فرّ+یاد | فاطمه حجتی
بنگر به دلِ عصیانزدهام از سرکشیاش "رها" شد و رام تو آمد نفسی بگشا "دیوانِ" مرا در مطلعِ هر ترانه
قدر زیبایی تو ترانه دارم
قدر زیبایی تو حرفِ نزده دارم
قدر زیباییِ تو کارِ نکرده دارم
قدر زیباییِ تو کمالگرایی دارم
قدر زیباییِ تو متن ننوشته و فکرِ فراموش شده دارم
قدر زیباییِ تو ناتوانی و محدودیت زمانی مکانی و...دارم
قدر زیبایی تو به برکت، همت، استمرار، رزق و نشونه نیاز دارم
قدر زیباییِ تو...؟
هدایت شده از فرّ+یاد | فاطمه حجتی
او خدای نشانههاست
تو هم بندهی خدای نشانهها باش
گیرندههای نشانهت رو خاموش نکن خب! ببینشون! تکیه کن بهشون! اونم همینو میخواد...(:
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
او خدای نشانههاست تو هم بندهی خدای نشانهها باش گیرندههای نشانهت رو خاموش نکن خب! ببینشون! تکیه
ولی امروز واقعا عجیب بود((((:
بیاید هدیه به روح شهید سنوار و شهید احمدی روشن صلوات قرّا بفرستیم(((:✨
این روزها به غریبه شدن فکر میکنم. غریبه شدن با بسترها و چیزهایی که روزی آنها را از عمق وجودت میدانستی. و اگر فاصله بگیری و غریبه شوی دیگر بیان سادهترین حرفها هم مشکل میشود. احتمالا همین جای کار است که میلنگد.
تا همین چندماه پیش، این فاصله و غریبه بودن با تشکل و دانشگاه وجود داشت؛ و حالا جایش را داده به اینجا، و به قصههایی که هنوز هم خود خود جانماند.
تا حصار از این بلندتر و سختتر نشده باید کاری کرد...
نیازمند صلواتهاتونم؛ مخصوصا اگه هدیه بشن به حضرت زهرا و حضرت زینب(((:✨
-عیب ندارد. حوصله داشته باش! قیمتِ عشق، همیشه بیش از تحملِ آدمیزاد بوده است. باید، اما سخت است که زندگی را به یک عاشقانهی آرام تبدیل کنی. باید، اما سخت است. میدانم.
#صاد !!!✨
سه ساله بودم فکر کنم. توی شهربازی، سوار از این تابهای برقی که میچرخن(اسم داره؟😂) شده بودم. سانس هنوز شروع نشده بود و بچهها داشتن روی تابها مینشستن. دختری که جلوی من نشسته بود، معلوم بود از اون بچههای برونگرا و خونگرمه. شایدم قبلا چیزی دیده یا شنیده بود که سر چرخوند و بهم گفت: سفت بگیر! محکم!
منم با تعجب و ترس، دو تا زنجیر تاب رو طوری محکم بین مشتهام فشردم که هنوز حرکت نکرده دستم به ذقذق افتاده بود.
بالاخره حرکت تاب شروع شد. تو تمام طول حرکتش ذقذق دستام ادامه داشت و حسش رو هنوزم دقیق یادمه. هربار که دور میزد و من با سرعت از جلوی بابا رد میشدم، با صدای بلند چیزی بهم میگفت تا لذت اون دقیقهها رو برام بیشتر کنه. میگفت لبخند بزن. و شاید من انقد تمام حواسم به محکم گرفتنِ زنجیر و هیجان و سرعت بود که یادم رفته بود لذتش رو تو صورتم نشون بدم.
اون دقیقهها تموم شدن و من نیفتادم. حتی فهمیدم نیاز نبود اونقدر محکم زنجیر رو نگهدارم. چون یه جاهایی دستم رو شل کردم و طوری نشد. ولی خب کار از محکمکاری که عیب نمیکرد!
فکر نکنم دیگه بین وسیلههای شهربازی، اون تاب رو تجربه کرده باشم. از اون شب، هم لذت و هیجان خاصش یادم موند و هم ذقذق کف دست و قرمز شدنش.
و امروز، بعدِ ۱۷-۱۸ سال، دوست دارم کسی مثل همون دختر بهم یادآوری کنه که باید محکمتر از این حرفا به زنجیر زندگی و آرزوها چسبید. نیاز دارم دوباره اون استرس و ذقذق شیرین رو تجربه کنم، و باز هم نیفتم.
درس بزرگ چندروز پیش که نمیخوام هیچوقت فراموشش کنم:
اگه به راحتطلبی تن بدی، انتخابش کنی و براساسش تصمیم بگیری، خدا همون تصمیم رو باعث زحمت بیشترت میکنه تا یاد بگیری راحتطلبی هیچوقت راحتیِ حقیقی به دنبال نداره😔درس بزرگ چندروز پیش که نمیخوام هیچوقت فراموشش کنم:
اگه به راحتطلبی تن بدی، انتخابش کنی و براساسش تصمیم بگیری، خدا همون تصمیم رو باعث زحمت بیشترت میکنه تا یاد بگیری راحتطلبی هیچوقت راحتیِ حقیقی به دنبال نداره😔