فکر میکنم حداقل یکی از پیشفرضهای اشتباهی که باعث میشه یه پای قصهها و سناریوهای فیلم و سریالا لنگ بزنه یا اصلا قصهای توشون وجود نداشته باشه همینجاست.
تولیدکننده و نوبیسنده، نیاز مخاطب به پاگیر شدن رو فراموش میکنه. تصور میکنه مخاطب متوجهِ دغدغهی ساخت این اثر و موضوعش هست. از قبل شخصیتها رو شناخته و باهاشون همراهه. یا یه همچین چیزایی..
واسه همین ما یه سری صحنه و اتفاق پراکنده میبینیم به جای فیلم و سریال...
حالا این پیشفرض از کجا میاد؟
آیا کارگردان، کسانی که از بیرون به اثر نگاه کنن و بگن آقا! مخاطبِ بینوا اصلا اون چیزی که تو میخوای رو نمیگیره...اصلا اونجوری که توی فکر توعه در نمیاد رو نداره؟ تو دنیای حبابیِ خودش زندگی میکنه؟ یا مشکل از جای دیگهست؟ ندانم. نظر شما چیست؟
بگذریم.
امان از شبهای امتحان که ذهن آدم تو هرچیزی فعال و پر از ایده و حرف میشه بجز مبحث امتحان🦦
پناه بر خدا از امتحان درسهای عمومی🗿
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
خدایا آدمهایی رو سر راه ما قرار بده که از آشنا شدن باهاشون ذوق کنیم از آشنا شدن باهامون ذوق کنن و خ
دقیقا همینطوره
و اینجوری علاوه بر رفیق، فانوست هم هست((((:
#فاء
شاید همینکه شدتِ بینظمیم موجبات خنده و شادی بچههای دانشگاه رو فراهم میکنه سر پل صراط دستمو گرفت😔 خدا رو چه دیدی؟
هدایت شده از فرّ+یاد | فاطمه حجتی
پای اون کاری بمون که هربار حتی با تصورش هم اشک تو چشمات حلقه میزنه؛ انجامش که بماند...
درست همون موقعی که فقط برای یه لحظه از حالت خوف و رجا درمیای و با یه آخیشِ مطمئن میگی دیگه از این مرحله عبور کردم، همه چی یه جوری زیر و رو میشه که نشونت بده تنهایی و بدون کمک خودش از هیچ هم هیچتر و ناتوانتری.