#فورواردی
خدا انگار بعضی آدمها رو مبعوث کرده که کارهای سخت و خارقالعاده انجام بدن،
ولی نه!
بعضی آدما انقدر خودشون جرئت داشتن که رفتن تو دل کارهای سخت بزرگ، خدا هم هواشونو داره.
تو فکرشم نمیکنی ذهنت در اوج شلوغی و حتی آشفتگی ظاهری، چه نظم و انسجامی داره. تا زمانی که یه موضوعی از کف کف افکارت یهو بزنه بالا و بوم! همه چی تو مغزت به هم بریزه. اونوقت برای مدتی تنها انتخابت اینه که در بُهت فروبری. و بعدها قدر همون ذهن شلوغ رو بدونی...
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
یه حسی بهم میگه اگه تو یک قدم برداری و بین کارها اولیتشناس باشی، خدا هم صد قدمِ بعدی رو برمیداره و
یه جورایی این بُهت، نتیجهی همینه که کلا لیست اولویتها بره زیر سوال
ناشکری همیشه بده. بد مطلق. یعنی هیچ آوردهای برای بشر نداره. نه تنها آورده نداره، بلکه خدا اون چیزی که داریش ولی ناشکری میکنی رو هم ازت میگیره و میگه: برو ببینم میخوای چیکار کنی؛ تا نشون بده دنیا و کاراش بیحساب و کتاب نیست.
ناشکری باعث میشه نه وقتی چیزی رو داری حس خوبی داشته باشی نه وقتی ازش فاصله میگیری.
باعث میشه هم از وقوع یه اتفاق ناراحت بشی و هم از تموم شدنش.
و اون حس غم و فقدان دوگانه، با اومدن و رفتن هیچ چیز دیگهای هم حل نشه.
کاش ناشکر نباشیم.
"اد همین الان؟!"
چندوقت پیش با یه رفیق عزیز نویسنده راجع به قصههامون حرف میزدیم و میگفتیم هرچی مصیبت و گره تو درام هست از "اد همین الان" ریشه میگیره. گرهها همزمان ایجاد میشن و در هم میپیچن. آدمها همزمان به چالش میخورن و در ظاهر، همه چیز در بدترین زمان اتفاق میفته. و اینجاست که شخصیتها باید "انتخاب" کنن و قصه شکل بگیره.
امروز به این فکر میکنم که زندگی هم دقیقا همینطوریه. یه ذره که میفتی روی روال و ریشههات جون میگیره، خدا از این "اد همین الان"ها میذاره سر راهت. اتفاقایی که هرکدوم به تنهایی میتونن برات کلی خوشایند باشن، همزمان شدنشون ایجاد چالش میکنه.
ممکنه شروع کنی غر زدن یا ناشکری کردن یا حتی چیزهایی رو رها کنی. اما خدا تو اون لحظهها بیشتر از همیشه داره نگاهت میکنه تا ببینه چطور از پس این گرههای درهم برمیای. چقدر لیاقتشون رو داری؟ لیاقت جلو رفتن و قد کشیدن رو. اینجا هم مثل قصهها، صحبت سر انتخابهاست. سر اولویتشناسی و قوی بودن.
ما خیلی چیزها رو نمیدونیم. نمیدونیم همین همزمان شدنها حکمت داره و اتفاقها همدیگه رو تکمیل میکنن و فرصتها رو بیشتر. نمیدونیم قوی موندن و کم نیاوردن و رها نکردن میتونه بعدتر چقدر برامون تاثیرگذار باشه. حتی نمیدونیم اونقدری که باید، تونستیم به همه چیز با هم بپردازیم و این امتحان رو پاس بشیم یا نه. اما همیشه میتونیم امیدوار باشیم که خدا هربار بیشتر از قبل قدرت و برکت اینکه توانمون رو خرج این نعمتهای از جنس گره بکنیم بهمون بده و نمرهمون، نمرهی قبولی باشه...
مهمونها بدرقه شدن، کار جمع میشه و وارد مرحلهی بعد میشه به احتمال زیاد و کمک خدا، نگرانیها برطرف میشن و حسرت اون بخشهایی که بهشون نرسیدم هم باقی میمونه. ولی خدا کنه حداقل بشه به نعمتها و برکتهایی که به لطف همین گرهها به وجود میان، تافت زد و حفظشون کرد.
ما آدما توانایی عجیبی در از دست دادن داشتههامون داریم. مخصوصا از دست دادن تواناییهای خودمون. ولی میشه امیدوار بود که این توانایی، مغلوب استعدادهای واقعی انسان در بالارفتن و رشد کردن و کسب کردن بشه که همیشه منتظر همت و ارادهی آدمهان تا دوباره جون بگیرن.
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
یه حسی بهم میگه اگه تو یک قدم برداری و بین کارها اولیتشناس باشی، خدا هم صد قدمِ بعدی رو برمیداره و
یه چیز دیگه هم به این بحث اضافه کنم.
در انتخاب واژه باید دقت کرد.
اولویت"شناسی" مرحلهی اوله که از فهم و درک میاد.
و بعد، براساس اون باید برنامهت رو بچینی و اولویت"بندی" کنی.
معمولا گیر ما مرحلهی اوله و قبل از کامل شدنش، میریم مرحلهی دوم؛ و گیر میکنیم.
"به اعتراف متفکران اروپایی، امروز کسی که روایت جذابتر و بهتری داشته باشد بر کسی که سادهترین و قویترین استدلال را ارائه کند برتری دارد. این، همان جاهلیت مدرن است."
سعید جلیلی
از طرف دانشگاه، برای برنامهی دانشگاه، بعد از مدتها برگشتم جایی که کمتر از دو سال پیش برام در حکم خونه بود. محل عملی شدن تمام ایدهها و دغدغهها و علاقهها. جایی که از دانشگاه براش میزدم و فکر میکردم آیندهم اونجا رقم میخوره.
فکرم یا کارم اشتباه بود؟ نه. تو اون بازه، من مال این خونه و این مدل کار بودم و باید تجربهش میکردم تا خیلی از دغدغههام بیاد روی زمین، برام ملموس شده و جهت بگیره. اما حالا، بعد از چهار ترم، حسی که به حسينيه هنر یا خیلی از مجموعههای دیگه داشتم رو دوباره به دانشگاه دارم. مطمئنم که تو دوره کارشناسی تا دستم میرسه نباید دست دانشگاه و تشکیلات رو ول کنم و ول کردنش برام آورده که نداره هیچ، ضرر و رخوت و نرسیدن هم داره.
در عین حال، شاید بخش زیادی از چیزی که امروز میشه خرج تشکیلات کرد رو از تجربههای بیرون دانشگاه دارم.
و واقعا آدمیزاد همون سیبیه که هزار دور می.چرخه تا برسه زمین.
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
در نهایت، بیاین به تجربههای هر بازهای از زندگیمون چه توی کار و درس چه خانواده یا حتی احساسات و چالشهای درونی، احترام بذاریم. بابت اینکه بعدا مسیرمون تغییر کرده و اون بازه حیف شده حسرت نخوریم. همه چیز، حتی معطل موندن خیلی از کارا و ایدهها دلیل داره و تمام تجربههای درست و غلط، مای امروز رو میسازه.
علاج در حسرت خوردن نیست ولی میتونیم دعا کنیم خدا تو هر بازهای به هرچیزی که مشغولمون میکنه، بهترین و خیرترین حالت برامون باشه. که حتما هست. ان شاءالله.