فرّ+یاد | فاطمه حجتی
-حاجی زاده لبخندی زد و چیزی نگفت. ولی ای کاش میتوانست بگوید این "قایمموشکبازیها" دقیقا برای "قایم
"کاش میشد موشکا رو تا کرد و گذاشت پشت تویوتا! روشم یه برزنت میکشیدیم که دیگه کسی نفهمه بارمون کمپوت گیلاسه یا اسکات بی!"
منم همینطور حاجیزادهی عزیز! منم در مواجهه با گرهها همینطور😭😂🤝
#خط_مقدم
جالبه بدونید این قایم موشک بازیا رو با ارتش انجام میدادن
درواقع ماجرا از این قراره که زمان جنگه و حسن آقا(شهید تهرانی مقدم) با یه تیم واسه آموزش موشکی رفتهن سوریه، سردار حاجیزادهای که اون موقع سردار نبود و یه رزمندهی معمولی بود هم مسئول هماهنگی انتقال موشک ها از لیبی به ایران و پنهان کردنشون.
-اینجا کل فعالیت های موشکی ایران تو یه گروه کوچولو تو سپاه خلاصه میشه به اسم حدید، بخشهای دیگهی سپاه و ارتش و...هم هیچ خبری از اقدام ایران واسه آوردنِ موشک ندارن...
حالا یه جا کارشون گیر میکنه به ارتش و چون دیر یا زود هم باید باهاشون درمیون بذارن ماجرا رو، حاجیزادهی عزیز یه دیدار نیمهشبی با شهید صیاد که فرمانده ارتش بوده میگیره.
توصیف این دیدار>>>>>>>
یه دیالوگ هم از شهید صیاد نیومده ولی شرحش، اینکه همه حرفای حاجیزادهی عزیز رو با روی خوش گوش میده و بدون گارد گرفتن که چرا به ما خبر ندادین و ما ارتشیم و این کار ماست و فلان، همونجا نامه تنظیم میکنه واسه هماهنگی کارشون.
یه گره خیلی خیلی گنده که حاجیزادهی عزیز و حتی مخاطب با توصیفی که از مود ارتش میشه نگران باز نشدنشه، با چنددقیقه صحبت کردن عین آب خوردن میره کنار...
-البته شما به دو طرف گفتگو هم باید نگاه کنید((((: شاید اگه کس دیگه بود...-
تو سوره فلق از شر "نفاسات فی العقد" به خدا پناه میبریم. از گرههای بیخودی...گرههایی که فکر میکنیم گرهن و کور بنظر میان ولی با دست باز میشن...با حرف باز میشن(:
#خط_مقدم
فکر کنم دارم میفهمم رازش چیه!
تو میتونی با خیلی از آدما از ته دل بخندی، باهاشون حال کنی، ازشون یاد بگیری، قربونشون هم بری
ولی اون کسی که راجع به هرچیزی تو زندگیت، از حس و حال گرفته تا کار و تحصیل، از کوچیکترین ایدهها تا بزرگترین فکرا، باهاش حرف میزنی، نه خجالت میکشی نه میترسی، و اینجوری تو هرلحظهای هرچیزی که دغدغهت بود رو میتونی باهاش مطرح کنی و مجبور نباشی تظاهر کنی به چیزی که بهش شک داری، و اونم همیشه یه راهحلی یا از خودش یا از دیگران و یا حتی از خودت برات داره، اون آدمِ تکرارنشدنیِ زندگیه...و تعداد اینجور آدما برای هرکسی هم، انگشت شمار(:
قربونشون رفته و قدرشان را بدانیم و در صورت توان، به دامنهشان بیفزاییم...ینی با آدمای دیگهای هم که میتونیم اینجوری✋ باشیم، باشیم و خودسانسوری نکنیم، نکنیم، نکنیم(:
#فاء شاید(:
"خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعرِ توست"
حالا شاعر بودن رو بذار تو مختصات زندگی خودت و معنا کن
*خودشه! مامور ایستگاه بیآرتی حتما بلده!
-ببخشید آقا! زیر گذر رو بستهن. چجوری باید برم سمت پایانه تاکسیرانی؟
*خیلی خب! سرشو جوری تکون داد که مطمئنا رو نقشهی کل منطقه مسلطه. الان یه راه خوب میگه.
-...از خیابون برید!
......
جدی میگی داداش؟ توروخدا؟ نجاتم دادی مَرد! الان بود که بالهامو بار کنم و شروع کنم پرواز بر سطح اتوبان😔
خدا یه ذره آدرس دادن یادت بده😔
قربون بلد عزیزم بشم یه بار عین بچههای آدم خودش راهو نشونم داد، اصلا من و بلد شما و همه😔
اَی اَی اَی اَی انسان دوپا!
چقد از باز کردن سر صحبت و واکنش طرف مقابل میترسی
و چقد صحبت و ارتباط دقیقا با همون آدم، حاوی خیر و برکت و اکلیل و نمکه(:
بدون برنامهریزی نِ.می.شه زندگی کرد عزیزم!
حالا هی خودتو پا....بُکُش🙏🏻
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
محبوب من اگر میآیی فانوسن با موتور بیا😔
یخ کردن و خاک خوردن پشت موتور و خیره شدن به آسمون با ذهن درگیر>>>>>>>>>>> قدم زدن و نگاه کردن به زمین با ذهن درگیر
خیلی ساده ست
هرچقد وقت تلف کنی یا گیج بزنی
دقیقا به همون میزان یا باید بیشتر و فشرده تر بدویی یا حرص بخوری از نشدن و عقب افتادن