eitaa logo
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
66 دنبال‌کننده
518 عکس
29 ویدیو
5 فایل
«فَاستَقمِ کَما اُمِرت» فر+یاد فر:شکوه، اون آنِ خاصی که توی قصه‌های باستانی و افسانه‌ای باید افراد برگزیده داشته باشنش + یاد:مرور، ذکر، معنا اینجا؟ رزق‌سنجِ واژه و قلم و اندیشه! ناشناس: https://6w9.ir/Harf_10579115
مشاهده در ایتا
دانلود
راستش انگار قاعده اینجوریه که اگه از یه امتحانی خیلی بترسی و به خدا تاکید و خواهش کنی که دیگه اونجوری امتحانت نکنه، خدا نه تنها بیخیال نمیشه بلکه میگه اگه ناراحتی برگردیم مرحله و پله‌ی قبلی! والا! به ما چه که تو کار خدا دخالت کنیم؟ ما چه می‌دونیم تو هر پله صلاحمون با چی امتحان شدنه؟ ما چیکاره‌ایم که بگیم امتحان رو تکرار بکن یا نکن؟ مهم، ترسیدن و نترسیدن به جاست... مهم اینه که هی به خودت تلقین نکنی هر لحظه در آستانه‌ی برگشتن به پله‌ی قبل‌ی! چون در اون صورت واقعا هم برمی‌گردی! مهم، تعادل بین خوف و رجاست. مهم، محکم ایستادن و جدی گرفتن زنگ خطرهاست. بقیه‌ی مسیر رو خدا تعیین می‌کند. دست ما نیست‌. فانزل الله سکینته علی المومنین... کاش مؤمن باشیم و از ترس بیجا رهانیده بشیم..
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
#فورواردی از #هدی_محمدی
بذارید متن کاملش رو هم براتون بذارم
مرگ در محاصره زندگی لبنان این روزها در نمودار نرمال خودش نیست. یعنی نمی‌شود آن را با وضعیت معمول لبنان مقایسه کرد یا تحلیل‌ها از این وضعیت را به تمام لبنان تعمیم داد. آن‌چنان که نمی‌شود عراقِ اربعین را به وضعیت تمام عراق و تمام وقت‌های عراق تعمیم داد. پس هر آن‌چه نگارنده دربارۀ لبنان می‌گوید، در واقع دربارۀ بیروت در ایام اولین سالگرد شهادت سیدحسن نصرالله است. پامان را که از فرودگاه بیروت بیرون گذاشتیم، همه چیز عادی بود. بیروت نه شبیه شهرهای جنگ‌زده بود، نه شهرهایی که وسط عزای یکی از فرزندان عزیز لبنان است. بیش از هر چیز شبیه مستعمره‌ای بود که تمام تلاشش را می‌کند تا شبیه استعمارگرش باشد. باید به مقتل سید می‌رفتیم. حزب برنامه‌ای برای امشب و در مقتل سید ترتیب داده بود. با یکی از دوستانم که چند روزی زودتر رسیده بود تماس گرفتم، لوکیشن را فرستاد، ده دقیقه بیشتر فاصله نداشتیم. ده دقیقه بعد، دیگر نه تنها در جغرافیایی استعمارزده نبودیم، که هر گوشه‌ای را نگاه می‌کردی ردی از مقاومت بود. پرچم‌های حزب الله که یا روی دوش پیاده‌ها بود، یا دست موتور سوارها و یا بیرون از پنجره ماشین‌ها. تا چشم کار می‌کرد، اسم و عکس سیدحسن نصرالله به چشم می‌خورد. از ماشین‌ها طنین سرود مقاومت می‌آمد و سیل جمعیت به سوی مقتل می‌رفت. بخش قابل توجهی از زمان را در ترافیک بودیم، باقی را هم به دنبال جای پارک، جای پارک پیدا کردن در بیروت -دست کم این روزها- دستاورد محسوب می‌شود. دیر به مقتل رسیدیم، مراسم تمام شده بود؛ اما بعضی هنوز دور آن گودی بزرگ که اسرائیل وسط پایتخت یک کشور دیگر ساخته بود جمع شده بودند. به آدم‌ها نگاه می‌کردم. خستگیِ بیش از دوازده ساعت درراه‌ماندن را با خودم آورده بودم بالای جای زخم انفجار بر تن بیروت. بهت به جانم نشسته بود. به چشم‌ها نگاه می‌کردم. خسته بودند. پیرزنی بر بلندی نشسته بود، به گودال نگاه می‌کرد و پک‌های سنگین می‌زد. حق داشت... بچه‌های کوچک، دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا، لبیک یا نصرالله می‌گفتند و مادر و پدرهاشان سعی می‌کردند طوری قاب گوشی را ببندند که هم مقتل مشخص باشد، هم بچه‌ها و هم پرچم‌ها. پرچم حزب و لبنان و فلسطین، هر سه بالای مقتل سیدحسن به چشم می‌آیند. از خودم می‌پرسم:«وطن کجاست؟» سیدحسن نصرالله بیشتر لبنانی بود یا فلسطینی یا ایرانی؟ کدام پرچم را باید بالاتر ‌از همه بالای مقتل و مزار او قرار داد؟ می‌فهمم قرار است سؤال «وطن کجاست؟» در تمام سفر همراهم باشد. می‌آیم از پرچم فلسطین عکس بگیرم، چشمم به لباس‌های خیسی می‌افتد که همسایه پهن کرده تا به هر زحمتی که هست، در شرجی هوای روزهای بین تابستان و پاییز بیروت خشک شود! آن طرف‌تر زن و مردی در بالکن چای می‌نوشند. شاید هم قهوه باشد؛ از این فاصله که می‌بینم، چیز دقیقی معلوم نیست. فقط جریان زندگی که دیواربه‌دیوار مرگ ادامه داشته به چشمم می‌آید. می‌دانی؟«زندگی» آبروی «ظالم» را می‌برد. تصور کن! هنوز جای ترکش‌هاشان روی در و دیوار خانه‌ات هست و تو یک لحظه هم از زندگی‌کردن دست نمی‌کشی. چشم برمی‌گردانم تا به تابوت‌های نمادین داخل گودال نگاه کنم، بالای هر کدام عکس شهیدی است و داخل تابوت نور گذاشته‌اند گمانم. اما حتی آن نورها از پس تاریکی آن گودال عمیق بر نمی‌آیند. چشمم به گوشی زنی می‌افتد که با زن دیگری تماس تصویری گرفته و مقتل را نشانش می‌دهد. در تصویر روز است، به نظر می‌آید عزیزی آن سوی دنیا دارد که دلش خواسته مقتل او را ببیند، او که لبنانی‌ها به درست «عزیز روحی» صدایش می‌زنند. زنِ در موبایل زیر گریه می‌زند. زن این سوی تصویر اشک‌هاش را پاک می‌کند. لباس‌های کنار مقتل هنوز در حال خشک‌شدن‌ اند. زنی در بالکن به جمعیت نگاه می‌کند. پای مقاومت حتی به الگوی زندگی روزمرۀ آدم‌ها رسیده، می‌بینی؟ گفته بودم این روزها لبنان روی نمودار نرمالش نیست.
وَ كَمْ مِنْ مَكْرُوهٍدَفَعْتَهُ وَ كَمْ مِنْثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُأَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ
صُمودْ | Sumud تقديم به كودكان غزه خواننده: حامد زمانى @hamedzamany.original شعر: قاسم صرافان، مرتضى آل كثير، محسن كريمى راهجردى تنظيم: امير جمالفرد @amirjamalfard تهيه كننده: ميثم محمدحسنى @meysamhasani61 Dedicated to the Children of Gaza Vocals: Hamed Zamani Lyrics: Ghasem Sarrafan, Morteza Al-Kathir, Mohsen karimi Arrangement: Amir Jamalfard Producer: Meysam Mhasani فردا شب از تمامى كانال هاى معتبر
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
عصر که از دانشگاه برمی‌گشتم، "آسمان من" اومد تو پلی لیست. همینطور که تو گوشم پخش می‌شد، جدا از غم‌ها و خاطراتی که بخاطر فانوس باهاش دارم، یادم افتاد که وقتی آقای زمانی شعر این آهنگ رو تو بچگی گفته، اونم این شعر رو! پس دیگه واسه توانمندی‌ و تاثیرگذاریِ ۲۰-۳۰ سال بعدش نیاز به شک و تردید نیست. ولی چرا با این وجود، انتظارِ انقدر صریح و دقیق به اوج برگشتن رو نداشتم؟ چرا انقد با دیدن خبر انتشار، اسم آهنگ، شاعرا و...هیجان زده شدم؟ واقعا چرا؟ مگه انتظاری غیر از این می‌رفت آخه؟(: الحمدلله
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
عشق می‌خواست که ما برخیزیم عقل می‌خواست که درجا بزنیم...
فانتوم اینجوریه که یه حرفی رو اگه همون لحظه توش زدی، زدی. نزدی به جرگه‌ی بی‌انتهای حرف‌های ناگفته می‌پیونده🥸
کربلایی حسین طاهری1404012605.mp3
زمان: حجم: 23.7M
من هرروز هر ساعت هر ثانیه تنگه دلم برا کربلا بغلم کن تو گوشم بگو اگه خسته‌ای بیا کربلا(: