*صبحانه ای با شهدا*
📌 *درسی که یک سرباز از درجه دار جانباز ارتشی گرفت*
🔹️ خاطره ای بسیار سازنده که یک سرباز از *جانباز علی اکبر معز غلامی* از پیشکسوتان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی و صیانت از بیت المال به این شرح تعریف میکند:
◇ سربازیم افتاده بود نیرو هوایی و بعد از سه بار جابجایی تو نیرو، سرباز چهارم جناب سرهنگ معز غلامی شدم.
◇ درواقع راننده شخصیشان حساب میشدم. همه گفتن بیچاره شدی، علیرغم مهربانی و با محبت بودن با سربازها تو بعضی موارد خیلی سختگیر هستند و اینجور چیزا را هی درگوش من گفتند که من نمیفهمیدم.
◇ در اتاقشان را زدم ، رفتم داخل و اولین بار *حسین آقا* را اونجا کنار پدرشون دیدم که یه بچه حدودا ۶ یا ۷ ساله بود ، که خیلی مودب سلام کرد. بعدها که دوباره با ایشان برخورد داشتم فهمیدم یک بچه قرآني که خیلی بیشتر از سنی که دارد از موضوعات درک دارد.
◇ من رفتم خدمت جناب سرهنگ و احترام نظامی گذاشتم و خودم را معرفی کردم که سرباز در اختیار ایشان هستم و مهربانی با من برخورد کرد.
◇ *حسین آقا* با مادرشون اومده بودند که به دکتر بروند.
◇ برای خودشیرینی به سوئیچی که برای جابجا کردن جناب سرهنگ بهم داده بودن اشاره کردم و گفتم:"من برسونمشون؟"
🔹️ کمی چهره سرهنگ برافروخته وناراحت شد و گفت :"سوئیچ ماشین سازمان برای جابجا کردن من و کار سازمان است ، خانواده لازم باشد هرجا برن با آژانس میروند ویا با خودروی شخصی خودم جابجا می شوند. "
◇ یاد حرف دوستانم افتادم که کار با جناب سرهنگ سخت است و دیدم که چگونه یک چهره مهربان به یکباره برافروخته میشود .
◇ تقریبا 17 ماه سرباز در اختیار بودم ، اما حتی یک نان برای خونشون نخریدم ، یا یکبار بچه هاشونو مدرسه نبردم. حتی پول بنزین هم از اداره نمی گرفتن و همه جا هم با ماشین خودشون میرفتیم.
🔹️ بعدها فهمیدم بچه ها از حسادت میگفتند ،سختگیر هستند که خودشون سرباز ایشان بشنوند.
🔹️ جانباز علیاکبر معز غلامی، پدر *شهید حسین معز غلامی*، از *شهدای مدافع حرم* که برادر ایشان هم از *شهدای دوران دفاع مقدس* می باشد ، بامداد جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۹ به *فرزند و برادر شهیدش* پیوست.
🔹️ *صبحانه ای با شهدا*