فرّ+یاد | فاطمه حجتی
دعای قلب مجروحم اگه پشت سرم باشه یه کاری میکنم عشقت قمار آخرم باشه(:
امروز روز گوش کردن و زمزمه کردن مداوم کولی بود/
داره تلاش میکنه ما رو متوجه کنه "کاربرد"ی که باید ازش عکس بگیریم تا بتونه نقاشی بفرسته واسه شبکه پویا چیه. منم هی میگم خدایا چی تو تلوزیون گفتن. کاربرد دیگه چیه. مگه میشه ازش عکس گرفت.
نگو منظورِ مردی بارکده😭😭😭
فسقلِ ناآشنا به کلمات😭😭😭
#جناب_نعمت
سیدابرهیم ؛4_5888843029778798448.mp3
زمان:
حجم:
900.5K
خدایا ما به تو توکل کردیم
هیچی هم ازت نمیخوایم
-شهید مصطفی صدرزاده(:
راستش انگار قاعده اینجوریه که
اگه از یه امتحانی خیلی بترسی و به خدا تاکید و خواهش کنی که دیگه اونجوری امتحانت نکنه، خدا نه تنها بیخیال نمیشه بلکه میگه اگه ناراحتی برگردیم مرحله و پلهی قبلی!
والا! به ما چه که تو کار خدا دخالت کنیم؟ ما چه میدونیم تو هر پله صلاحمون با چی امتحان شدنه؟ ما چیکارهایم که بگیم امتحان رو تکرار بکن یا نکن؟
مهم، ترسیدن و نترسیدن به جاست...
مهم اینه که هی به خودت تلقین نکنی هر لحظه در آستانهی برگشتن به پلهی قبلی! چون در اون صورت واقعا هم برمیگردی!
مهم، تعادل بین خوف و رجاست. مهم، محکم ایستادن و جدی گرفتن زنگ خطرهاست. بقیهی مسیر رو خدا تعیین میکند. دست ما نیست.
فانزل الله سکینته علی المومنین...
کاش مؤمن باشیم و از ترس بیجا رهانیده بشیم..
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
#فورواردی از #هدی_محمدی
بذارید متن کاملش رو هم براتون بذارم
مرگ در محاصره زندگی
لبنان این روزها در نمودار نرمال خودش نیست. یعنی نمیشود آن را با وضعیت معمول لبنان مقایسه کرد یا تحلیلها از این وضعیت را به تمام لبنان تعمیم داد. آنچنان که نمیشود عراقِ اربعین را به وضعیت تمام عراق و تمام وقتهای عراق تعمیم داد.
پس هر آنچه نگارنده دربارۀ لبنان میگوید، در واقع دربارۀ بیروت در ایام اولین سالگرد شهادت سیدحسن نصرالله است.
پامان را که از فرودگاه بیروت بیرون گذاشتیم، همه چیز عادی بود. بیروت نه شبیه شهرهای جنگزده بود، نه شهرهایی که وسط عزای یکی از فرزندان عزیز لبنان است. بیش از هر چیز شبیه مستعمرهای بود که تمام تلاشش را میکند تا شبیه استعمارگرش باشد.
باید به مقتل سید میرفتیم. حزب برنامهای برای امشب و در مقتل سید ترتیب داده بود. با یکی از دوستانم که چند روزی زودتر رسیده بود تماس گرفتم، لوکیشن را فرستاد، ده دقیقه بیشتر فاصله نداشتیم.
ده دقیقه بعد، دیگر نه تنها در جغرافیایی استعمارزده نبودیم، که هر گوشهای را نگاه میکردی ردی از مقاومت بود. پرچمهای حزب الله که یا روی دوش پیادهها بود، یا دست موتور سوارها و یا بیرون از پنجره ماشینها. تا چشم کار میکرد، اسم و عکس سیدحسن نصرالله به چشم میخورد. از ماشینها طنین سرود مقاومت میآمد و سیل جمعیت به سوی مقتل میرفت.
بخش قابل توجهی از زمان را در ترافیک بودیم، باقی را هم به دنبال جای پارک، جای پارک پیدا کردن در بیروت -دست کم این روزها- دستاورد محسوب میشود.
دیر به مقتل رسیدیم، مراسم تمام شده بود؛ اما بعضی هنوز دور آن گودی بزرگ که اسرائیل وسط پایتخت یک کشور دیگر ساخته بود جمع شده بودند.
به آدمها نگاه میکردم. خستگیِ بیش از دوازده ساعت درراهماندن را با خودم آورده بودم بالای جای زخم انفجار بر تن بیروت. بهت به جانم نشسته بود. به چشمها نگاه میکردم. خسته بودند. پیرزنی بر بلندی نشسته بود، به گودال نگاه میکرد و پکهای سنگین میزد. حق داشت...
بچههای کوچک، دوتا دوتا و سهتا سهتا، لبیک یا نصرالله میگفتند و مادر و پدرهاشان سعی میکردند طوری قاب گوشی را ببندند که هم مقتل مشخص باشد، هم بچهها و هم پرچمها.
پرچم حزب و لبنان و فلسطین، هر سه بالای مقتل سیدحسن به چشم میآیند. از خودم میپرسم:«وطن کجاست؟» سیدحسن نصرالله بیشتر لبنانی بود یا فلسطینی یا ایرانی؟ کدام پرچم را باید بالاتر از همه بالای مقتل و مزار او قرار داد؟
میفهمم قرار است سؤال «وطن کجاست؟» در تمام سفر همراهم باشد. میآیم از پرچم فلسطین عکس بگیرم، چشمم به لباسهای خیسی میافتد که همسایه پهن کرده تا به هر زحمتی که هست، در شرجی هوای روزهای بین تابستان و پاییز بیروت خشک شود! آن طرفتر زن و مردی در بالکن چای مینوشند. شاید هم قهوه باشد؛ از این فاصله که میبینم، چیز دقیقی معلوم نیست. فقط جریان زندگی که دیواربهدیوار مرگ ادامه داشته به چشمم میآید.
میدانی؟«زندگی» آبروی «ظالم» را میبرد. تصور کن! هنوز جای ترکشهاشان روی در و دیوار خانهات هست و تو یک لحظه هم از زندگیکردن دست نمیکشی.
چشم برمیگردانم تا به تابوتهای نمادین داخل گودال نگاه کنم، بالای هر کدام عکس شهیدی است و داخل تابوت نور گذاشتهاند گمانم. اما حتی آن نورها از پس تاریکی آن گودال عمیق بر نمیآیند. چشمم به گوشی زنی میافتد که با زن دیگری تماس تصویری گرفته و مقتل را نشانش میدهد. در تصویر روز است، به نظر میآید عزیزی آن سوی دنیا دارد که دلش خواسته مقتل او را ببیند، او که لبنانیها به درست «عزیز روحی» صدایش میزنند. زنِ در موبایل زیر گریه میزند. زن این سوی تصویر اشکهاش را پاک میکند. لباسهای کنار مقتل هنوز در حال خشکشدن اند. زنی در بالکن به جمعیت نگاه میکند. پای مقاومت حتی به الگوی زندگی روزمرۀ آدمها رسیده، میبینی؟ گفته بودم این روزها لبنان روی نمودار نرمالش نیست.
#هدی_محمدی
وَ كَمْ مِنْ مَكْرُوهٍدَفَعْتَهُ
وَ كَمْ مِنْثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُأَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ
صُمودْ | Sumud
تقديم به كودكان غزه
خواننده: حامد زمانى
@hamedzamany.original
شعر: قاسم صرافان، مرتضى آل كثير، محسن كريمى راهجردى
تنظيم: امير جمالفرد
@amirjamalfard
تهيه كننده: ميثم محمدحسنى
@meysamhasani61
Dedicated to the Children of
Gaza
Vocals: Hamed Zamani
Lyrics: Ghasem Sarrafan, Morteza Al-Kathir, Mohsen karimi
Arrangement: Amir Jamalfard
Producer: Meysam Mhasani
فردا شب از تمامى كانال هاى معتبر