پَهژاره𐙚
-
حرمله خیر نبینی گل من نورس بود ؛
چیدنش تیر نمیخواست ، نسیمی بس بود . .
هدایت شده از ‹حجـره ۱۳۳›
یه جمله ایی مداح گفت جیگرم آتش گرفت ؛
خیمه هارو آتیش زده بودن خانم زینب همه رو به سمت بیرون هدایت میکرد
فرمود علیکن باالفرار ..
میگفت رقیه هی به عقب نگاه میکرد و نمیومد .. برگشت گفت چرا نمیای رقیه ..
میگفت عمه آخه داداشم تو خیمه ست
میترسم موهای علی اکبر مثل موهای من بسوزه ..