میدونی مظلومترین ورژن من چه زمانی بود ؟
اونجایی که نصف شب خیلی ناراحت بودم .
قلبم بد شکسته بود ..
اما نمیتونستم برم پیش کسی یا پیام بدم که حالم خیلی بده ؛ خودم بودم و خودم …
اونجا خودم دلم به حال خودم سوخت (:
وقتی هندزفریمُ برداشتم ، بالشتمو بغل کردم ، آهنگ غمگین گوش کردم .
و یواشکی گریه کردم و بالشتم خیس شد و سقف اتاقم تار !
آخرش هم نفهمیدم چطوری با اون حال خوابم برد و صبح شد (:
زندگی یکجور بلاتکلیفیست که مدام انسانرا با ترفندهای مختلف به دلخوشیهای موقتی که بوی نجات میدهند ؛ امیدوار میکند .
احساس میکنم هرچی سنم بیشتر میشه ،
ناراحت شدن از دست یه نفر برام بیمعنیتر میشه ؛
یعنی دیگه حوصلهش رو ندارم بخوام ناراحت بشم .
بیخیالی رو تمرین کنید ؛
یهسری آدما حتی ارزش اینُ ندارن که بخواید یه قسمت از فکرتون رو بهشون مشغول کنید .
ولی واقعا چرا فکر میکنن حرفاشون طبیعیه ،
درحالی که من صدای شکستن قلبمُ میشنوم..؟!