دقیقا کِی قراره باورمون بشه که حسابکتاب خدا کلا با حسابکتاب ما فرق میکنه؟🧐
یادگاری کلاس:
الهی إن اَخَذْتَنی بِجُرمی اَخذْتُکَ بِعَفْوِکْ و إن اَخَذْتَنی بِذُنُوبی اَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ
خدایا! اگر مرا به جرمم بگیری من از عفو تو سخن می گویم و اگر گناهانم را بشمری، دست به دامان آمرزشت می شوم.
حتی مناجات شعبانیه هم مبتنی بر بچهپررو بازیهههه😭😂👌
براتون آرزو میکنم اگه استادی شما رو توی راهرو موقع رفت و آمد شناخت، شما هم همزمان بشناسیدش که با سلام و احوالپرسی و تبریک عید گرمش غافلگیر و از خجالت آب نشید😔💘
إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلَانِيَةً يَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ
کسانی که کتاب خدا را بهدقت میخوانند و نماز را با آدابش میخوانند و از آنچه روزیشان کردهایم، پنهان و آشکار، در راه خدا هزینه میکنند، به تجارتی سودآور امید بستهاند که ابداً زیاندِه نیست.
فاطر،۲۹
من شدم خلق
که مُثمِر باشم
یکی از جذابترین کارهای آقای خردمندان پشتصحنههاییه که بعد از آثارش میسازه. و مهمتر از حضور بازیگرها و بیان چالشها و خاطرهها و...، مفهوم و هدف اثر رو حین صحبتها و مصاحبهها کامل میکنه...
حالا وقتی آدمها و اتفاقات واقعی پشت اثر باشن و توی پشتصحنه مستقیما تریبون داشته باشن، دیگه چه شود!
من کمهمتترینم که هنوز ذهن زیبا رو کامل ندیدهم ولی به جد میتونم بگم مستند یا همون پشتصحنهش(که نام مستند برازندهتره براش) مکمل و بهترین مُهر پایان برای این قصهی ناتموم بود.
آخرین راش، دیالوگ کوتاه آریا عظیمی نژاد با دکتر بهاروند بود که گفت: من فکر میکنم زندگی علاوه بر طول(زمانش) و عرض(تلاش و میزان استفاده از لحظهها)، یه عمق هم داره که کمتر کسی بهش دست پیدا میکنه و این عمق، جدیترین دلیل و لذت من برای حضور در این پروژهست(بعنوان آهنگساز)
و وجود این عمق، تو همین مستند، تو صحبت بازیگرها و لینک شدن با صحنههای سریال، تو همهچیز مشهود بود.
بینهایت خداروشکر که یک انسان و شخصیت زنده، انقد درست مورد الگوسازی و بهرهبرداری قرار گرفت. اونم کسی به دلنشینیِ دکتر بهاروند که متوجه شدم اگه با این بیان شیوا و قند، استاد کلاس باشن، حاضرم زیست هم بخونم!
و نکتهی مهمی که تو مستند هم بهش تاکید و روش صحه گذاشته شد این بود که روایت از این شخصیت توی سریال مبتنی بر پزشک بودن، بر مطالب زیستی یا حتی صرفا دستاوردهای علمی نبود. نویسندهی کار میگفت اصلش بُعد انسانیه، عاشق بودنِ دکتره. چیزی که تو همهی لجظههای زندگیِ این آدم میشه ردش رو گرفت که یک خروجیِ مَشتیش هم بشه دستاوردهای رویان.
و از یه نگاهِ دیگه، حرف از یک روحیهست که باید با "همه" دربارهش حرف زد. حالا اسمش عاشق بودن باشه، بچهپررو بودن باشه، مجاهد بودن باشه یا هر لفظ دیگه. روحیهای که درست مثل همون سلولهای بنیادی و کارکردشونه و آقا هم هوشمندانه بهش اشاره کردن همون سالها. روحیهای که تو اگه پیداش کنی توی هر حوزهای خارق العاده میشی. تو رسانه میشی آوینی و طالبزاده. تو فیزیک میشی چمران و بعد کارکردش رو تغییر میدی و میاریش تو دل جنگ، تو هستهای میشی احمدیروشن و فخریزاده و شهریاری و رضایینژاد، تو خدمت میشی رئیسی و امیرعبداللهیان، تو جنگ میشی قاسم سلیمانی، و...
و همهی اینها کلهم نور واحدن(:
نور واحدی که هرچقدر ازش بگیم کمه و میتونه واسهی تمام دردها و دغدغهها درمون باشه. آدمها رو تبدیل به درمون کنه(:
و هر ذهنی که به این نور منور بشه میشه "ذهن زیبا"
و کاش روایتهای بیشتر، حرفهایتر و وسیعتری از این ذهنهای زیبا ببینیم...(:
#سلولهایبهاری #سلول_های_بهاری #داستان_رویان #روایتیکرویش #فاء
کاش میتونستم در دانشگاه و اماکن عمومی رو پیشونیم بچسبونم:
اگه همدیگه رو میشناسیم ولی من هیچ واکنشی بهتون نشون ندادم بخاطر اینه که ندیدمتون یا آشنا بودنتون رو تشخیص ندادم. جان من حمل بر بیمحلی نذارید. ما از اوناش نیستیم. شما به بزرگی خودتون ببخشید و بیاید جلو سلامعلیک کنیم دلمون وا شه🦦