تصور کن...
تصور کن در یک روز تابستونیِ آفتابی و سرشار از گرما،سوار بر اتومبیل در خیابانها گشت و گذار میکنی و به لحظات و زندگی های مردم نگاه میانداری.
انگار هر یک داستان خود را به همراه دارد و روی هم رفته،داستان های هزاران انسان را تماشا میکنی.
یکی عجله دارد و دیر به کارش رسیده،دیگری در حال جشن گرفتن،آن یکی بر روی صندلی و غرق در افکار و هزاران هزار قصه های پیشِرو
اما توجه کنید! در بین این هزاران هزار داستان،یکی از آنان متعلق به توست.
اری،درست است. همان قصه ای که به قلم و کردار تو نوشته شده و میشود.
قصه ای که سرشار از لمس کردن ها،لبخند ها،گریه ها،عاشق و معشوق ها،درد ها،تلاش ها و.. توست:)