eitaa logo
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
66 دنبال‌کننده
518 عکس
29 ویدیو
5 فایل
«فَاستَقمِ کَما اُمِرت» فر+یاد فر:شکوه، اون آنِ خاصی که توی قصه‌های باستانی و افسانه‌ای باید افراد برگزیده داشته باشنش + یاد:مرور، ذکر، معنا اینجا؟ رزق‌سنجِ واژه و قلم و اندیشه! ناشناس: https://6w9.ir/Harf_10579115
مشاهده در ایتا
دانلود
و همانا در یک شب برفی، پل عابرپیاده از صعب العبورترین مسیرهاست؛ و گذر از وسط اتوبان امنیت بیشتری داره🦦 امشب که گذشت و ما زنده ماندیم ولی شما با جون خودتون بازی نکنيد🗿
یه آدم تا چه حد میتونه زلال باشه که بعضی از آدمای دور و برِ ما هستن؟(:✨ خدایا این قشنگیا چیه آفریدی خب؟(:
واسه گشایش کارِ همدیگه و کارِ عالم صلوات بفرستیم(:✨
میدون روایت خیلی خالیه...خالیِ خالی...خالی‌تر از اون چیزی که تصور می‌کنیم... و به جاش، بایگانیِ مظلومیت‌ها و ناگفته‌ها و ناشناخته‌‌ها پُرِپُر... نامردیم اگه ببینیم و بفهمیم و روایت نکنیم. نامردِ عالمیم...
کاش بدونم این اینترنشنالی‌ها و بی‌بی‌سی‌فارسی ها و فن‌هاشون دقیقا درباره کدوم ایران حرف میزنن😂 حرفاشونو که میبینم یاد اون دیالوگ محمد توو گاندو ٢ میوفتم که توو بازجویی به شارلوت گفت : تو مثل اینکه هنوز توو صد سال گذشته زندگی میکنی! دیگه گذشت اون دوران که شما هر کاری خواستید توو این سرزمین کردید
توی کوچه متوجه شدم چادرم هنوز نم داشته که راه افتاده ایم. به جای دست راست، انگشت دست چپم را زدم توی استامپ. نفهمیدم پشت تلفن به بابا چه گفتم و چطور از دور و دوباره خداحافظی کردیم. مامان را کنار پله برقی مترو بغل کردم و گفتم خیلی دعا کن...گفت تو که داری می‌روی باید دعا کنی ولی من بهتر می‌دانم که هنوز هم محتاج‌ترینم...اصلا مگر احتیاج به دعای مادر جایی نفی می‌شود؟! می‌خواستم اینجا از اعتکاف و مشهد بنویسم. چشم روی هم گذاشته‌ام و دویاره این کوله‌ی آبی و مشکی را همراه خودم کرده‌ام...البته من که نه...هرچه نگاه می‌کنم با حال نزارِ این چندروز، باز هم همان دست غیبی که ول نکرد تا خودم را میان صحن انقلاب پیدا کنم، دارد مسافر خود را در تاریک ترین حال ممکنش به سمت نور می‌کشاند. دیگر دوست ندارم به این سیر و سفر حتی به اختصار بگویم راهیان... راهیانِ خالی...وقتی همه‌مان همیشه مسافریم، مهم آورده و مقصد است که نور باشد میان انبوه تاریکی‌ها... ۱
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
#۱۸
با خودم گفتم اگه نرسیدم چیزی بنویسم حداقل شماره‌ها رو یادم نره و جدی جدی یادم رفت((((: و واقعا زمان نمیگذره و جزء عمر حساب نمیشه انگار...:)
در "هر" حالی، الهام بخش بودن و حال خوب کن بودن و بابرکت بودنِ خوندن "روایت یک رویش" >>>>>>>>>>> و حیرت از وسیع بودنِ شخصیتِ یه آدم، با گذشتِ ۱۸ سال از پایانِ ظاهری زندگیش... ینی اینجوریه که...آقا!...دکتر کاظمی آشتیانیِ محترمِ بزرگوارِ غریب!...رشته و مسیرِ ما زمین تا آسمون متفاوته اصلا!...یعنی چی که انقد کلمه به کلمه‌ی زندگیت داره به درد پریشونیای امروزمون میخوره؟(((: