تا دوباره یادم نرفته
دو سه شب پیش سریال بدل هم یه #دیالوگ قابلتامل داشت...
-آخه آقاجون! من ناسلامتی دااانشجوی این مملکتم! برم گوسفند بعروشم؟!
+تورج جان! شما اگه نتونی سه تا گوسفند بفروشی، هییییچیِ این مملکت نیستی!🌚
کاش خدا مردم رو برای هم حفظ کنه(:
نزدیکیِ دلاشون رو...
کمکهای بیدریغِ آدمایی رو که بدون هیچ آشناییای، صرفا رهگذروار کنارِ هم قرار میگیرن...ولی تو همون لحظهها جوری به آدم خیر میرسونن که غریبه بودنشون رو فراموش میکنی...
نزدیکیِ این دلا، از همه طرف شده سیبل!
کاش حفظش کنی خدا(:
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
منظور خدا از همهی نشونههایی که میفرسته، فسخ عزائم، امتحانای متعدد و...🤝
چی؟ باز ادامه بده
کی؟ باز ادامه بده
کجا؟ باز ادامه بده
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
جز برای گم شدن در یاد تو این قصه از سر گفتنی نیست...
لحظههایی که به آهنگا متفاوت نگاه میکنی رو باید ثبت کرد/
این همه شهد و شکر کز دهنم میریز
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
این قسمت زمانِ نه شنیدنهای کور و بیدلیل و زجردهنده بود. آخرین دیوار قبل از رسیدنِ قصه و بهارِ قصه به رویان و دکتر کاظمی(:✨✨✨✨
-سلام آقای دکتر!
+سلامکلم!
-حسین بهاروند هستم
+بهبه آقای بهاروند!...چه بهاری!(:...بیا..بیا باید این پارتیشنا رو جمع کنیم. خوب موقعی اومدی😔✨
"تو زندگی هر آدمی یه کسی میاد که قراره همه چی رو عوض کنه. زندگی تو به قبل و بعد از اون آدم تقسیم میشه. دکتر کاظمی یکی از اون آدما بود؛ کسی که حرف زدنش، افکارش و هر جزئی از وجودش، امضای خاص خودشو داشت.
-مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارانِ کویش را چو جانِ خويشتن دارم-
اما اگر الان بخوام کاظمی رو فقط با یک ویژگی به یاد بیارم، اینه که سالها جلوتر از زمان خودش بود. کاظمی موسس رویان بود."
#دیالوگ | ذهن زیبا