و من اگر تصمیم بگیرم دیگر تورا نبینم ،
باور کن اگر از روی مژههایم هم بشینی ؛ تو را نخواهم دید .
برگشت بهم گفت : میدونم ناراحتی بابتش ..
با خنده گفتم : نهبابا ناراحت چیه ؛ نیستم ، اهمیتی نداره واسم (:
واما من ؛ به زور بغضمُ نگه داشته بودم و سعی میکردم نگاش نکنم که چشام منُ لو ندن …(: