از هر دست بدی از همون دست میگیری
اگه جواب کسیو ندی، خودتم لنگ جواب یکی دیگه میمونی
حالا بِکِش😔😶🌫
اردیبهشت عزیزم! هرچه میگردم یک شات عکس گویا برای ضمیمه کردن به متنِ تو پیدا کنم چیزی نمییابم. جای زخمهای آنژیوکت روی دستم کمرنگ شده. بخیههایم نصفه و نیمه افتادهاند. دیگر تا اطلاع ثانوی با بیماری و بیمارستان کاری ندارم. به زندگی عادی که برگشتم، تو مرا ذرهذره در یک انزوای شیرین فروبردی. جواب تماس و پیامهای یک جماعت را ندادهام و حتما از دستم حسابی شاکیاند که حق دارند. عملا-و البته موقتا و غیررسمی- ترک تحصیل کردهام. از کار تشکیلاتی و خیلی کارهای دیگر فاصله گرفتهام. اتفاقات جالبی نیستند اما دودوتا چهارتا که بکنیم، راضیام.
آن روزها که رویای آیندهی قصههایی که نوشتنشان گاه و بیگاه معلق میماند مغزم را دیوانهوار میچسبید و رها نمیکرد باید فکرش را میکردم یک جایی این رویا سرریز میشود و مجال هرکار دیگری را میگیرد. شاید هیچکس منِ این روزها را نفهمد. شاید از خیلی جهات، این انزوا آسیبزا باشد و جبرانش سخت. ولی اینکه چمبره زدم روی این دو قصه تا تمامشان کنم، تا بلد شوم همتِ نویسنده بودن را، اینکه دارم روزهایی که به نظر خیلی دور و نرسیدنی میآمدند را لمس میکنم، جای شکر دارد. تو مرا به این روز و اینجا رساندی. به اینکه پس از آن همه آنورِ بام بودن، کمی هم اینور بام بیفتم و بعد، شاید به تعادل برسم و چم و خم این سبک زندگی دستم بیاید.
لطفا دستت را بینداز گردن خرداد و بگو مودی بودن را کنار بگذارد. فرمان را از دستم خارج نکند و بگذارد به قول نادر ابراهیمی به "نوشتن به حدی کُشنده" عادت کنم. به او قول بده در کنارِ نوشتن، برای کارهای دیگر هم وقت باز میشود. ظرفیت پیدا میشود. ذهن آماده میشود. بگو حالا که دارم یاد میگیرم چطور با کلاجِ ماشینِ نوشتن رفتار کنم تا تندتند خاموش نشود، شوق رانندگی را از جانم نگیرد. حالا که تازه جرئت کردهام کمی پدال گاز را بفشارم، چراغ را قرمز نکند. به خرداد بگو درس هم میخوانم، زندگی هم میکنم، معاشرتهایم را هم از سر میگیرم، خیلی کارهای دیگر هم میکنم؛ ولی فعلا بگذارد به جای تمام اهمالکاریهایم که قصههایم را انقدر کشآورده، پشت فرمان بمانم و لایی بکشم.
با وجود بیقراریهایم در بیمارستان، یادم نمیآید اردیبهشتی جالبتر از تو تجربه کرده باشم. لطفا به خرداد هم جالب بودن را یاد بده.
دوستدار تو.