eitaa logo
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
66 دنبال‌کننده
518 عکس
29 ویدیو
5 فایل
«فَاستَقمِ کَما اُمِرت» فر+یاد فر:شکوه، اون آنِ خاصی که توی قصه‌های باستانی و افسانه‌ای باید افراد برگزیده داشته باشنش + یاد:مرور، ذکر، معنا اینجا؟ رزق‌سنجِ واژه و قلم و اندیشه! ناشناس: https://6w9.ir/Harf_10579115
مشاهده در ایتا
دانلود
فکت: وقتایی که ذهنم هر لحظه و هر اتفاق و هر حرفی رو ناخودآگاه به یه صحنه یا دیالوگ فیلم یا سریال وصل می‌کنه، یعنی آدمِ بسیار زنده‌تری‌ام.
Hossein AtaiHossein Atai - Miram Karbala - 320.mp3
زمان: حجم: 4.3M
دنیا یک سفر کربلا با پدر و مادرم به من بدهکاره‌ها...! -جای مامان، بیشتر از هرکس تو این سفر خالی بود..
لیلا تو ظل آفتاب و بلاتکلیفی بین اتوبوسا، از بچه‌ها صلوات می‌گرفت. هرکی اندازه‌ی خودش سعی می‌کرد انرژی‌ش رو نگهداره. لبخند بزنه و بقیه رو هم با حرف، از کلافگیِ گرما دربیاره... و چه امتحان‌های سختی در انتظارمونه که این ساعتا و این روزا تازه ابتداشه. که شیطان حتی منتظر نمی‌مونه سفر تموم شه تا شروع کنه به تلاش برای گرفتنِ آورده‌ها و سبُک شدن‌هامون... که همه چی می‌تونه با یه غر زدن، با یه سوءظن به برنامه‌ریزی، با یه از کوره در رفتن یا...از دست بره. که غربال میشیم تا معلوم شه کیا حواسشون بیشتر به گوهریه که دارن از سرزمین عراق همراه خودشون، تو وجود خودشون، سوغات میارن... الهی و ربی؛ من لی غیرک؟
سلام خیلی گفتنی‌ها داشتیم و داریم که بخشیش در نلگرام نوشته و منتشر شده و قراره منتقلش کنیم اینجا؛ اما قبل از اینکه اونها رو با هم بخونیم : امروز بیست و چهارمین سالگرد پرواز یکی از بزرگترین حسرتای زندگی منه ممنون میشم برای مادربزرگم صلوات یا فاتحه‌ای قرائت کنید✨🥀
شیطان، که یه شعبه‌ی درجه یک از خودش رو هم تو وجودمون کار گذاشته، مدام دنبال رقم زدن فقط یه اتفاق و یه سقوطه تا بعدش دومینووار همه چیز تو ذهنِ تو خراب شه و بگی "همه چی دروغ بود همه چی نقاب بود بخت خوش‌خیالِ من خوابِ خوابِ خواب بود..." و ادامه‌ی شعر هم که مشخصه. کلا خودت رو از خودت و همه بگیری..
اما خدا گُر و گُر نشونه می‌فرسته تا بگه دقیقا تو چه نقطه‌ای بیشتر از همیشه باهاته؟ اونجا که میگی "دادا خیلی لازمش دارم یکی که بام رفیق باشه لای اشکالم.." اصلا انگار موضوع، تازه بعد از اشتباه شروع میشه. برخوردت با اشتباه. حالِت بعد از اشتباه. فاصله‌ت تا اشتباه بعدی. اینا سرنوشت‌سازن. وقتی می‌خوای تغییر کنی هم اینا رو باید تغییر بدی..
برکت، همت و اراده‌ی عزیزم! دوستان نازنینی که این روزها کمتر به دیدارتان مشرف می‌شوم و فقط، گاه گاه از دور برایم دست تکان می‌دهید! اگر از حال من بپرسید، با زکام همنشینم. پدیده‌ای آزاردهنده و معلق که احتمالا در شجره‌نامه‌اش، جایی با کَنه پیوند داشته باشد‌. علائم دیگر می‌روند و می‌آیند و زکام، از عراق تا ایران و کربلا تا تهران، با ما هست. مدام با حضورش تشر می‌زند: الان است که مریض و زمینگیر شوی. الان است که از ویروس نهفته در بدنت دیگران را آلوده کنی؛ اما خب خودش هم می‌داند که لب و دهنی بیش نیست و سر و صدایش با یک لیوان چای و عسل یا گهگاهی قرص و شربت، می‌خوابد. می‌دانم که یک مقدار دارم غر می‌زنم و پیازداغش را زیاد می‌کنم. نه شما آنقدر دورید و نه زکام آنقدر جلوی دست و پا. این پدرمُرده از آنهایی‌ست که فقط هست. موجودیت صرف! اما خب...داشتم فکر می‌کردم چه می‌شد این چسبندگی و اصرار زکام به بودن و وجود داشتن را شما بزرگواران هم داشتید؟ که با هر پِخِ ناخواسته -که از جنس غفلت یا لغزش است- کیلومترها دور نمی‌شدید و ما را دنبال خود نمی‌دواندید. البته، شاید خاصیتتان به همین دست نیافتنی بودنتان است. شاید هم اصلا هستید و مثل زکام، اصرار هم دارید به بودن و ما نمی‌بینیم. نمی‌دانم... به‌هرحال، خواستم به واسطه‌ی این عریضه، ابراز دلتنگی و احتیاج به شما نازنینان برای پیشبرد امور را ثبت کرده و به گوشتان برسانم. باشد که عنایتی شود و گشایشی در فاصله‌ی بین دو ستون. من قدم‌هایم را به سمت شما برمی‌دارم و امید است قبل از زمین خوردنی دوباره، خداوند ما را به وصل یکدیگر برساند. دیگر مزاحم اوقات شریفتان نمی‌شوم. سلام مرا به رفیقمان. استمرار هم برسانید. دوستدار و ارادتمند شما؛ فانتوم.
متاسفانه در جمع کنونی، به شکل اورژانسی نیاز مفرط دارم به زبان گفتگوی مشترک. بهانه‌ای برای صحبتی بیشتر از دو سه کلمه. آه.
همیشه همینجوریه. با رنج سنی بزرگتر از خودم، حرف‌های بیشتری برای گفتن دارم و تو گفتگو با همسن و سالان درمی‌مانم. عجیبه.