#شهداء
💠خاطره ای از شهید علی نقی ابونصری
♻️خانه پدری ام بنایی داشتیم .نزدیک ظهر بود که نگاهم بهش افتاد .دیدم زیر آفتاب لب هاش خشک شده ،آمده بود جای یه #کارگر کارکنه .زود رفتم وبا یه لیوان شربت برگشتم ،اما به من اشاره کرد وبا صدایی آهسته که کسی متوجه نشه ،گفت #روزه ام کسی نفهمه ها، اصرار کردم که اگر روزه ات #مستحبیه بشکن قبول نکرد گفت امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم ونماز صبحم #قضا شد برای جبرانش قصد کردم تا عصر با زبون روزه زیر #آفتاب کار کنم.
📚چکیده عشق/نشرشاهد/ص197
🌸اللهم عجل لوليك الفرج🌸
📱کانال مهدوی جهاد انتظار
@jahadeentezar