یعنی واقعا باید از چهارشنبه برگردیم به تنظیمات کارخونه؟
میشه شما این تنظیمات رو عوض کنی 🙏
که ما همون آدم قبل ماه رمضونی نباشیم ...
موقعیت: مهمونی
بعد از یکی دوساعت پدر و مادر میگن خب دیگه ، کم کم پاشیم بریم ...
خیلی مزاحم شدیم ...
تا اسم رفتن میاد بچه ها میگن نه ، تو رو خدا بمونیم ، ما تازه بازی رو شروع کردیم ، خیلی کم بازی کردیم ، یکم دیگه ، لطفا و...
پدر مادر میگن باشه ولی خیلی کم ۵ دیقه دیگه میریماااا
بعد از ۵ دیقه که بلند میشن و خداحافظی میکنن ...
دیگه بچه ها چاره ای جز رفتن ندارن ...
دیگه هرچقدر هم که التماس کنن فایده ای نداره ...
آخه میدونید چیه ، بچه ها تا نیم ساعت اول مهمونی ، خجالت میکشیدن بازی کنن ؛
بعد از نیم ساعت ، بچه های صاحب خونه اومدن و دستشون رو گرفتن و گفتن ،
چرا نمیاین بازی ؟ مگه ما چقدر همدیگه رو میبینیم ؟ پس باید از همه فرصت هاش استفاده کنیم ؛
و بچه ها هنوز حسرت اون نیم ساعت رو میخورن که نرفتن بازی کنن .
پ.ن حکایت منم ، دقیقا حکایت همون بچه هاست ...
حاج مهدی دیشب میگفتن حتمااااا برای وداع با ماه مبارک قبل از افطار ؛
یه مکان زیارتی باشین .
کربلا ،
اگه نشد مشهد ،
اونم اگه نتونستین حضرت معصومه :)
زیارت جامعه کبیره بخونین .
وَ اجْبُرْ مُصِيبَتَنَا بِشَهْرِنَا، وَ بَارِكْ لَنَا فِي يَوْمِ عِيدِنَا وَ فِطْرِنَا»؛
پروردگارا هجران ماه مبارك را كه مصيبت ماست براي ما در روز عيد فطر بابركت جبران فرما.🙏😭
جامانده؛
وَ اجْبُرْ مُصِيبَتَنَا بِشَهْرِنَا، وَ بَارِكْ لَنَا فِي يَوْمِ عِيدِنَا وَ فِطْرِنَا»؛ پروردگارا
السَّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ مَطْلُوبٍ قَبْلَ وَقْتِهِ، وَ مَحْزُونٍ عَلَيْهِ قَبْلَ فَوْتِه
سلام بر تو، كه قبل از آمدن انتظارت را داشتيم، هم اكنون نيز كه مي خواهي بروي ما را غمگين كرده اي😭
.
السَّلَامُ عَلَيْكَ غَيْرَ كَرِيهِ الْمُصَاحَبَةِ، وَ لَا ذَمِيمِ الْمُلَابَسَة
سلام بر تو، در اين مدّتي كه مهمان ما بودي [يا ما در خدمت تو بوديم]، هيچ رنجي نديديم. از مصاحبت با تو خسته نشديم. در حضور تو لذّت برديم و تو مهمان خوبي براي ما بودي.😭
خدایا ببخشید...
ما مثل بندههای درجهیک نیستیم
ما بلد نیستیم فراقِ مهمـانیات را زار بزنیم
ما مثل آدمحسابیها نیستیم که در این روزهای آخر،دعایوداع بخوانیم وبغض کنیم
ما نمیفهمیم جمعشدن سفرهی مهمانیات یعنی چه
ما حالیمان نیست توی چه ساحلِ خوشآبو هوایی نشستهایم و دیگر باید بساطمان را جمع کنیم و برگردیم به زندگیهای دود گرفتهی قبل...
ما دلخوش بودیم به غیرعادیهای مهمانیات، به اینکه ساعت چهار صبح را ببینیم .
همهی عشقمان توی سحرهای رمضان
به این بود که آن لیوانِ آبِ آخر را جوری سر بکشیم؛که روی ۵ ثانیه مانده به اذان فیکس شود وقبلِ اللهاکبرِ موذن پایینبرود
دلمان به چُرت زدن های قبل افطار خوش بود
ما دلبستهی نعناداغِ روی آش
و کنجد روی نان سنگک بودیم
ما را ببخش که حال نداشتیم قبل افطار
اول نماز بخوانیم.
ببخش که هنوز اذانمغرب توی گلویمؤذن جانیفتاده،لقمهی اول را بالا میدادیم
ببخش که مثل بندههای فرهیختهات، قبل افطار دعا نمیخواندیم
ما را همینطوری بپذیر لطفا
ماییکه تمام توانمان را میگذاشتیم برای تمامکردنِ جوشنکبیر درشبهای قدر
و اگرمیتوانستیم هرسهشب را تا فرازِ آخر برویم، کِیفور میشدیم
ما بلد نبودیم دعای افتتاح بخوانیم
ابوحمزه هم به نظرمان طولانی میآمد
پس لطفا همان یا علیُ یا عظیم های نصفهنیمه را
از ما به عنوان ادعیهی رمضانیه قبول کن....
ما دوستداشتیم توی این ماه همانطور که تو دوستداشتی زندگی کنیم
حالا هم لطفا اسم مارا بنویس توی فهرست خوبها
تویفهرست بخشیدهشدهها
ما بد نیستیم....
یعنی دلمان نمیخواهد بد باشیم
ما اول و آخرش بنده ی تو ایم
حالا بندهی خاص و مقرّب که نه
ولی بین معمولیها که هستیم
نیستیم ❓
ما ردیف وسطیهای کلاس ،دوستت داریم
ما مثل عینکیهای ردیفجلو نیستیم که مشقهایمان را کامل نوشته باشیم
اما خب مثل ردیفآخریهاو بچه شَرهای کلاس هم نیستیـم
ما بلدنیستیمخلافکنیم
یـاد نگرفتـهایم نافرمـانیات را بکنیم
پس لطفا ما را هم ببخش....
«سراغ تو رو باید از دل بگیرم
باید مشکل عقل رو با عشق حل کرد
کی میگه نمیشه کنارت قدم زد؟
کی میگه نمیشه خدارو بغل کرد؟...»
«صابرخراسانی»