سورهای رفت و آیه آیهاش کردند ؛ اکبرم را غرق نیزهاش کردند
مثل سروی بلند بالا بود ؛ شاخه شاخه ریزه ریزهاش کردند ..
_حائل
خسته از دویدن های بیثمر ، ایستادهام پشت در خانهات ؛
ای کاش میشد تمام غصههای پنهان دلم را ، به آغوش تو بسپارم ؛
همانجایی که برای زخمهای کهنهام ، تنها بی صدا و بی شرط است : ))
-۱۳۳-
پَهژاره𐙚
کاش بماند این حرف پشت ِ سرم ؛ اوهم جوانی سینهِزن عباس بود و شهید شد . .
خانوم سه ساله ؛ کاش در گوش عموت اسممو بگی ،
بگی خیلی برات گریه کرد ؛ بگی دلش میخواد برات شهید شه . . :))