🚩 حتی یک روز!
🍃 امام سجاد علیهالسلام یک روز هم به سکوت و عدم تلاش نگذارندن
➕ اگر تلاشهای امام سجاد نبود، شهادت امام حسین ضایع شده بود
⚫️ به مناسبت شهادت امام سجاد علیهالسلام
#حکیم_فرزانه
#شهادت_امام_سجاد_علیه_السلام
🔰به جمع ✨جوانهنوریها✨ بپیوندید:
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
@javaneh_noor
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
♥️🔸♥️🔸♥️🔸♥️🔸
🔸♥️🔸♥️🔸
♥️🔸♥️🔸﷽
🔸♥️🔸
♥️
🔸
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
💬 یک فنجان قصه ☕️
لعن بر قاتلان حسین علیه السلام
داود رقى مى گوید:
«روزى در خدمت امام ✨صادق✨ علیه السلام بودم. حضرت مقدارى آب نوشید و بى اختیار اشک از چشمان مبارکش سرازیر شد.😭
آن گاه فرمود:
«اى داوود! خدا لعنت کند قاتلان ✨حسین✨ علیه السلام را.
پس هرکس که آبى بیاشامد و جدّم ✨حسین✨ علیه السلام را یاد کند و بر قاتلان او لعن و نفرین کند، خداوند صد هزار حسنه برایش بنویسد و صد هزار گناه او را بیامرزد، و او را در درجه هاى بلند، جاى دهد و مانند این است که صد هزار بنده را آزاد کرده باشد.
پس او در روز قیامت با دلى شاد و چهره اى خندان محشور مى شود»😇
#یک_فنجان_قصه
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 به جمع نوجوانان #جوانه_نور بپیوندید:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه دوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/D8J3G18HEjULGhyDOq33yX
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
5.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادت امام سجاد علیه السلام به همهی شما جوانه نوریهای عزیز تسلیت🖤
🏴عزاداریهاتون قبول درگاه احدی🤲
#کلیپ #استوری
#محرم
🔰به جمع ✨جوانهنوریها✨ بپیوندید:
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
@javaneh_noor
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
┄━━━•●❥-﷽-❥●•━━━┄ #رمان_ریحانه #قسمت_92 دو-سه تا شعر دیگه هم میخونم. حال و هوام حسابی کربلایی ش
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_93
آزمون تعیین سطح کلاس زبان رو که دادم همراه مامان راهی بازار شدیم.
تا الان هر بار که حرف رفتن به شهرستان رو پیش کشیدم، مامان با جملههای کاملا خارج از بحث، نُطقم رو کور کرده.
دیگه نمیدونم از چه راهی وارد بشم که مامان موافقت کنه.
یکدفعه یادم به جایزهای که مامان برای معدلِ خوبم قول داده بود، میاُفته.
سریع میگم: مامااان!؟ میگم، مگه قول ندادین برای معدلم بهم جایزه بدین؟ خب من جایزهم رو انتخاب کردم!
مامان تهدیدآمیز میگه: ببین ریحانه! اگه باز هم میخوای از رفتن به خونه عمو حرف بزنی، از همین الان بگم موافق نیستم، والسلام!
پنچر میشم؛ میخوام حتماً هر طور شده قانعش کنم: آخه...
-بیا این مشمای گوجه رو بگیر!
گوجههارو میگیرم و حرفم رو از سر میگیرم: مامان آخه...
-این سیبزمینیهارو هم بگیر!
مشمای سیبزمینیها رو هم تحویل میگیرم و همزمان میگم: مامانی! خب من دوست دارم برم...
-اون کیسهخای کاهو و خیار رو هم بردار و سریع بیا!
سریع برشون میدارم و دنبال مامان راه میاُفتم.
میخوام حرفم رو ادامه بدم که یک لحظه به خودم میام؛ نگاهی به مامان و کیسههای خریدی که انتظارِ انتقال به دستهای من رو میکشن میاندازم. از حرف زدن منصرف میشم؛ راستش دستهام دیگه بیشتر از این، جایی برای حمل کیسهها ندارن!
تصمیم میگیرم ادامه صحبتم رو بذارم برای یه وقت دیگه که مامان سرحالتر هست.
...
آخرین تیکه لباسم رو توی ساک میذارم و باقی وسایل شخصیم رو هم با وسواس روی لباسهام میچینم.
عمو اینا امشب میان خونهمون. خداروشکر مامان و بابا هر چند با هزار شرط و شروط، بالاخره اجازه دادن همراه عمو اینا به شهرستان برم.
هانیه بین چهارچوب در ایستاده و کارهای من رو تماشا میکنه.
هر چی تا الان باهاش حرف زدم اثری نداشته و هنوز هم ناراحته. از طرفی هم نمیتونم بیخیال ناراحتیش بشم. نُچی میگم و دست از کار میکشم.
رو به هانیه میگم: آجی! چرا اونطوری نگاه میکنی؟! خُب کلاس کاراته شما از فردا شروع میشه! شروع کلاسهای من از دو هفته دیگه هست. اینجوری ناراحت نباش دیگه! تازه شما هم که آخر هفته با خاله اینا میاین!
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy
اگر میخواید دل نوشته های محرم رو ببینید، تو کانال هشتگ #دلنوشته رو جستجو کنید.
بعضیاش مربوط به پویش سال قبل هستند☺️
#ارسالی_مخاطبین
🔰به جمع ✨جوانهنوریها✨ بپیوندید:
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
@javaneh_noor
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨نیکی کن، شاید فردا فرصتی نباشد..
🔰 روزتون پر از خیر و نیکی 💫
#حس_خوب
🔰به جمع ✨جوانهنوریها✨ بپیوندید:
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
@javaneh_noor
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
"وقف مامان صفورا"
محسن هنوز از راه نرسیده خودش را چپانده بود توی بغل مامان صفورا و بلبل زبانی می کرد. صبر و حوصله ی مامان صفورا هم که تمامی نداشت. اینقدر بلند بلند حرف می زدند و سوال و جواب می کردند که صدای من در می آمد.👥
-بسه محسن! سرم رفت. تو چقدر حرف میزنی! خودت خسته نشدی، زبونتم خسته نشد؟😤
-چکارش داری مامان جان؟ بذار بچه سوالاشو بپرسه. امشب تو مسجد کلی چیزای جدید یاد گرفته.🥰
مامان صفورا که پشتش در می آمد، بیشتر حرص می خوردم. 😔زیر کولر کنار هم لم می دادند و میوه می خوردند. من هم توی گرمای آشپزخانه و پای اجاق، بی حوصله به حرف هایشان گوش می دادم. 😕خلال های سیب زمینی را زیر و رو کردم و نمک زدم.🍶 خواستم یکی بردارم که انگشتم سوخت و جیغم درآمد. 🗣محسن پرید توی آشپزخانه:"چی شد مامان؟"😰
دستم را گرفتم زیر آب سرد:"از بس حرف میزنی بچه!"😡
او که گوشش از غرغرهای من پر بود کنار اجاق ایستاد و گفت :"اشکال نداره. بزرگ میشی یادت میره."😎 زد زیر خنده و بی خیال برگشت توی هال:"مامان صفورا! شما هم تا حالا وقف کردین؟"
-بله مادرجون! مثلا چادر رنگی هایی که گذاشتم تو قسمت زنونه که همه خانوما استفاده کنن.
-حاج آقا می گفت حتی یه دونه خرما هم میشه وقف کرد. می گفت هرچیز کوچیکی هم که وقف کنی تا همیشه ی همیشه برات ثواب می نویسن.
زیر ماهی تابه را خاموش کردم و مرغ و سیب زمینی ها را چیدم توی دیس و گذاشتم توی گرمکن.🍗🍟 محسن را صدا کردم تا سفره را پهن کند و کاسه های ماست را ببرد.
-مامان! شما هم تا حالا چیزی وقف کردین؟
-نیم وجبی اصلا تو میدونی وقف یعنی چه؟ هی میگی وقف وقف.😒
کمی فکر کرد و زود جواب داد:"یعنی مثلا چیزی رو که خودت دوست داری و به درد بخوره، بدی تا بقیه ازش استفاده کنن."
- بیا وسایل سفره رو ببر بچین، الانه که بابات برسه.😐
- جواب سوالمو بده مامان! تا حالا چیزی وقف کردی؟
- امان از دست تو! یادته اون دفترنقاشی و کتاب داستانایی که بردیم واسه بچه های بهزیستی؟
کاسه های ماست را با احتیاط از روی کابینت برداشت و برد. انگار حرف هایش ته کشیده بود یا زبانش خسته شده بود.😁 بعد برگشت تا سبد سبزی خوردن را ببرد. سر راه بزرگترین تربچه را برداشت و خرچ خرچ شروع کرد به جویدن.
-بقیه رو صبر کن بابا بیاد بعد.
سرش را انداخت پایین و بی صدا راه افتاد سمت اتاقش.🚶♂ فضای خانه آرام شد. کمی از برنج برداشتم و مزه کردم. دمی را گذاشتم و زیرش را خاموش کردم. 🍚انگشت سوخته ام را دوباره گرفتم زیر آب سرد.
-مامان جان کارت تموم نشد؟ بیا کمی بشین، خسته شدی! من که پا ندارم بیام کمکت.😔
-این چه حرفیه مامان. شما این چند شب پیش ما مهمانی. منم کارای همیشگیمو دارم انجام میدم.❤️
هنوز ننشسته بودم که سر و کله ی محسن پیدا شد. یک چیزی قایم کرده بود پشت سرش و نیشش تا بناگوش باز بود.
-بیا ببینم باز چه دسته گلی به آب دادی وروجک؟😠
قدم به قدم یواش آمد تا نزدیک مامان صفورا.
-پسر گل خودم! چی آوردی از اتاق؟
محسن با یک حرکت سریع دستش را دراز کرد سمت مامان صفورا. مسواک کوچک نارنجی اش را محکم توی دستش گرفته بود :"میخوام اینو وقف شما کنم تا هرشب مسواک بزنید که دوباره دندوناتون دربیاد!"
مامان صفورا اول به مسواک استفاده شده و بعد به چشم های متعجب من نگاهی انداخت و هیچ نگفت. صدای زنگ در بلند شد.🔊 محسن با شادی مسواک را گذاشت کف دست مامان صفورا و دوید تا در را به روی پدرش باز کند.🏃🏻♂
🌼مرضیه پژوهان فر🌼
خرداد ماه🌹 1397
🔰به جمع ✨جوانهنوریها✨ بپیوندید:
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
@javaneh_noor
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🖌نقاشی نهنگ با مداد شمعی🐬
#ایده_نقاشی
#پنجشنبهها
🔰به جمع ✨جوانهنوریها✨ بپیوندید:
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
@javaneh_noor
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
22.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔲 انیمیشن حبیب بن مظاهر
#انیمیشن
#محرم
🔰به جمع ✨جوانهنوریها✨ بپیوندید:
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
@javaneh_noor
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
ما هم ممنونیم از دعاهای خیر شما ☺️💐
#ارسالی_مخاطبین
🔰به جمع ✨جوانهنوریها✨ بپیوندید:
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
@javaneh_noor
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•