از رنجی که میکشید چیزی بروز نمیداد؛
چون بهنظرش پیدا کردنِ کسی که دردش را بفهمد خیلی سخت بود.
وقتی آمدی جایی میان زخمهایم را برایت خالی گذاشتم؛ حالا زخمی از جنس تو دارم. سعی میکنم دوستش داشته باشم و فراموش کنم قرار بود مرهم باشی نه زخمی دیگر…
لـیـلا .
-
برای چشمِ تو باید کتاب و دیوان گفت ؛
نمیشود که تو یک بیتِ مختصر باشی( :
به هرحال آدمیزاده دیگه ؛
گاهی اوقات نمیدونه چیکار کنه، دراز میکشه خیره میشه به سقف، یکم گریه میکنه و خوابش میبره..