#رمان
#دنیای_سوفی
#پارت_دو
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
شرکان سبکبال از روی شنها به درون انبوه بوتههای تمشک پرید. گربهای چالاک بود، از سیبیل سفیدش گرفته تا دم جنبنده انتهای بدن براقش، یک پارچه انرژی و حرکت بود. گربه نیز در باغ بود ولی ابداً مانند صوفی متوجه هستی خود نبود همانطور که نامه مرموز را در دست داشت اندیشید:درست است که الان در این دنیا هستم ولی یک روزی خواهم مرد. آیا واقعاً زندگی بعد از مرگ وجود دارد؟
مدت زیادی از مرگ مادربزرگ سوفی نمیگذشت. شش ماه هر روز برای او دلتنگی کرده بود. پیش خود گفت: آیا این عادلانه است که زندگی یک روز تمام میشود؟
سوفی تلاش کرد اندیشه مرگ را از توی کلش بیرون بیندازد ولی به محض آنکه به زندگی خود میاندیشید فکر مرگ و مردن نیز بلافاصله همراه با آن به مغزش میآمد.
زندگی و مرگ در روی یک سکه اند و هر چقدر مفهوم یکی از آنها بزرگتر شود معنای دیگری هم افزایش مییابد. اصولاً زندگی بدون مرگ و برعکس، معنایی ندارد. صوفی یادش آمد وقتی پزشک به مادربزرگش گفت مریض است، او گفته بود:« حالا میفهمم زندگی چقدر با ارزش است.» اندیشید خیلی غم انگیز است که اغلب آدمها وقتی مریض میشوند تازه به معنای سلامتی و زندگی پی میبرند. بعد فکری به خاطرش رسید و گفت بهتر است دوباره به صندوق پست سری بزنم و ببینم نامه جدیدی آمده است یا نه. وقتی در صندوق را باز کرد نامه دیگری را داخل آن دید. تنش شروع به لرزیدن کرد. اسم خودش پشت آن نوشته شده بود. پاکت را باز کرد و نامه را بیرون کشید. روی آن نوشته شده بود: دنیا چگونه به وجود آمده است؟
سوفی اندیشید:« نمیدانم و شک ندارم که هیچ کس دیگر هم نمیداند» ولی فکر کرد پرسش خوبی است و برای نخستین بار حس کرد هر آدمی باید بداند دنیایی که در آن ساکن است چگونه به وجود آمده است. این دو نامه مرموز سوفی را کاملاً گیج کرده بود به همین خاطر تصمیم گرفت به مخفیگاه خود برود.
خانه که نمای آجری قرمز رنگی داشت درست در وسط باغ قرار گرفته بود که مملو از گل و بوته و درختان گوناگون میوه و چمنزار بود و پدربزرگش وقتی که بچه اول آنها چند هفته بعد از تولد فوت کرد آلاچیق کوچکی در گوشهای از آن برای مادربزرگش ساخته بود.
در گوشهای از باغ بیشه انبوه بود که در آن گل و میوهای نمیروید. در واقع پرچین پرپشتی بود که باغ را از جنگل جدا میکرد ولی چون در ۲۰ سال گذشته کسی به آن نرسیده بود، به صورت تودهای گیاه نفوذ ناپذیر درآمده بود. مادربزرگ همواره میگفت زمان جنگ که مرغ و خروسهادر باغ رها بودند همین دیوار گیاهی مانع میشد روباهها آنها را بگیرند.
در قسمتی از این بوتهزار حفره کوچک ایجاد شده بود که مثل غار مرموزی به نظر میرسید. سوفی آنجا را مخفیگاه خود کرده بود و آن روز با دو پاکت مرموز سراسر حیاط را طی کرد و چهار دست و پا به درون مخفیگاه خود در بوته زار خزید. آنجا مثل اتاقک کوچکی بود که به راحتی میتوانست از لابلای شاخهها حیاط را هم زیر نظر داشته باشد. وقتی کوچک بود در آنجا پنهان شد و از اینکه پدر و مادرش در لابلای درختها و بوتهها دنبالش میگشتند لذت میبرد.
به سراغ سوال خود: رفت دنیا از کجا آمده است؟
نمیدانست یا آنطور که سوفی توی مدرسه یاد گرفته بود باید خدا دنیا را آفریده باشد.
اما بعد کمی در اندیشه فرو رفت و از خود: پرسید پس خدا را چه کسی آفریده؟ چون چنین چیز غیر ممکن است. پس فقط یک امکان میماند و اینکه خدا همیشه وجود داشته است ولی این احتمال که چیزی را برای همیشه وجود داشته رد شده بود. لعنتی! کاملا گیج و آشفته شد. آخه این نامه مرموز و گیج کننده از کجا اومده بود؟ چه کسی صوفی را از زندگی روزمره و سادهاش بیرون کشیده و به یکباره در مقابل معماهای بزرگ جهان هستی قرار داده بود؟
پاکتها را دوباره گشود و خواند:
تو کیستی؟
دنیا چگونه به وجود آمده است؟
چه سوالهایی گیج کنندهای ! اصلاً این نامهها خودشان از کجا آمده بودند؟ این هم خودش خیلی مرموز و اسرارآمیز بود. سوفی برای سومین بار به سمت صندوق پست رفت. پستچی چند لحظه قبل آمده و بستههای پستی آن روز را در آن گذاشته بود. سوفی دستهای از مجلات تبلیغی و روزنامه و چند نامه برای مادرش را از درون آن بیرون کشید. کارت پستالی هم با تصویری از سواحل جنوبی توی صندوق بود. کارت را برگرداند. تمبرش نروژی بود و مهر نیروهای سازمان ملل. باید از سوی پدرش باشد ولی او که جای دیگری بود. نوشته پشت کارت هم دست خط پدرش نبود. وقتی فهمید کارت هم برای خودش فرستاده شده قلبش به تپش افتاد. سوفی آموندسن، خیابان کلوور، پلاک ۳. لطفاً برسد به دست هیلده مولرکناگ. پشت کارت پستال نوشته شده بود:
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
«کپی از رمان مشکل شرعی دارد»
نویسنده: یوستین گوردر
مترجم: سوفیا جهان
@javaneh_noor