومی، طرحهای راهبردی و تجهیزات و تسلیحات مورد نیاز برای مقابله با اقدامات خصمانه دشمنان آمریکایی - صهیونی از آمادگی بالایی برخوردار هستند و در صورت هرگونه خطای راهبردی، تعرض و تجاوز از سوی آنان با سرعت عمل، پرشدت و پرقدرت با آن برخورد خواهند نمود.
🔹سرلشکر پاسدار خلبان علی عبداللهی از سوی آحاد رزمندگان اسلام و نیروهای مسلح به فرمانده معظم کل قوا مد ظله العالی اطمینان دادند که با تبعیت کامل از فرامین معظم له تا پای جان و تا آخرین نفس از آرمان های انقلاب اسلامی، سرزمین عزیزمان ایران، حاکمیت و منافع ملی و ملت غیرتمند و شجاع ایران دفاع نموده و دشمنان خبیث، کينه توز و متجاوز را از نیات پلید و تجاوزکارانه خود پشیمان خواهند نمود.
🔹در اين ديدار فرمانده معظم کل قوا حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای مدظله العالی ضمن قدردانی از آحاد رزمندگان سلحشور و شجاع و نیروهای مسلح مقتدر کشور، به دنبال تدابیر قبلی خود در طول جنگ تحمیلی سوم (جنگ رمضان) که در پرتو عنايات الهی پیروزی های شگفت انگیزی را بدنبال داشت و دشمنان را در دستیابی به اهداف پلیدشان ناکام گذاشت تدابیر جدید و راهگشایی برای تداوم اقدامات و مقابله مقتدرانه با دشمنان را ابلاغ فرمودند.
@istadegi