چرا نخوابیدم ؟!
من داشتم سعی میکردم بخوام ؛ و از دست دادنِ عزیزم هی یادم اومد، هی یادم اومد ، هی یادم اومد ..
هرچهقدر بخوام راجب یُما ( مادربزرگم ) حرف بزنم ؛
کافی نیست !
از چیش باید بگم ؟
مهربونیش ؟ قشنگیش ؟ ساده بودنش ؟ با خدا بودنش ؟
هرکی این زن رو میدید عاشقش میشد ، از بس با همه زود صمیمی میشد و آدم راحتی بود (:
شش ماه و خوردهای از رفتنش میگذره ، و من هنوزم باورم نشده ، هنوزم میگم فقط ازم دوره و باز قراره ببینمش ..
هنوزم وقتی یادش میافتم فکرمیکنم زندهس و میخوام پیامش بدم ..
خیلی زود رفت ..
دقیقا زمانی رفت که من بیشتر از هر وقتی وابستهش شده بودم !
دقیقا بعد از یه هفتهای که من دوماه و خوردهای پیشش بودم ..
رفت !
مریض بود ..
هی به ذهنم خطور میکرد ..
میگفتم اگه از دستش بدم چی ؟؟
بعد باز به خودم میگفتم نه ! خدانکنه ! چیزیش نمیشه انشاءالله ..
ولی رفت ..
رفت و من تو حسرتِ بغلش موندم ..
من تو زندگیم خیلی بغلش کردما ، خیلی بوسش کردما ، همهجا زیارت باهاش رفتما ؛ ولی بازم میگم کمه !
بازم دلم میخواد ببینمش و دلم واسش تنگ شده ..
نمیدونم چرا دارم اینارو اینجا میگم ؛ ولی دلم خیلی پره .
خستم از نبودنش ..
دلم واسش تنگ شده ..
خیلی سخته اینکه دلت واسه کسی تنگ بشه ، ولی نتونی کاری بکنی .. !
حتی تو حسرتِ دیدنش میمونی .. !!
یهچی اگه بخوام بگم ؛ اینه که قدرِ اونایی که دوستشون دارین و دوستتون دارن رو بدونید !
#خانومِصاد
ناراحت میشم وقتی مجبورم بگم «باشه درسته» درحالی که دلم میخواد صندلی رو پرت کنم سمتشون .
ایستادهام و کسی نمیداند این بنای به ظاهر محکم ، چهقدر در آستانه فرو ریختن است .
من خستهام
نمیتوانم به چیزی فکر کنم ، فقط میخواهم صورتم را در آغوشت بگذارم ، دستت را روی سرم احساس کنم و تا ابد همینطور بمانم .
وقتی آدمای خودتو پیدا میکنی ، میفهمی اصلاً مشکلی باهات نبوده . اتفاقاً آدم باحال و دوستداشتنیای هم هستی .