نمیدونم چجوری بگم
ولی بعضی قیافه ها وایب زرنگ بازی و بدذاتی میدن؛یعنی طرف هرجوری هم باشه باز نمیتونی بهش اعتماد کنی.
+من بشم مرهم زخمت؟ تو درمون منی
منی که خودم درد و غصه هامو میاوردم پیش تو، الانکه خودت غمی کجا برم؟
بَچه که بودیم
وقتی یهویی برقامون میرفت
مامان یا بابامون هرجای خونه که بودن داد میزدن
نترسیدا من اینجام
الان تویِ جایی از زندگیَم
دلم یکی و میخواد که وسطِ این تاریکی های زندگی
اونجایی که هیچ نورِ امیدی وجود نداره
یهو داد بزنهُ بگه
نترسیا من اینجام...
‘«آن ستارهی درخشان را یادت هست؟
آنقدر قلبش سنگین شد که در خود فرو ریخت.
حالا شده گوشهی تاریک آسمان،
سیاهچالهیی ترسناک که هیچکس او را دوست ندارد.»