- دلم میخواست زمان متوقف میشد و همه چیز به همین صورتی که هست باقی میماند .
نفسی عمیق و از سر آسودگی میکشیدم و میرفتم تا مکانی سبز و دور و ناآشنا .
میان پرندگانی که آزادانه پرواز میکنند و بلبلانی که آواز میخوانند و آهوانی که میدوند و چشمهای که میجوشد و رودخانهای که میخروشد و درختانی که میرقصند در آغوش باد و آوای تلخِ تیکتاکی که نیست گذر زمان را گوشزد کند ، انسانی که نیست یادآور اندوه باشد و جماعتی که نیست در شلوغیِ آن بیگانه باشم . دلم میخواهد برای مدتی هیچ مشغلهای نباشد ، هیچ دردی، هیچ اضطرابی و هیچ اندوهی .
دلم میخواهد ذهن و جانم نفس بکشد کمی، در هوایی بدون دلهره و اندوههای اجتنابناپذیر .
دلم میخواهد کمی نفس بگیرم و دوباره به این اقیانوس عمیق برگردم .
اين كه جواب كسى رو نميدم معنيش اين نيست كه سرم شلوغه و آدماى زيادى دورمن، صرفا بى شعور و بى حوصلم در بر قرارى ارتباط.
.
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
من رعد و برق و زلزلهام، ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
- حامد عسگری