☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 99
دوباره نزدیک بود شیرکاکائو در گلویم بپرد. صافتر نشستم.
-چی؟
-مئیر هرئل.
خودم را مشغول به گاز زدن کیک نشان دادم و شانه بالا انداختم.
-چه میدونم... فقط اینطور که شنیدم امروز حالش بد شده و آوردنش بیمارستان.
-خودت رسوندیش.
آخرین جرعه شیرکاکائو را سر کشیدم و گفتم: این که اینجام به این معنی نیست که من اونو رسوندم.
نیشخند زد و خردههای کیک را از دور لبش پاک کرد.
-متاسفم که اینو میگم، ولی بخاطر شانس خوبم امروز اینجا بودم و دیدم که تو آوردیش.
چهرهاش شبیه کسانی نبود که دارند یکدستی میزنند؛ شاید هم انقدر مهارت داشت که بتواند یکدستی بزند ولی چهرهاش شبیه یکدستیزنندهها نشود! گفتم: شاید اشتباه دیدی.
-مطمئنم که درست دیدم. نگفتی... حالش چطوره؟
صدای گالیا را در سرم شنیدم: «حواست باشه گیر خبرنگارا نیفتی. فعلا چیزی درباره شرایط جسمی مئیر به کسی نگو، تا وقتی تکلیف روشن نشده نمیخوام اخبارش درز کنه...».
یک بار دیگر سرتاپای دختر را برانداز کردم. آرایش نداشت، پیراهن چهارخانه قهوهای و شلوار جین پوشیده بود و کفش اسپرت. به ظاهرش میخورد خبرنگار باشد؛ پس حدسم را به زبان آوردم.
-خبرنگاری مگه نه؟
-خیلی دیر فهمیدی.
خندیدم.
-متاسفانه وقتی فهمیدم که گیرم انداختی.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 100
سرش را تکان داد و همچنان طلبکارانه نگاهم کرد. منتظر بود حالا که گیر افتادهام، مثل یک پسر مودب برایش همه چیز را تعریف کنم. من اما در سکوت، آخرین تکههای کیکم را خوردم و با این که مودبانه نبود، رد شکلات را هم روی انگشتانم لیس زدم.
-مُرده؟
دستم را دور لبم کشیدم و گفتم: تقریبا...
و این کلمه وقتی از دهانم درآمد که دیر شده بود. انقدر مست کیک شکلاتی بودم که یک کلمه فرصت پیدا کرد بیرون بپرد. چشمان دختر برق زد.
-یعنی رفته توی کما؟ شایدم مرگ مغزی... ببینم اصلا چی شد که حالش بد شد؟
کف دو دستم را به سمتش گرفتم و گفتم: وایسا ببینم! چی داری برای خودت میگی؟ من منظورم این بود که... چیزه...
-به طرز ترحمآمیزی دهنلقی.
پیروزمندانه خندید و با صدای خرتخرت بلندی، آخرین قطرات شیرکاکائویش را هورت کشید. دور لبانش را پاک کرد و گفت: مطمئن باش کسی نمیفهمه اون دهنلقی که وضعیت هرئل رو لو داده تویی، پس بگو ببینم دقیقا توی اون بیمارستان چه خبره؟
-خودت برو ببین.
و سرم را به عقب نیمکت خم کردم. گفت: همکارات راهم نمیدن.
-خب به من چه؟
-خیلی خب باشه... فردا توی گزارشم مینویسم کارمندی که هرئل رو رسونده بود بیمارستان، گفت اون تقریبا مرده. بعد فکر میکنی چی میشه؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
سلام
چقدر خوشحالم که این اثر رو داشته...
امیدوارم شاخه زیتون توی ویراست جدیدش قویتر ظاهر بشه.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 101
توی دلم جواب دختر را دادم.
-میفهمن منم و برام شر درست میشه.
در سکوت، با گردنی که به عقب خم شده بود و درد داشت، به آسمان خیره شدم. دختر گفت: اگه درست توضیح بدی، یه طوری مینویسم که کسی بهت شک نکنه. چطوره؟
خیره به آسمان، با صدایی که کاملا شبیه صدای بازندهها بود گفتم: چرا باید با یه ناشناس مصاحبه کنم؟
صدای خشخش شنیدم و چند لحظه بعد، کارت خبرنگاریاش را مقابل چشمانم گرفت؛ جایی وسط آسمان و ستارههایش.
اسمش تلما کوهن بود. خبرنگار معاریو. کارت را از دستش قاپیدم و گردنم را بالا کشیدم تا صاف سر جایم بنشینم. همانطور که کارت را نگاه میکردم گفتم: تازهکاری، نه؟
بدون این که خجالت بکشد، سینهاش را جلو داد و گفت: آره!
-یه خبرنگار تازهکارِ کلهداغ که دنبال یه خبر تپل میگرده...
-و الانم پیداش کردم.
سرم را بالا آوردم و به چشمان مصمم و پر از اعتماد به نفسش خیره شدم. گفت: تو هم یه کارمند معمولی و تازهکاری که الان امنیت شغلیت توی دستای منه!
باز هم رودست خوردم؛ ولی خودم را نباختم.
-از کجا میدونی تازهکارم؟
-سنت کمه. توی دفتر پیش مئیر بودی پس به احتمال خیلی زیاد کارت دفتریه. پوستت هم خیلی آفتابسوخته نیست و به این قیافه لاغرمردنیت نمیخوره آدم عملیات باشی. خیلی راحت هم رودست خوردی.
-ولی هرچی باشم کارمند موسادم، نمیترسی سرت رو زیر آب کنم؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi