eitaa logo
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
66 دنبال‌کننده
518 عکس
29 ویدیو
5 فایل
«فَاستَقمِ کَما اُمِرت» فر+یاد فر:شکوه، اون آنِ خاصی که توی قصه‌های باستانی و افسانه‌ای باید افراد برگزیده داشته باشنش + یاد:مرور، ذکر، معنا اینجا؟ رزق‌سنجِ واژه و قلم و اندیشه! ناشناس: https://6w9.ir/Harf_10579115
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب شب درس خوندن نیست🗿 ذهنی که باید پر از مطالب روانشناسی بشه=انبار باروت ایده
روزی شونصدهزاربار بابت رشته‌مون خداروشکر کنیم هم کمه بخدا!
و ما رمیتَ اذ رمیتَ
اون موقعی که دیدیم هی ذائقه ها تو مجازی داره میره سمت منفی بافی و غر زدن جدی نگرفتیم الان ۷۰ کیلو چس ناله و غر نشسته رو به روی برنامه ریزی و امید داره مخ ملتو تیلیت میکنه
واقعا توان زندگی تو مملکتی که رئیس جمهورش بجز نمیشه و شما چیکار کردید و من بلد نیستم حرفی نداره رو ندارم خدایا چشم هامونو بینا کن...
Ehsan Khajeh Amiri ~ Musico.IREhsan Khajeh Amiri - Cheshmamo Mibandam (320).mp3
زمان: حجم: 9.4M
<آوار این تنهاییو کم‌کم نگا کن تو خودت چشمامو می‌بندم بری، چشماتو وا کن رو خودت>(: از یه نگاه دیگه..‌‌‌‌.!
-یه "شانه‌هایت را برای گریه کردن دوست دارمِ" خاصی تو نگاهته😔 -:))))))))))
اصلا مرگِ آدم توی نشستنه، توی حرکت نکردن، پویا نبودن، کنش‌گر نبودن... اون چیزایی مسموم و کشنده‌ن که تو رو درگیر خودت می‌کنن و از پا درت میارن درست وقتی که باید سرِ پا تر از همیشه باشی چندبار تا حالا مسموم شدی؟ چندبار تا حالا مُردی؟ الان کجایی؟ آی سی یو؟ عملیات احیا؟ ترخیص شدی؟ یا شایدم...؟
اندکی واگویه...
۱ ذهن هرکدوم از ما پر از حرف‌ها و احیانا کلیشه‌هاییه که توی گفتگو، طرف مقابل که ذهنش با ما همسو نیست، با شنیدنشون مخش سوت می‌کشه! مهم اینه که ریشه‌ی این اطلاعات حقیقت باشه یا دروغ، پشتوانه‌ش عقلانیت باشه یا جهل و هیجان...فارغ از ترفندهای رسانه‌ای، بزرگترین امتیاز "واقعیِ" یه تفکر، همین ریشه‌ست که از کجا میاد. از حقیقت و فطرت یا... الان نه میخوام از لفظ باخت استفاده کنم، نه شکست نه هیچی...چون هیچ جوره تعبیر مناسب و دقیقی نیستن...پس میگیم امتحان... ما وارد یه امتحان دیگه میشیم، بخاطر رای‌هایی که دونه دونه و با تببین و توضیح جمع شدن و در برابر تهییج افکار عمومی با شعارهای توخالی و ترسوندنشون با دروغ‌های بزرگ قرار گرفتن(حداقل. بیشترش که بماند) ما وارد یه امتحان دیگه میشیم، بخاطر دیش‌های سر به هوا که ضمیمه‌ی واحدها و ساختمونا شدن و آجر رو آجرِ دیوار بین مردم و حقیقت گذاشتن و بلندترش کردن. ما وارد یه امتحان دیگه میشیم، بخاطر رعایت اخلاقی که برای طرف مقابل هرموقع که اراده کنه میشه ابزار کاسبی، چه قبل از اعلام نتایج که دیدیم و چه حتی بعد از اعلام نتایج که از گذشته‌ها شنیدیم...اخلاقی که ادعای محکمِ برنده شدنِ کاپش، بدجور خنده داره... ما وارد یه امتحان دیگه میشیم، حتما بخاطر نابلدی و شاید غرور و اطمینان بیش از حد خودمون. بخاطر اینکه حقیقت برامون بدیهی به نظر اومد و توضیحش رو هم بدیهی دادیم ولی ندیدیم چشم و گوش‌هایی که دروغ‌ کامل بسته بودشون و یه همت متفاوت‌تر میخواست(میخواد)... ما وارد یه امتحان دیگه میشیم، بخاطر ذائقه‌ای که توی این سالا رفت سمت پرستیدن ناامیدی، رفت سمت ستایش غر زدن و نمیشه گفتن‌ها و تمسخر و جوک ساختن از فرصت‌ها و ظرفیت‌ها و دستا‌وردها، ذائقه‌ای که عادتش دادن به "برای" های بی‌اساس خوندن، به بدون فکر باور کردن، به دور شدن از هویت... ما وارد یه امتحان دیگه میشیم...شدیم! اولین قدمش هم اینه که نه دور شدن از مطلوبمون به رخوت بکشوندمون...نه بندازدمون به جونِ هم... بدونیم که اگه با رأی آوردنِ نامزدِ مدنظرمون فرصت برای کارهای نکرده مهیاتر می‌شد، الان باید چندین برابر قدرت بگیریم از درون خودمون و باورمون...برای تبدیل کردن تهدید به فرصت. باید چندین برابر ایستاد...برای کار...برای روایت...
۲ دیدین میگن طرف زخمش رو با زخمش مرهم میذاره؟...یه اصطلاحی اصلا با این مضمون داریم فکر کنم! به نظرم راجع به انجام ماموریت‌ها و رسالت‌ها توی تفکری که ریشه‌ش حقیقتِ پرزحمت‌کسب‌شدنی باشه، همین قاعده صادقه. خستگی رو با خستگی رفع کردن...فشردگی کاری رو با فشردگی کاری جواب دادن...ننشستن...با نمک چشم‌ها رو باز نگهداشتن.... وقتی روشن‌ترین روایتامون پُره از این حس و حال، نتیجه‌ی امروز هم باید قدم‌هامونو سفت کنه، نه سست!
۳ توی سال کنکور، غیبت سر کلاسا به دلایل مختلف درسی و غیردرسی کم پیش نمیومد. یه دوشنبه‌ای اما عامدانه نرفتم مدرسه...به خودم که اومدم بهانه‌ای که براش داشتم، در ظاهر حتی احمقانه به نظر میومد!...ولی واسه خودم معنی داشت...گفتم حالا که نشستی پاش، پی‌شو تا تهش باید بگیری... همون چیزی که تمام دیشب هم ذهن و چشم و دلم پی‌ش بود... همون چیزی که ماموریت می‌سازه...همون شوق "روایت"... اگه دعامون واسه پیروزی نامزد خاصی بود، یکی از دلایلش این بود که...قوتِ روایت کردن‌ها بتونه بره سمت ناگفته‌های قدیمی...سمت کارایی که از قبل زمین موندن...که اونا وصل بشن به زمان حال و روشن‌تر کنن همه چیزو...نه اینکه زمان حال و روایت و روشن کردنش خودش یه پروسه‌ی عظیمی بشه که مجال نفس کشیدن نده! ولی...حالا که نگاه میکنم، اینجوری بهتر میشه اون روایت‌های قدیمی و دردها و دغدغه‌های ناتموم رو به حال وصل کرد...اگه سیاهی بازم سودای گسترش داشته باشه، جنسش با همه‌ی سیاهی‌های از ازل تا امروز یکیه...روشن کردنشونم نو یه مسیر.... هیچی عوض نشده. کار همون کاره. فقط باید پا رو روی پدال گاز فشرد تا تهدید، تهدید نَمونه و فرصت‌های جدید هم از دلش دراد... این جمله‌های وصله پینه‌ای بمونه اینجا یادگاری، به حکم اینکه اگه هرجا گیر کردیم و وا دادیم و عقب انداختیم و جور نشد، الان دیگه وقتشه...اتفاقا بیشتر از همیشه... وقتِ همت. ۰۳.۰۴.۱۶