درحالی که صدایِ حامیم در گوشش پلی میشه تو شهر قدم میزنه و آروم باهاش میخونه. میخواد همهی فکرا و خاطراتی که تو ذهنش مرور میشن رو پاک کنه و ذهنشو از هرچی فکر وخیال آزاد کنه؛ ولی انگار تلاشش بیفایدهست، پس بیخیال میشه و با فکرهای جور وناجور به راهش ادامه میده…
خانواده؟ کدوم خانواده؟ پدری که آرزو داشت یهبار مرهم دردش بشه، یا پدری که خودش دردِ تک دخترش بود…؟
هروقت دختری رو میدید که میگفت: “دوست دارم باکسی ازدواج کنم که مثل بابام باشه” حسودیش میشد، آخه اون همیشه آرزو داشت کسی باشه که شبیهِ باباش نباشه…!
دوستاش؟ دوستایی که نیمهراه ولش کردن و اعتمادش رو به هر آدمی از بین بردن؟!
تکتکِ خاطراتی که در این خیابانهایی که ازشون رد میشه داشت، همه جلوی چشمش میان..
وبغضی تو گلوش گیر میکنه که احساسِ خفگی میکنه، با چشماش دنبالِ مغازهای میگرده تا آب بخره بلکه کمی آروم شه؛ اما نیست. دوباره به اطراف با دقت نگاه میکنه اما پیدا نمیکنه، چند نفس عمیق میکشه و دوباره به راه میافته.
و با صدایِ حامیم زمزمه میکنه: “کجای شهرو باید بگردم که خاطرههامونو یادم نیاره..؟!”
#خانومِصاد
من میتوانم همصحبت خودم باشم؛ بنابراین هیچوقت تنها نمیشوم.
من فقط به صورت فیزیکی تنها هستم و در خلوتِ به شدت شلوغِ خودم زندگی میکنم🤝
گفت: هیچکس از دوری نمرده، مُرده؟!
تو دلم گفتم: اونایی که مُردن، زبان گفتن ندارن..(:
لـیـلا .
-
واما آن دخترک…
آن دخترکی که هرموقع دلش بگیرد یا میرنجد، خود را در اتاق ۱۲ متریاش حبس میکند و چشمهایش را غرقِ اشک میکند..
همان دختر زمانی که بیرون از اتاق است، همیشه لبانش خندانو صورتش بشوش است و هیچکس نمیداند که در درونِ او چه جنگی به پاست..(:
صورتش را با دو دستهایش میپوشاند و هق هق میکند، کم کم صدای آهش بلند میشود اما بر خود مسلط میشود و کمی خود را آرام میکند.
چه بیرحمانه او را آزار دادند و او را به حالِ خود رها کردند…
سوگند خورده بود که دیگر رازِ دلش را به هیچکس فاش نکند، اما باز یک آدمی وارد زندگیش میشود و آنقدر خود را نزدیک آن دختر میکند که دختر کمی احساس امنیت میکند و وحرفهای دلشرا میزند؛ وباز همان آدم…
آری، همان آدمی که فکر میکرد حامیاش، فکر میکرد پناهش، و فکر میکرد محرمِ رازش است؛ او را حتی از خود ناامید میکند و قلبِ مهربان و لطیفش را میشکند…!(:
#خانومِصاد