☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 210
***
در تمام طول مسیر هیچ حرفی نزد. فقط من با جملات کوتاه، راه نشانش میدادم و او با جدیت به روبهرو خیره بود.
منتظر بودم درباره قهر ناگهانیام حرفی بزند، عذرخواهیای، پرسشی، سرزنشی... هرچیز. او اما با من مثل نرمافزار مسیریاب برخورد میکرد، انگار گوینده مسیریاب بودم نه یک موجود زنده، آن هم یک موجود زندهی آزردهخاطر.
و من هم داشتم مقابل میل شدیدم برای عذرخواهی مقاومت میکردم؛ چون این کار بیش از قبل خرابم میکرد.
با دست به خانهی بزرگی اشاره کردم؛ خانهای با حیاط بزرگ و پردرخت و حصاری از شمشاد و بوتههای گل. یک عمارت مجلل که واقعا برای یک پدر و پسر زیادی بزرگ بود.
بالاخره یک واکنش احساسی از تلما دیدم؛ با دیدن خانهمان چشمانش گرد شد. گفتم: بابام دوست داره اینطوری قدرتشو به رخ بکشه.
کمی دورتر از خانه ایستاد و باز هم نگاهم نکرد.
-خب، شبت بخیر.
انگار او هم قهر کرده بود. خواستم کمی دست و پا بزنم، شاید دلش نرم شود و قهر را فیصله دهد.
-ببخشید این وقت شب مجبورت کردم بیای اینجا.
-اشکال نداره، پیاده شو.
حتی نپرسید حالم خوب است یا نه. لجم گرفته بود و هیچ کاری از دستم برنمیآمد. ناامید از به رحم آمدن دلش، در ماشین را باز کردم. یک پایم روی زمین بود که تلما کمی به سمتم چرخید.
-من از این که درباره گذشتهم بپرسی خوشم نمیاد. قبلا هم گفته بودم...
نگاهش را به این طرف و آن طرف میچرخاند، به هر سویی جز صورت من. مِن مِن کنان گفت: خب... ام... اگه امشب تند رفتم... معذرت... میخوام...
با این که مشخص بود برای گفتن این جملات دارد جان میکَنَد، باز هم شنیدنشان امیدوارکننده بود، خیلی امیدوارکننده. انقدر که انگار یک لیتر آدرنالین به بدن بیحسم تزریق شده باشد. میتوانستم پرواز کنم. ذوقزده گفتم: نه... تو منو ببخش که زود از جا در رفتم!
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
✨🌷
آسمان میخوانَد امشب قدسیان دف میزنند
حوریان کِل میکشند و خاکیان کف میزنند
شیر عاشقکُش! کدام آهو دلت را برده است؟
تیغِ مرحبجو! کدام ابرو دلت را برده است؟
آسمانی بیکرانی، عاشق دریا شدی
آمدی آیینهی انسیهی حورا شدی
امشب ای زیباترین! ای دلبر کوثر بیا!
شب، شبِ عشق است، ای داماد پیغمبر بیا!
بیش از این ها با دل محبوب ما بازی نکن
پیش این نیلوفر یکدانه غمازی نکن
مثل اقیانوس آرام است این بانو ولی
در دلش طوفان به پا کردی، مدارا کن علی!
از ازل در پرده بود، آیینهدارش میشوی
در عبور از کوچه باغ عشق، یارش میشوی
قدّ و بالای علی از چشم زهرا دیدنی ست
وای! وقتی میرسد دریا به دریا دیدنی ست...!
✍🏻قاسم صرافان
✨سالروز پیوند آسمانی امام علی و حضرت زهرا علیهماالسلام مبارک!🌱
#ذی_الحجه #ازدواج
http://eitaa.com/istadegi
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز صبح،
هوای خوب،
چشمانداز خوب،
و کتاب خوب✨📚
پ.ن: نمیدونستم نشستن توی تراس و کتاب خوندن انقدر لذتبخشه!
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب 📚
📙مستوری
✍🏻صادق کرمیار
#نشر_جمکران
آقای کرمیار از نویسندههای متعهد و متخصصه؛ متعهد به تاریخ ایران و اسلام و متخصص در نویسندگی.
این کتاب هم مثل آثار قبلیای که ازشون خونده بودم هم پرکشش بود هم پرمحتوا.
و البته در نوع و ژانر خودش جدید بود تا حدودی.
یه داستان پخته و خوب امنیتی؛ اونم در حوزه پیچیده و خاص امنیت اقتصادی و گوشه چشمی به زندگی شهید مهدی زینالدین، که با یه عاشقانهی ملایم، بالغانه و شیرین همراه شده...
ولی بازهم بهترین قسمت کتاب برای من، همین پرداختن به مجرمان اقتصادی و مسائل کلان اقتصاد کشوره...
و این که پردازش شخصیتها انقدر پختهست که تو باور نمیکنی شخصیت منفی واقعا منفیه و مثبت واقعا مثبت!
و تا آخر تو رو توی تعلیق و شک نگه میداره!
خلاصه خیلی داستان شیرینی بود و اوج شیرینیش وقتی بود که اواخر داستان، به یک بانوی شهیده هم رسید!✨🥀
پ.ن: توی داستان هم یه عباس داشتیم هم یه شکیبا، فقط شکیبا مرد بود و یه مامور امنیتی بسیار خفن🙄😎
عباسم بازم شهید شد اینجا😕
پ.ن۲: زاویه دید داستان کمی گیجکننده بود، یعنی راوی اصلی داستان سپیده بود ولی گاهی شبیه دانای کل میشد. هرچند، تا جایی که میدونم اینم یه سبکه!
#کتاب_خوب_بخوانیم
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 📙مستوری ✍🏻صادق کرمیار #نشر_جمکران آقای کرمیار از نویسندههای متعهد و متخصصه؛ متعهد به
از اون بریدههای کتاب که خیلی حرف داره توش...
نزدیک انتخاباتم هست،
آره دیگه خلاصه...
#انتخابات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 📙مستوری ✍🏻صادق کرمیار #نشر_جمکران آقای کرمیار از نویسندههای متعهد و متخصصه؛ متعهد به
بلایی که واردات به سر اقتصاد میآورد...
پ.ن: داستان در کل خیلی قشنگ جا انداخت که واردات و سودجوییهای شخصی یه عده از واردات چه بلای خانمانسوزی سر اقتصاد کشور آورده...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 📙مستوری ✍🏻صادق کرمیار #نشر_جمکران آقای کرمیار از نویسندههای متعهد و متخصصه؛ متعهد به
عباسشونم اینطوری شهید شد😔
شخصیت بامزهای بود، واقعا از اون شخصیتهای زنده بود... حضورش زیاد نبود ولی خیلی وزن داشت توی رمان.
تویی تمام ماجرا،
که رفتهای ولی مرا، به حال خود نمیگذاری...
صدای قلب من! چرا غمت نمیکشد مرا؟
چرا هنوز ادامه داری؟💔😭
پ.ن: امشب وسط کارهام یهو چشمم به عکسش افتاد و بغضم ترکید...
خوبیش اینه که دیگه الان حرف زدن با رییسجمهور خیلی راحت شده... سامانه و درگاه و نامه و... نمیخواد...
و خیلی ساده، دلم میخواد بشینم با شهیدجمهورم حرف بزنم، غصههام رو بگم و مثل همیشه اونم سریع پیگیر کارم بشه که حلشون کنه...
#شهید_جمهور
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت ۲۱۱
***
ذوقزده گفتم: نه... تو منو ببخش که زود از جا در رفتم!
بلند و سرخوش خندیدم.
-من یکم زیادی لوسم... ببخشید.
لبخند نزد حتی. فقط سرش را تکان داد.
-اشکالی نداره. از این به بعد باید با دقت روی کارمون تمرکز کنیم. من فردا اون اثر انگشت رو آماده میکنم. تو هم روی پدرت کار کن.
کامل از ماشین پیاده شدم.
-باشه... حتما. دیگه برو، مواظب خودت باش. دیروقته.
در ماشین را بستم.
-درها رو قفل کـ...
تلما پایش را روی گاز گذاشته و رفته بود. من اما خشنود و با یک لبخند گشاد تا بناگوش، در کوچه ایستاده بودم. سرخوش و لیلی کنان خودم را تا خانه رساندم؛ انگارنهانگار که یک زلزله پنیک را از سر گذرانده بودم.
شاد و خندان و خرامان قدم برمیداشتم و سعی میکردم تمام رفتارها و حرفهای تلما را به شکلی مثبت برداشت کنم. مثلا این که گفت بوی گند لباسم داشت خفهاش میکرد یک کنایه بود... شاید بخاطر همان بوی عطر دلش برایم تنگ شده بود. شنیده بودم عطر وابستگی میآورد...
وای خدای من! باید چندتا شیشه از همان عطر بخرم... حتی اگر منظورش این نباشد، همین که عطر من یادش مانده، همین که سلیقهی انتخاب عطرم برایش مهم بوده...
اینها معنیاش این است که بیش از یک ابزار مهمم. وگرنه چرا عذرخواهی کرد؟ اصلا چرا دنبالم آمد؟ وای خدایا... تلما دنبالم آمد!
نزدیک بود پرواز کنم. مثل یک پسربچه توی کوچه میپریدم و میدویدم و خوب شد کسی نبود که در آن حال ببیندم. میان اینهمه خوشحالی، ناگاه صدایی مرا در همان حال خشکاند.
صدای قهقهه؛ قهقههی یک زن، یک قهقهی آشنا و لعنتی و شیطانی.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi