موقعیت:
توی حسینیه اسکانمون که فقط ۱۰ دقیقه با حرم امام رضا فاصله داره و به اسم آیت الله بهجته، روی پلههای طبقهی دوم نشستهم. بهمن ۱۴۰۲ و صبح انتخاب واحد ترم ۲. اکثر بچهها کارشونو تموم کردهن ولی من تازه حس میکنم دارم برمیگردم عقب. به همون اتفاقی که فکر مبکردم قرار نیست دوباره بیفته. همون چیزی که ازش متنفر بودم....
گوشی رو میذارم کنار و همونجا بالای پلهها و کنار آسانسور، دراز میکشم. صدای نویزِ آسانسورِ زواردررفته و جنس پلهها رو یادمه. سبکتر از چیزیام که حتی خودم انتظار دارم. یه واحد هم انتخاب نکردهم ولی یه "هرچی شد، شد ولی اون کار رو نمیکنم." با چاشنی "یقینا کله خیر" ذهنمو احاطه کرده. حالم خوبه. سقوط آزاد نکردهم. واندادم. فقط سپردهم و آرومم.
دلم میخواد همه چیز برگرده به همون صبح. امروز سر انتخاب واحد ترم سه همه چیز فرق میکرد. شاید بهتر بود. شایدم نه. اون گرهِ گندهی لعنتی بالاخره رفت کنار ولی من اصلا به اندازهی وقتی که باهاش دست و پنجه نرم میکردم خوشحال نیستم. ناشکری نیست. ربطی به شرایط محیط نداره. من عوض شدهم. شونههام با یه بارِ بنجل سنگین شده و همه چیز با بهمن فرق داره...
فقط دلم میخواد برگردم به بهمن پارسال. الان، از تغییر کردن متنفرم.
کارِ تاریکی زمین زدنه، غرق کردنه
و کارِ "فانوس"، نجات دادن
-و کذلک ننجی المؤمنین-
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
از نشونههای ریز و درشت میون جمع کردن وسایل...(:
بجز دههی محرم و اربعین و ایام بسیار معدود، نفهمیدم این سه ماه دقیقا چجوری گذشت و چجوری زندگی کردم....
نمیخوام ناشکری کنم...حداقل دیگه نمیخوام.
ولی آخُدا! لُدفا به حرمت پرماجراییِ این دیوارِ اتاقِ خیلی خیلی قدیمیم که امروز و یحتمل برای بار آخر ثبت شد، "یسر بعد العسر"🙏🏻
#درزیست
کاش از این به بعد همهی شنبههای دانشگاه با استاد سرفراز شروع شه
از انتخاب واحد اجباریم راضیام واقعا✨
شکر-
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
کاش از این به بعد همهی شنبههای دانشگاه با استاد سرفراز شروع شه از انتخاب واحد اجباریم راضیام واقع
"آدمها یک تصویری از خودشون ایجاد میکنن، بعد در یک لحظه ممکنه اون تصویر رو از بین ببرن.
یعنی ساختن یه قرایند تدریجیه و خراب کردن یه فرایند لحظهای"
خدایا به بندههای فسقلیت یه توانی بده که سازندگیشون پررنگتر از مخرب بودنشون باشه🤝
یه وقتا صدای دریل عجیب و غریب از طبقه بالا هم میتونه نعمت باشه، چون خوابی که هیچکس نمیتونه ازت بگیردش ولی زیادی طول کشیده رو از سرت میپرونه😴😂🤲
امروز تو دانشگاه یه بابی از رفاقت و ارتباط پیش چشمم باز شد که یه بخشیش رو مدتها بود فراموش کرده بودم و یه بخش دیگهش رو هم هیچوقت فکرشم نمیکردم که اینجا و به این شکل وجود داره...
میخوام بگم، ما شاید در اکثر مواقع، حتی وقتایی که با عمیقترین و فردیترین مسائلمون هم درگیریم، میتونیم اونقدری که تصورشو میکنیم تنها نباشیم.
و این فقط وقتی اتفاق میفته که از حرف زدن و مواجه شدن و ابراز کردن، فرار نکنیم. چون زندگی به همیناست که زندگیه...و دردهاشم میتونه قشنگتر از حد تصور باشه و بگذره..
دم هر کسی که حتی برای یه لحظه با بودنش و حرفاش این حسو به یه نفر دیگه منتقل میکنه گرم(:
#درزیست
#صاد
"سلام! من میخوام یه موضوع کوچیک رو باهات مطرح کنم و اونم اینه که...."
۱۰ دقیقه بعد، همچنان موضوع کوچیک:🦦
واقعا دیگه باید ترک ویس کنم اینجوری نمیشه.🗿
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
سکانسی که دو روز واسه نوشتنش وقت میذاری تو یه ساعت درمیاد🥸 ادیتی که یه هفته لفتش میدی تا آمادهش کنی
نه انگار تابستون همچی بیآورده هم نبوده(: