☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 97
تکیهام را از دیوار برداشتم و خوشحال از این که زودتر از شر گالیا و بوی بیمارستان خلاص شدهام، خواستم به سوی خروجی پرواز کنم؛ اما صدای گالیا با لحن قاطع و رئیسمآبانهاش متوقفم کرد.
-صبر کن...
ایستادم و روی پاشنه پا چرخیدم. نگفتم بله؛ فقط نگاهش کردم و منتظر شدم حرفش را بزند. به من چه که معاون رئیس کل بود؟
از نگاه گالیا میشد فهمید احساسم یکطرفه نیست و او هم از من خوشش نمیآید؛ هرچند کلا رفتارش طوری بود که انگار از هیچکس خوشش نمیآمد! گفت: کسی هم تو رو دید؟
وای نه... شروع شده بود بازجوییهایش. خودم را به آن راه زدم.
-نمیدونم. من همراه مئیر توی آمبولانس بودم و بعدم توی بخش اورژانس و تا الان هم بیمارستان بودم.
سرش را پایین انداخت و آرام گفت: پس حتما دیدنت...
توی دلم گفتم «خب به درک»؛ اما در جواب گالیا سکوت کردم. رافائل عرق کرده بود و نگاهش تندتند میان گالیا و من و مئیر میچرخید. گالیا دوباره با آن چشمان ترسناک خاکستریاش به من خیره شد و گفت: حواست باشه گیر خبرنگارا نیفتی. فعلا چیزی درباره شرایط جسمی مئیر به کسی نگو، تا وقتی تکلیف روشن نشده نمیخوام اخبارش درز کنه.
سر تکان دادم و درحالی که عقبعقب میرفتم، چندبار گفتم «باشه». بعد هم برگشتم و دویدم سمت خروجی. دیگر داشتم توی آن هوای سرشار از بوی ضدعفونیکننده و راهروهای سفید و آبی حالت تهوع میگرفتم.
در اتوماتیک بیمارستان که مقابلم باز شد و نسیم شبانگاهیِ بهاری به صورتم خورد، حالم بهتر شد و معدهام یادش افتاد به خودش بپیچد.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 98
از ظهر چیزی نخورده بودم و تریای پایین بیمارستان با خوراکیهای توی قفسههایش، داشت به من چشمک میزد.
برای خودم یک بسته شیرکاکائو و کیک شکلاتی خریدم و همانجا، روی یکی از نیمکتهای محوطه بیمارستان نشستم. نی را داخل قوطی شیرکاکائو زدم و بسته کیک را باز کردم تا بوی شکلاتش هوش از سرم ببرد. من طرفدار پروپاقرص شکلاتم؛ شاید هم معتادش.
انقدر سرگرم کیک و شیرکاکائو بودم که متوجه نشدم یک نفر دیگر هم بعد از من روی نیمکت نشست. چند قطره شیرکاکائو در گلویم پرید و به سرفه افتادم؛ ولی کسی که روی نیمکت نشسته بود، تلاشی برای کمک کردن نکرد. او هم اصلا حواسش به من نبود.
وقتی به ضرب و زور سرفه و نوشیدن کمی دیگر از شیرکاکائو، گلویم آرام گرفت، چشمانم را چرخاندم سمت کسی که روی نیمکت نشسته بود و متوجه شدم که دارد نگاهم میکند. داشت مثل من، کیک شکلاتی و شیرکاکائو میخورد و با بیتفاوتی نگاهم میکرد؛ بیتفاوتی هم نه... حالتی از تحقیر و نیشخند؛ احتمالا بخاطر سرفههایم.
خودم را جمع و جور کردم و صاف نشستم. نگاهش همچنان همان بود. احساس کردم یک پسرکوچولو هستم که درحال ارتکاب جرم مچش را گرفتهاند. واقعا هم مچم را گرفته بود، من میخواستم دزدکی نگاهش کنم.
دختر جوانی بود، لاغر و ریزنقش. شاید در اوایل دهه سوم زندگی. عینک فریم مشکی بزرگش اولین چیزی بود که در صورتش به چشم میآمد، و بعد از آن موهای خرماییاش که آنها را در کلیپسی روی سرش جمع کرده بود، و بعد از آن صورت بیضیشکل و کشیدهاش، و آخرین چیزی که میشد دید، چشمان طوسیای بود که پشت شیشه عینک نگاهم میکردند. طوری حین شیرکاکائو خوردن و گاز زدن به کیک نگاهم میکرد که انگار دارد یک مستند درباره کوچ گلهی گورخرها تماشا میکند. کمی از خردههای کیک دور لبش مانده بود.
سعی کردم به نگاه خیرهاش توجه نکنم و شیرکاکائوی خودم را بخورم؛ اما او نگذاشت. گفت: تو میدونی حال هرئل چطوره، نه؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
امشب به مناسبت #میلاد_امام_علی علیهالسلام دو قسمت تقدیمتون شد🌷
عیدتون مبارک☺️
این سه روز انشاءالله توفیق اعتکاف دارم و به گوشی دسترسی ندارم؛
کانال تا سه روز آینده در سکوت خبری میباشد 😅
اگر تشریف میبرید اعتکاف التماس دعا✨
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 99
دوباره نزدیک بود شیرکاکائو در گلویم بپرد. صافتر نشستم.
-چی؟
-مئیر هرئل.
خودم را مشغول به گاز زدن کیک نشان دادم و شانه بالا انداختم.
-چه میدونم... فقط اینطور که شنیدم امروز حالش بد شده و آوردنش بیمارستان.
-خودت رسوندیش.
آخرین جرعه شیرکاکائو را سر کشیدم و گفتم: این که اینجام به این معنی نیست که من اونو رسوندم.
نیشخند زد و خردههای کیک را از دور لبش پاک کرد.
-متاسفم که اینو میگم، ولی بخاطر شانس خوبم امروز اینجا بودم و دیدم که تو آوردیش.
چهرهاش شبیه کسانی نبود که دارند یکدستی میزنند؛ شاید هم انقدر مهارت داشت که بتواند یکدستی بزند ولی چهرهاش شبیه یکدستیزنندهها نشود! گفتم: شاید اشتباه دیدی.
-مطمئنم که درست دیدم. نگفتی... حالش چطوره؟
صدای گالیا را در سرم شنیدم: «حواست باشه گیر خبرنگارا نیفتی. فعلا چیزی درباره شرایط جسمی مئیر به کسی نگو، تا وقتی تکلیف روشن نشده نمیخوام اخبارش درز کنه...».
یک بار دیگر سرتاپای دختر را برانداز کردم. آرایش نداشت، پیراهن چهارخانه قهوهای و شلوار جین پوشیده بود و کفش اسپرت. به ظاهرش میخورد خبرنگار باشد؛ پس حدسم را به زبان آوردم.
-خبرنگاری مگه نه؟
-خیلی دیر فهمیدی.
خندیدم.
-متاسفانه وقتی فهمیدم که گیرم انداختی.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi