☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 88 این را م
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 89
-چایی میخوری برات بیارم؟
مادرجان پوسته گردوها را توی پلاستیک ریخت و این را گفت. گفتم: آره!
برخاست و به آشپزخانه رفت و کمی بعد با دوتا لیوان چایی برگشت. رادیو روشن بود ولی با صدای کم. صدایش در حد یک وزوز بود. صدای خروپف باباجان از اتاق میآمد.
نمیفهمیدم دفتر خاطرات ناهید چه ربطی به من دارد. یادم افتاد که توی آن کاغذهایی که در زیرزمین پنهان کرده بودم، نوشته بودم: د. ن 1362 و 61 بررسی شود.
د. ن به احتمال زیاد مخفف «دفتر ناهید» بود. جور در میآمد؛ چون توی آن دفتر حوادث آن سالها نوشته بود. چیزی که نمیفهمیدم این بود که چه چیزی توی خاطرات آن دو سال هست که من میخواستم بدانم؟ چرا انقدر پنهانی؟ این را میفهمیدم که یک ربطی به مادرم داشت؛ ولی نمیدانستم چی. و مهمتر از اینها: خود ناهید کجا بود؟
-چاییت سرد شد. برم عوضش کنم؟
دستم را دور لیوان چای گرفتم و گفتم: نه نه خوبه...
ولی هنوز داغ بود. صبر کردم و با خودم کلنجار رفتم. مادرجان قطعا ناهید را میشناخت. ناهید بارها گفته بود که برای مهمانی رفتهاند خانهشان. همسایه بودند. پس مادرجان میدانست ناهید کجاست. حرفها را توی ذهنم مزمزه کردم. در ذهنم بهانهای تراشیدم و گفتم: مادرجان؟
-جانم؟
-شما ناهید رو میشناسید؟
مادرجان اخم کرد و آخرین قطرات چایی داغش را فرو داد.
-ناهید؟ کدوم ناهید؟
-همون که دوست مامانم بود. فکر کنم همسایهتونم بوده.
-آهان... اون خدابیامرز؟
با چشمان گرد و صدایی که از تعجب بلندتر از حد معمول بود گفتم: مُرده؟
-شهید شده. مگه اینو نمیدونستی؟
حیرتم بیشتر شد. گفتم: یادم نمیاد!
-چطور مامانت بهت نگفته؟
-شایدم گفته و یادم رفته.
-آره... حتما همینطوره. چون خیلی با هم صمیمی بودن. خانواده شوهرش تا همین ده دوازده سال پیش همسایه ما بودن. حالا برای چی میپرسی؟
سعی کردم دروغم در لرزش صدایم لو نرود. گفتم: هیچی... رفته بودم زیرزمین آلبوما رو نگاه میکردم... بعد یه عکس دیدم از مامانم و یه دختره. پشتش نوشته بود ناهید.
بیشترش درست بود. درواقع فقط قسمت ملیحه را سانسور کردم و این که عکس را از کجا گیر آوردهام.
-چی شده رفتی سراغ آلبوما؟
-هیچی. همینطوری.
-قربونت برم. بمیرم که دلت تنگ شده.
دلم تنگ نشده بود ولی انکار نکردم. بهتر بود همینطوری فکر کند. مظلومانه سرم را انداختم پایین. بعد پرسیدم: حالا این ناهید چرا شهید شده؟
-من که درست نمیدونم. باید از بابا و مامانت بپرسی. تاجایی که من میدونم توی سپاه کار میکرد. یه روز رفتن به یکی از خونه تیمیهای منافقین حمله کنن، تو اون عملیات شهید شد. بابات میگفت عملیات لو رفته بوده. همون لحظه اول تیر خورده بود اینجاش.
با دست به بین دو ابرویش اشاره کرد و ادامه داد: طفل معصوم حامله هم بود. خودش درجا شهید شد و بچهش هم زنده نموند.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸
🌷 پرستار شهیده مرضیه نبوینیا🌷
🔸تولد: ۱۳ آذر ۱۳۷۳، لاهیجان، استان گیلان
🔸شهادت: ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴، رشت، استان گیلان
🥀 در حمله کودتاگران امریکایی صهیونی به درمانگاه امام سجاد شهر رشت به شهادت رسید.
#روز_پرستار
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 پرستار شهیده مرضیه نبوینیا🌷 🔸تولد: ۱۳ آذر ۱۳۷۳، لاهیجان، استان گیلان 🔸شهادت:
نامش را که توی گوگل جستجو کردم، دیدم صفحهاش در سایت پذیرش24 هنوز هست. مرضیه نبوینیا، کارشناس مامایی.
حافظ هشت جزء قرآن بود و عاشق شغلش. وقتی میخواست در درمانگاه امام سجاد استخدام شود، از او پرسیده بودند: از حقوق و مزایای اینجا با خبر هستید؟
گفته بود: برای من مهم نیست.
خیلی اهل روزه مستحبی بود، خصوصاً روزهای ماه رجب و شعبان. همان روزی که شهید شد، مرضیه روزه بود. دوستش در دوران دانشجویی به او اعتراض میکرد که درسهای علوم پزشکی سنگین است و روزه مستحبی واجب نیست، روزه نگیر. در جواب اعتراض دوستش میگفت: نگران من نباش، خدا کمک میکند.
درسهای رشته مامایی سنگین بود. ما هر روز از ۸ صبح کلاس داشت تا ۳ بعدازظهر و بعضی روزها تا ۵. اما مرضیه با همه این سختیها، هم درس میخواند و هم در فعالیتهای بسیج شرکت میکرد.
وقتی میخواست ضربان قلب جنینی را گوش کند، با نهایت صبوری و دلسوزی این کار را انجام میداد. اگر مادر بارداری برای بلند شدن از تخت سختش بود، کمکش میکرد. در بیمارستان، وقتی میخواست از مادری رگ بگیرد و در تلاش اول موفق نمیشد، بارها از مادر عذرخواهی میکرد که ببخشید، من دفعه اول نتوانستم، دوباره تلاش میکنم.
مهرماه سال ۹۸ طرحش را در بیمارستان الزهرا و درمانگاه تخصصی زنان و نازایی شروع کرد. اسفند ۹۸ کرونا فراگیر شد. مرضیه سال ۹۹ در همان دوران طرحش و همزمان با کرونا باردار شد. دکترش بارها به او گفته بود که خودت مادر بارداری و گروه پرخطر کرونا محسوب میشوی، میتوانم برایت استعلاجی بنویسم و چند روز خانه استراحت کن.
اما مرضیه با همان شرایط بارداری، با ماسکهای فیلتردار ان ۹۵ (N95)، سر شیفت حاضر میشد و میگفت من استعلاجی نمیروم، تا جایی که بتوانم و توان داشته باشم سر شیفت حاضر میشوم.
شهریور سال ۹۵ عقد کرد. همسرش درباره شهید ابراهیم هادی خیلی صحبت میکرد و کتاب «سلام بر ابراهیم» را به مرضیه داده بود. مرضیه این کتاب را خواند و بعد از آن، نسبت به شهید ابراهیم هادی ارادت پیدا کرد.
عکس شهید ابراهیم هادی را روی کارت عروسیاش زد. برای عروسیاش هم رفتند مزار شهدا.
زینب، دختر مرضیه، ۲۲ بهمن سال ۹۹ به دنیا آمد. خیلی برای دخترش وقت میگذاشت. برای زینب نقاشی میکشید، با نمد کاردستی عروسکی درست میکرد و قصه میگفت.
توی جنگ دوازده روزه، خانوادهاش گفته بودند خطرناک است، نرو سر کار. گفته بود میدانم؛ تا خدا چی بخواهد. روزهای آخر، مادرش بخاطر جو ملتهب کشور باز هم گفته بود سر کار نرود. گفته بود کارش را دوست دارد.
آن شب وقتی شهر بهم ریخته بود، بیشتر همکارانش از درمانگاه رفتند. مرضیه مانده بود برای سرم یک کودک. مانده بود که سرم تمام شود. و بعد، وقتی درمانگاه را آتش زدند، مرضیه آنجا گیر افتاده بود. دوستش زنگ زده بود که ببیند حالش خوب است یا نه. مرضیه کمک نخواسته بود. بیتابی نکرده بود. فقط گفته بود حلالم کن.
مرضیه طبقه هشتم بود و درمانگاه تا بالاترین طبقه سوخته بود و تروریستها راه آتشنشانی را بسته بودند. وقتی آتشنشانی رسید، مرضیه سوخته بود.
یکی از خبرنگارهای محلی برایش نوشته بود:
"در گویش گیلکی کلمهای داریم با این املاء:
خاخور
خاخور یعنی خواهر؛
یعنی زنی که به همه مهر خواهری دارد.
در قدیم به زنانی که به همه مهربانی میکردند میگفتند:
خاخور.
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا عنوانی برای شهیده مرضیه نبوی نیا پیدا کنم؛
بهتر از این پیدا نکردم:
«مرضیه خاخور گیلان»"(علیرضا شعبانی نژاد)
#لشگر_فرشتگان #روز_پرستار
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 89 -چایی می
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 90
***
فروغی را مستقیم آورده بودند اداره حفاظت و توی اتاق جلسات تنهایش گذاشته بودند. شفیعی جلسه بود. سربسته خبر را به او رسانده بودیم و او فقط تند تند گفته بود خودم با او صحبت کنم. احتمالا آن لحظه چون حواسش پرت بود این را گفت؛ وگرنه میدانست ممکن است خرخره فروغی را بجوم.
برایش دوتا محافظ گذاشته بودند؛ چون تقریبا تنها بازمانده از تیم پروژه اشراق بود که هنوز زنده و سالم بود. دو نفر مرده بودند و یک نفر – موسویان – مجروح شده بود. همه میدانستیم دیر یا زود نوبت فروغی هم میرسد. فروغی را که میزدند، پروژه سامانه اپتیکی اشراق میرفت روی هوا و فقط خسارتش روی دست وزارت دفاع میماند.
صدای باز شدن در اتاق را که شنید، از جا پرید و دوباره نشست. قبل از این که به او برسم، دستی به صورتش کشید و پیش پایم برخاست.
-سلام. عرض ادب.
فقط آرام گفتم سلام؛ فقط همین. جلوی زبانم را گرفته بودم که فحش ندهم. دعوت نکردم که بنشیند. فقط با یک صندلی فاصله نشستم و او هم نشست. جوانی بود همسن و همقد خودم، ولی لاغرتر. ریشهایش هم پرپشتتر بود و صورتش آفتابنخورده و سفید. عینک بدون فریم روی چشمش بود و پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود. یک بچه مثبت خرخوان تمامعیار. متاسفانه از این نظر او بیشتر شبیه ریحانه بود تا من و این باعث شد بیشتر دلم بخواهد خفهاش کنم. یک نفس عمیق کشیدم که خودم را آرام کنم. گفتم: خب چی شده؟
یک قلپ دیگر از شربتی که برایش آورده بودند نوشید. تقریبا شربت را تمام کرده بود و با این که هوای اتاق خنک بود، عرق روی پیشانیاش نشسته بود. لبخند زد و گفت: میشه بدونم دارم با کی حرف میزنم؟
-نه.
یک نه تند و قاطع و کمی بلند. طوری که لبخندش روی لب ماسید. سکوتش کمی طولانی شد. حتما ترسیده بود. گفتم: منتظرم.
سریع گفت: خب راستش... امروز که سوار ماشینم شدم بیام سر کار، بعد چند دقیقه حس کردم بوی بنزین میاد. همه جای ماشین بوی بنزین میداد. فوری زدم بغل و کاپوت رو زدم بالا و متوجه شدم شلنگ بنزین شل شده. تقریبا از جاش در اومده بود و بنزین داشت توی کل ماشین نشت میکرد. خیلی خطرناک بود.
احتمالا اگر کمی جلوتر میرفت، با یک جرقه کوچک طوری منفجر میشد که تنها استخوان سالمش، استخوانچههای گوشش باشند. گفتم: خرابی ماشین همیشه ممکنه پیش بیاد.
-نه. اون شلنگ رو تازه سرویس کرده بودم، بستش نو بود، امکان نداره اینطوری خودبهخود شل شده باشه.
با قطعیت گفت و دستش را تکان داد. گفتم: یعنی فکر میکنید سوءقصد بوده؟ برای همین خواستید بیارنتون اینجا؟
سرش را تکان داد و خیلی آرام لرزید. امروز مرگ از بیخ گوشش رد شده بود. نفس سرد مرگ به پس گردنش خورده بود. شاید هنوز سایهاش را روی سرش حس میکرد. احتمالا قلبش تا توی دهانش آمده و یک سکته ناقص زده بود. دلم کمی خنک شد؛ نمیدانستم برای چی.
چرا، میدانستم.
ته ته وجودم میدانستم چرا دلم خنک شده و چرا حتی بدم نمیآمد ماشینش منفجر شود و فقط استخوانچههای گوشش سالم بمانند. چون او را آن شب دیده بودم که ریحانه را رسانده بود دم خانهشان. دیده بودم که ریحانه را با اسم کوچک صدا زد و دیدم که یک شاخه گل دستش داد. مردک خرفت احمق. پسرهی لوس بیدستوپا.
یک نفس عمیق کشیدم. گفت: خب حالا باید چکار کنم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
من چه میدونم🙄
https://EitaaBot.ir/poll/gyiztb
تو نظرسنجی شرکت کنید ببینم😅
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 90 *** فروغ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 91
-شما لازم نیست هیچ کاری بکنی. ما ماشینت رو بررسی میکنیم.
برخاستم و او هم برخاست. خواستم بروم بیرون، او دنبالم آمد. برگشتم و گفتم: شما کجا؟
گیج شد. جواب نداد. دستم را آرام زدم سر شانهاش و گفتم: برو یه کاغذ و خودکار پیدا کن و شرح اتفاق رو بنویس. دقیق و با جزئیات. اینم بنویس که روز قبلش ماشین رو کجاها برده بودی و کجا گذاشته بودی.
خواست حرفی بزند؛ ولی فقط دهانش را باز کرد. یک قدم به سمت در رفتم و برگشتم.
-آهان راستی... بنویس آخرین تاریخ معاینه فنی ماشین کی بوده و کجا.
دوباره دوتا دستم را سر دو شانهاش زدم.
-بیشتر هم حواست به خودت باشه.
چشمم را کمی برایش درشت کردم و درحالی که هنوز دهانش باز بود، از اتاق بیرون رفتم. داشتم خفه میشدم. خشم بیخ گلویم را چسبیده بود. جلوی خودم را گرفته بودم که چیزی بارش نکنم و نزنمش. دلم میخواست بروم یک جای خلوت و انقدر داد بزنم که گلویم خونریزی کند. به سمت خروجی قدم تند کردم که ناگاه عباس آمد توی صورتم. نزدیک بود به هم برخورد کنیم که عباس خودش را عقب کشید. انگار تازه چشمم باز شد.
-چه خبرته؟
خواستم به سمت راست راه کج کنم. حوصلهاش را نداشتم و برایم مهم نبود که بعد از یکی دو روز غیبت، دوباره سر و کلهاش پیدا شده. ترجیح دادم وانمود کنم کسی را نمیبینم. بازویم را گرفت و نگذاشت بروم.
-چته؟ چرا این شکلی شدی؟
مکث کردم.
-چه شکلی؟
-شکل دیوونهها!
توی دلم گفتم: شاید هم شبیه قاتلهای روانی.
بازویم را از دست عباس رهاندم و گفتم: گیر نده. کار دارم باید برم.
البته واقعیت این بود که نمیدانستم چکار دارم و کجا باید بروم و چه خاکی به سرم بریزم. فقط میخواستم تنها باشم و فکر کنم عباس این را فهمید که رهایم کرد. حرفی نزد و اجازه داد بروم؛ ولی حس کردم نگاهش هنوز دارد دنبالم کشیده میشود.
وقتی به خودم آمدم، توی دفترم بودم و نشسته بودم پشت میز. بجز یک کامپیوتر روی میز چیز دیگری نبود؛ یعنی من اینطور ترجیح میدادم. میز شلوغ مثل ذهن شلوغ بود و میز خالی مثل ذهن خالی. آن لحظه ذهنم هم خالی بود، و فقط یک جمله را بزرگ روی تخته سیاه ذهنم نوشته بودند: فروغی را بکش.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi