‘یکی از دستاوردم از دهه ی ۳۰ سالگی ، اینه که دیگه تقریبا به هیچ اتفاقی over react ندارم !
چیزی هیجان زده ام نمیکنه …
اگرم واکنشی باشه یعنی اون موضوع خیلی موثر بوده که صدامو دراورده !
زینب اصلا این شکلی نبود :)
یکی یه حرف قشنگی زد حقیقتا خیلی دلم گرفت...
گفت :فکر کن اولای پاییز بود ،هوای خنک بعدازظهر، کلاس پنجم ابتدایی، موقع مشق نوشتن دم غروب خوابت برده، سرتو از روی دفتر مشقت برمیداشتی و میدیدی همممممه ی اینا خواب بوده...
واقعا خیلی حس عجیبیه...همه ی این اتفاقا خوب و بد ..نمیگم همه اش بد بود نه! ولی کاش واقعا میشد برگشت دوباره به اون حال و هوا ...
کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم
بهمون میگفتنااا
دلت برا الانت تنگ میشه
ماهم محکم و مطمئن میگفتیم نه دلم تنگ نمیشه
خانومِلوبیا
یکی یه حرف قشنگی زد حقیقتا خیلی دلم گرفت... گفت :فکر کن اولای پاییز بود ،هوای خنک بعدازظهر، کلاس پنج
شما بگید دوس داشتین تجربه اش کنید و برگردید ؟
اگه برمیگشتی، خوابی که ازش بیدار شدی خواب خوبی بود یا بد؟
از یک سنی به بعد شما دیگر وقت ندارید بنشینید گریه کنید
مجبورید همراه با اشک ریختن رانندگی کنید ظرف بشورید یا به هر کار باقی ماندتون برسید:))
تو هم در اوقات تنهاییت به من فکر میکنی؟
تو هم بعد افتادن هر اتفاق با خود میگویی کاش بودم تا برایم تعریفش کنی؟
تو هم در سکوت نیمه شب زیر نور ماه دلتنگم میشوی؟
آیا تو نیز در بقیه ی آدم ها دنبال من میگردی؟
تو هم به جای خالی من در تمامی لحظاتت خیره میشوی؟
تو هم با شنیدن اسم من در فکر های عمیق گم میشوی؟
توهم همچنان در پی یک نشانه از سمت من هستی؟
توهم فهمیدی زمان و فاصله باعث مرگ خاطرات و فراموشی نمیشود؟
عزیز من، بگو. تو هم همچنان دوستم داری؟
دیاکو_