لـیـلا .
نشسته بودیم تو نمازخونهی مدرسه ..
یه در داره که میخوره به نمازخونهی ابتدایی ها ..
که وسطش پنجره داره ولی خب همونطور که معلومه تاره ؛
میگفتیم و میخندیدیم با بچه و میزدیم رو در ، بعد انگار اونور بچهها نشسته بودن ؛ یهو شروع کردن حرف زدن با ما ..
ماهم کلی باهاشون حرف زدیم (:
یه دختری بود اسمش یگانه بود ، دوستم شد 😂🥲
بهش گفتم قلب درست کن اینجوری ، بعد بچهها هم عکس گرفتن (((:
قرار گذاشتیم زنگ نماز هم بریم ببینیمشون ، منُ ابری رفتیم بهشون سلام کردیمُ برگشتیم ((:
خیلی خوب بود ..