eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
769 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🏆😈 بهترین شخصیت منفی مرد داستان‌های مه‌شکن✨ 😈🥇 دانیال در جایگاه اول؛ با اختلاف زیاد؛ قاتلِ جنتلمن و خونسرد و مهربون! (بزن به افتخارش👏😅) 😈🥈بهزاد (رفیق) 😈🥉 منصور(شاخه زیتون)
🏆🚶🏻‍♂️ بهترین شخصیت فرعی مرد در داستان‌های مه‌شکن ✨ اینجا رقابت خیلی شدید بود! 🚶🏻‍♂️🥇امید؛ شخصیت شوخ و بامزه‌ی بیشتر داستان‌ها😅👏 🚶🏻‍♂️🥈سلمان؛ دهه هشتادیِ اندکی بی‌ادبِ شهریور و خورشید نیمه‌شب🙄 🚶🏻‍♂️🥉 ابوالفضل؛ شخصیت اصلیِ عقیق فیروزه‌ای، ابراهیمیِ جدی و در عین حال عاشق! 🚶🏻‍♂️🏅کمیل۲ هم در جایگاه چهارمه؛ کسی که هنوز درحال جنگیدن با ترس‌هاشه...
🏆🙋🏻‍♂️ بهترین شخصیت مکمل مرد در داستان‌های مه‌شکن✨ 🙋🏻‍♂️🥇کمیل؛ روانی‌ای که استاد جنگ روانی بود و بقیه رو هم روانی می‌کرد! 🙋🏻‍♂️🥈ارمیا؛ شخصیت مظلوم و غریب و مهربون شاخه زیتون؛ 🙋🏻‍♂️🥉حامد؛ مدافع حرمِ شجاع و خوش‌خنده و رفیق نیروهای فاطمیون. (انتظار داشتم حامد اول یا دوم بشه؛ چون شیمی خیلی خوبی با شخصیت اصلی داشت)
🏆🧔🏻‍♂️ بهترین شخصیت اصلی مرد در داستان‌های مه‌شکن ✨ این دیگه پرسیدن نداره! خب معلومه! 🧔🏻‍♂️🥇🏆عباس🏆🥇با اختلاف شدید(تقریبا بقیه رو آدم حساب نکردید😐😅)👏👏👏 نفرات بعدی رای شون دربرابر عباس بسیار کمه؛ 🧔🏻‍♂️🥈حاج حسین؛ ریش سفید شخصیت‌ها! 🧔🏻‍♂️🥉نیوفولدر(!)؛ سرباز بی‌نامِ بی‌خیال و مجاهد داستان امتداد که هنوز نمی‌دونم باید اسمشو چی بذارم! 🧔🏻‍♂️🏅مرصاد هم جایگاه چهارم رو داره؛ پفک‌خور و حرص‌خور قهار رمان‌ها! پ.ن: بیچاره حاج رسول💔
🏆👨🏻‍🍼 بهترین پدر داستان‌های مه‌شکن ✨ 👨🏻‍🍼🥇عباس؛ پدری که هیچ‌وقت بچه‌دار نشد🙂 👨🏻‍🍼🥈حاج حسین؛ پدری که وقت نداشت بزرگ شدن بچه‌هاش رو ببینه... 👨🏻‍🍼🥉مسعود؛ پدری که انقدر شرمنده ست که نمی‌تونه حتی از دخترش معذرت بخواد... مبارک!
1623647933-.pdf
حجم: 4.4M
📚 سیری در نهج‌البلاغه ✍️ استاد شهید مرتضی مطهری مضامین کتاب سیری در نهج‌البلاغه، ابتدا طی پنج جلسه سخنرانی در حسینیه ارشاد با موضوع «سیری در نهج‌البلاغه»، از سوی مرتضی مطهری ارائه شد و پس از آن، مطهری مجموعه مقالاتی با همین عنوان نگاشت که در طول سال‌های ۱۳۵۱ و ۱۳۵۲ش در نشریه درسهایی از مکتب اسلام انتشار یافت. کتاب سیری در نهج‌البلاغه، حاصل گردآوری همان مجموعه مقالات است که نویسنده در سال ۱۳۵۳ش آن را بازنویسی و تنظیم کرده و با افزودن مقدمه‌ای به دست چاپ سپرده‌است. علیه‌السلام مبارک! http://eitaa.com/istadegi
(music-ava.ir)Ali Ghelich - Live Like Ali.mp3
زمان: حجم: 11.3M
✨🌱 تویی آن که داده تیغ دو دم یگانه به دست تو... 🎤 علی‌اکبر قلیچ علیه‌السلام و مبارک! http://eitaa.com/istadegi
روزت مبارک پدر ایران❤️ و مبارک!✨
تبریک‌های روز پدر شما برای مردان داستان‌های مه‌شکن ✨ (با خوندن بعضی‌هاش دلم برای همسرهای آینده‌تون می‌سوزه، چون گویا عباس یه تنه معیارهاتون رو برای همسر ایده‌آل کیلومترها جابه‌جا کرده!) 🌿🌿🌿 پدرها قهرمان زندگی بچها هستند قهرمان زندگی روزت مبارک 🌿🌿🌿 ممنون که حواست به سلما بود و داستان رو نجات دادی عباس:))) 🌿🌿🌿 پدر مثل پاسدار پاس می دارد ارزشمند های زندگی اش را 🌿🌿🌿 روزت مبارک سنگ زیر آسیاب و فدایی وطن روزتون مبارک سایه سار عشق و خانواده 🌿🌿🌿 سخت ترین کار دنیا "مرد" بودن است! 🌿🌿🌿 روزت مبارک تبریک برای الگو برداری درستت از بهترین الگوی همه عالم پدر خوبی ها حضرت علی(ع)🌷🌷 🌿🌿🌿 عباس بهترین پدری هستش که تا حالا شناختم 🌿🌿🌿 من مطمئنم تو یک شهید واقعی هستی روزت مبارک 🌿🌿🌿 عباس عزیز روز مرد را به تویی که شجاعانه خودت را در زندگی و قلبم جا دادی تبریک میگویم حاج حسین عزیز راهنما و دلسوز و راهبر فرزندان بی همتا زور پدر برای شما پدر دلسوز مبارک عباس جانم روزت مبارک بابا حسین روز تو هم مبارک 🌿🌿🌿 کاش یه بابا مث تو داشتم کاش بابای بچه هام یکی مثل تو بود...😔 🌿🌿🌿 میدونم که هستین ولی ما نمیشناسیمتون. روزتون مبارک عزیزترین‌های دل ما... 🌿🌿🌿 روزت مبارک بزرگ مرد و بابایی سلما 🌿🌿🌿 دخترا بابایی ان ممنون از اینکه مراقب دخترت هستی و دستش رو ول نمی کنی 🌿🌿🌿 سلام با اینکه حامد (خط قرمز)پدر نبود ولی روز مرد رو بهش تبریک میگم چون یک مرد واقعی بود. 🌿🌿🌿 روزتون مبارک مردترین مردان دنیا 🌿🌿🌿 روزت مبارک آشکار ترین پدر پنهان! 🌿🌿🌿 عباس تو فوق العاده ای . و بهترین پدر هستی 🤫💚 🌿🌿🌿 روزتون مبارک 🌿🌿🌿 عباس بهترین بابای دنیای کوچیک سلما... روزت مبارک🌱 🌿🌿🌿 روزت مبارک، بابای مهربون💛 🌿🌿🌿 بهترین ها همیشه بهترین ها رو می خوان و تو به خواسته ات رسیدی . روزت مبارک بهترین شخصیت ❤️ 🌿🌿🌿 جملاتی که توی ذهنمه رو نمیتونم تایپ کنم 🌿🌿🌿 عباس قشنگم روزت مبارک... همیشه حست کردم گرچه نمیدانم کیستی و اهل کجایی اما از تمام واقعی تر ها برایم واقعی هستی.. ❤ 🌿🌿🌿 سلام روزتون مبارک ببخشید روزهای زیادی از عمرتون که باید شاهد بزرگ شدن و موفقیت بچه های خودتون میبودید به جاش تو ماموریت بودید داشتید برای حفط امنیت ما جون خودتون را فدا می‌کردید حلال کنید... 🌿🌿🌿 مرد یعنی شرف ، اخلاص ، ایمان ، انتظار و لبخند و غصه ، تنهایی و رنج و ایثار پدر هم + همه ویژگی های مرد + تکیه گاهی که بهشت زیر پایش نیست . روزتون مبارک .. 🙃😄💟 🌿🌿🌿 حقیقتش هیچکدوم از رمان‌هاتون رو نخوندم و توی این نظرسنجی اون مردی ک اسمش قشنگتر بود رو رای میدادم بهش و چون بچه ها خیلی تعریف عباس رو میکنن، به عباس رای دادم🙂😂، اهل رمان امنیتی نیستم اما شما رو دوس دارم و چنلتون و ناشناساتون رو دنبال میکنم و میخونم 🌿🌿🌿 روزت مبارک محافظ دختران سرزمینم🌹 🌿🌿🌿 عباس عزیز روزت مبارک تو آسمونا ما رو هم ببین دستمونو بگیر😭😭 🌿🌿🌿 قوت قلبم روزت مبارک:)))) 🌿🌿🌿 تو قهرمانی،روزت مبارک 🌿🌿🌿 عباس جان خودت بیا سلنا رو از دست شکیبا نجات بده پس فردا یه بلایی سرش میاره😏 از ما گفتن بود نگی نگفتی😎 🌿🌿🌿 روزتون مبارک مردای پاسدار اسلام 🌿🌿🌿 روزت مبارک بابای مهربون و حواس‌جمع سلما.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 97 تکیه‌ام را از دیوار برداشتم و خوشحال از این که زودتر از شر گالیا و بوی بیمارستان خلاص شده‌ام، خواستم به سوی خروجی پرواز کنم؛ اما صدای گالیا با لحن قاطع و رئیس‌مآبانه‌اش متوقفم کرد. -صبر کن... ایستادم و روی پاشنه پا چرخیدم. نگفتم بله؛ فقط نگاهش کردم و منتظر شدم حرفش را بزند. به من چه که معاون رئیس کل بود؟ از نگاه گالیا می‌شد فهمید احساسم یک‌طرفه نیست و او هم از من خوشش نمی‌آید؛ هرچند کلا رفتارش طوری بود که انگار از هیچ‌کس خوشش نمی‌آمد! گفت: کسی هم تو رو دید؟ وای نه... شروع شده بود بازجویی‌هایش. خودم را به آن راه زدم. -نمی‌دونم. من همراه مئیر توی آمبولانس بودم و بعدم توی بخش اورژانس و تا الان هم بیمارستان بودم. سرش را پایین انداخت و آرام گفت: پس حتما دیدنت... توی دلم گفتم «خب به درک»؛ اما در جواب گالیا سکوت کردم. رافائل عرق کرده بود و نگاهش تندتند میان گالیا و من و مئیر می‌چرخید. گالیا دوباره با آن چشمان ترسناک خاکستری‌اش به من خیره شد و گفت: حواست باشه گیر خبرنگارا نیفتی. فعلا چیزی درباره شرایط جسمی مئیر به کسی نگو، تا وقتی تکلیف روشن نشده نمی‌خوام اخبارش درز کنه. سر تکان دادم و درحالی که عقب‌عقب می‌رفتم، چندبار گفتم «باشه». بعد هم برگشتم و دویدم سمت خروجی. دیگر داشتم توی آن هوای سرشار از بوی ضدعفونی‌کننده و راهروهای سفید و آبی حالت تهوع می‌گرفتم. در اتوماتیک بیمارستان که مقابلم باز شد و نسیم شبانگاهیِ بهاری به صورتم خورد، حالم بهتر شد و معده‌ام یادش افتاد به خودش بپیچد. قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 98 از ظهر چیزی نخورده بودم و تریای پایین بیمارستان با خوراکی‌های توی قفسه‌هایش، داشت به من چشمک می‌زد. برای خودم یک بسته شیرکاکائو و کیک شکلاتی خریدم و همانجا، روی یکی از نیمکت‌های محوطه بیمارستان نشستم. نی را داخل قوطی شیرکاکائو زدم و بسته کیک را باز کردم تا بوی شکلاتش هوش از سرم ببرد. من طرفدار پروپاقرص شکلاتم؛ شاید هم معتادش. انقدر سرگرم کیک و شیرکاکائو بودم که متوجه نشدم یک نفر دیگر هم بعد از من روی نیمکت نشست. چند قطره شیرکاکائو در گلویم پرید و به سرفه افتادم؛ ولی کسی که روی نیمکت نشسته بود، تلاشی برای کمک کردن نکرد. او هم اصلا حواسش به من نبود. وقتی به ضرب و زور سرفه و نوشیدن کمی دیگر از شیرکاکائو، گلویم آرام گرفت، چشمانم را چرخاندم سمت کسی که روی نیمکت نشسته بود و متوجه شدم که دارد نگاهم می‌کند. داشت مثل من، کیک شکلاتی و شیرکاکائو می‌خورد و با بی‌تفاوتی نگاهم می‌کرد؛ بی‌تفاوتی هم نه... حالتی از تحقیر و نیشخند؛ احتمالا بخاطر سرفه‌هایم. خودم را جمع و جور کردم و صاف نشستم. نگاهش همچنان همان بود. احساس کردم یک پسرکوچولو هستم که درحال ارتکاب جرم مچش را گرفته‌اند. واقعا هم مچم را گرفته بود، من می‌خواستم دزدکی نگاهش کنم. دختر جوانی بود، لاغر و ریزنقش. شاید در اوایل دهه سوم زندگی. عینک فریم مشکی بزرگش اولین چیزی بود که در صورتش به چشم می‌آمد، و بعد از آن موهای خرمایی‌اش که آن‌ها را در کلیپسی روی سرش جمع کرده بود، و بعد از آن صورت بیضی‌شکل و کشیده‌اش، و آخرین چیزی که می‌شد دید، چشمان طوسی‌ای بود که پشت شیشه عینک نگاهم می‌کردند. طوری حین شیرکاکائو خوردن و گاز زدن به کیک نگاهم می‌کرد که انگار دارد یک مستند درباره کوچ گله‌ی گورخرها تماشا می‌کند. کمی از خرده‌های کیک دور لبش مانده بود. سعی کردم به نگاه خیره‌اش توجه نکنم و شیرکاکائوی خودم را بخورم؛ اما او نگذاشت. گفت: تو می‌دونی حال هرئل چطوره، نه؟ قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
امشب به مناسبت علیه‌السلام دو قسمت تقدیم‌تون شد🌷 عیدتون مبارک☺️ این سه روز ان‌شاءالله توفیق اعتکاف دارم و به گوشی دسترسی ندارم؛ کانال تا سه روز آینده در سکوت خبری می‌باشد 😅 اگر تشریف می‌برید اعتکاف التماس دعا✨