#مادر_برایت_نوشت...✍
🍂حسین جان ...
دیروز پنجم آذر، روز بسیج بود.
در چنین روزی بود در مراسم #هفته_بسیج که از سپاه کربلا زنگ زده بودندو گفتند کارت در سپاه درست شد و باید بروی.
💢چادر سر کردم و آمدم بیرون تا تو را پیدا کنم و بفرستمت که بروی ساری. وقتی دیدمت با #خوشحالی این خبر را به تو دادم و رفتی🚶♂
💢امروز هم #چادر سر کردم و آمدم بیرون، رفتم مصلی شاید تو را پیدا کنم میان جمع بسیجیان ولی تورا نیافتم😭 اما داخل مصلی به گونه ای دیگر پیدایت کردم در تصاویری که از تو پخش شده بود و شدی #الگویی برای جوانان...
#هفته_بسیج_گرامیباد✌️🇮🇷
#شهید_حسین_مشتاقی
🌷@javidan_shohada
°•[[ #مناسبتانہ ]]•°
🔗💛||
••🍂📞بردارشودسریکهبرپایتونیست...!🖐🏻🌸.
#یافاطمهاشفعےلناعندالله✨
🌷@javidan_shohada
#طنزجبهه
سیف الله به جای صغری😂
پدر و مادرم میگفتند بچهای و نمیگذاشتند بروم جبهه. یک روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد، لباسهای «صغری» خواهرم🧥 را روی لباسهایم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانهی آوردن آب از چشمه زدم بیرون، پدرم که گوسفندها🐑🐏 را از صحرا میآورد داد زد: «صغرا کجا ؟»
برای اینکه نفهمد سیفالله هستم سطل آب را بلند کردم که یعنی میروم آب بیاورم😁خلاصه رفتم و از جبهه لباسها را با یک نامه پست کردم.✉️
یک بار پدرم آمده بود و از شهر به پادگان تلفن کرد☎️ از پشت تلفن به من گفت: «بنی صدر! وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»😂
🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨
👉@javidan_shohada👈
#خاطرات_شهدا
📜 شهید فرهاد خوشه بر
✅ بعدازشهادت
♦️ بعد از شهادت فرهاد منزل پدرم خیلی شلوغ بود و رفت و آمد زیادی انجام میشد. همین حین شخصی روحانی میآید و پاکتی را که میگفت امانتی شهید است به اقوام میدهد. شوهر خواهرم پاکت را که حاوی رسید خمسی دفتر مقام معظم رهبری بود برایم آورد و پرسید: سال خمسی شهید کی بود؟
♦️ گفتم: عید فطر بود. اما تاریخ پرداخت خمس را که نگاه کردیم درست چند روز قبل از آخرین اعزام فرهاد بود.
♦️ فرهاد خمسش را به این روحانی نمیداد اما این دفعه آن قدر عجله داشت که فوری این مدت چند ماه را حساب کرده و پرداخته بود تا حتی به اندازه این مدت هم مدیون نباشد.
🕊شادیروحپرفتوحشهیدصلوات🕊
📚 به نقل از همسر بزرگوار شهید
🌷@javidan_shohada
⚡️یارب⚡️
⚡️سلام بر جویندگان کانال های ناب⚡️
⚡️...چند کانال به شما معرفی میکنیم که در موضوعات مورد نیاز شما حرفی برای گفتن دارند، بسیاری از محتواها بخصوص در بحث حکمت و عرفان دست اول بوده و نمونه اش را جز در آثار بزرگان اهل معرفت نخواهید یافت و در بخش اخبار نیز بخاطر ارتباط با منابع خبری موثق و بعضا محرمانه، سطح تحلیلهای شما را قطعا بالا خواهد برد...⚡️
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
⚡️موضوع :
حکمت، عرفان، روان شناسی (نفس شناسی)و پژوهشهای قرآنی...👇👇👇
┄┅═══❉☀❉═══┅┄
کانال"مرام گمنامی"در پیام رسان"ایتا"
https://eitaa.com/marame
🌧حدود ۴۰۰ عضو🌧
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
⚡️موضوع :
جبهه ولایت، مقاومت و شهادت... 👇👇👇
┄┅═══❉☀❉═══┅┄
کانال "با ولایت تا شهادت" در پیامرسان "ایتا"
https://eitaa.com/bavelayat
🌧حدود ۳ هزار عضو🌧
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
⚡️موضوع :
اخبار سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، تحلیلی...👇👇👇
┄┅═══❉☀❉═══┅┄
کانال "ناب" در پیامرسان "ایتا"
https://eitaa.com/nabnabnab
🌧حدود ۳۰۰ عضو🌧
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
⚡️موضوع :
معرفی جبهه های جهاد اقتصادی و کسب و کار...👇👇👇
┄┅═══❉☀❉═══┅┄
کانال جبهه اقتصادی "اُمِّنا آمِنه"
در پیامرسان "ایتا" 👇
@om_ameneh
🌧حدود ۲۰۰ عضو🌧
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
⚡️موضوع :
برنامه های هیات یازهراء تهران، بانک صوتی جلسات با اشعار و نغمه های تولید خود هیات، کم و کیف مسابقات، خیریه و طرح های زیبای آن...👇
💐هیــــأت یــــازهراء
مــــحــــفــــل دلــــشــــدگــــان ولــــایــــت و عــــاشــــقــــان شــــهادتــــ💐
┄┅═══❉☀❉═══┅┄
ڪــانــــال "شــــجــــره طــــیــــبــــه"
در پیامرسان "ایتا" 👇
https://eitaa.com/shajareh
🌧حدود ۵۰۰ عضو🌧
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
⚡️تذکر⚡️
تمام این کانال ها با یک مدیریت واحد و با برنامه و چشم اندازی بلند مدت در جریان است...
⚡️فضای مجازی تشنه تولید محتوای عالی است⚡️
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
#گذرازتبادلات
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتي تُحْرِمُنِیَ الْحُسَیْنْ
خدایا گناهانی را که مرا
از "حسین" محروم میکند ببخش...
#روزتون_حسینی
#خواب_شهید⇓⇓
🔰از اول ازدواجمان ستار میگفت: من در #خارج از مرزهای ایران🇮🇷 شهید میشوم. گویا #نحوه_شهادتش را در خواب دیده بود.
🔰وقتی بحث #داعش پیش آمد برای مبارزه با تکفیریها👹 به عراق رفت. یک سال و نیم به عراق رفت وآمد میکرد. چند بار درخواست داد به سوریه اعزام شود که مخالفت🚫 میکردند.
🔰در خواب دیده بود که محل #شهادتش سوریه است. روزی که پیکرش⚰ به وطن برگشت فرماندهش میگفت: شهید عباسی روز اعزام گفت: #مدیون هستید اگر من را به سوریه نفرستید. من در این اعزام شهید میشوم🕊 به #خانوادهام چیزی نگویید.
#شهید_ستار_عباسی
🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨
👉@javidan_shohada👈
#شهیدانه🌹
🍀نگاههایتان ...
🍀تسبیح ذکرخداوند بود...
🍀که اینگونه دلنشین مانده است...
🍀صبح دلنشینی میشود با نگاه شما...
🌷@javidan_shohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بسیجی یعنی نیروی عملیاتی😎
هفته مقدس بسیج بر تمام بسیجیان جان برکف مبارک باد ..
🌷@javidan_shohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بسیجی باید این طوری باشه 👆
یعنی 👇
❤️ اشدا علی الکفار رحما بینهم ❤️
🌷@javidan_shohada
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_پانزدهم
💠 در انتظار آغاز عملیات ۱۵ روز گذشت و خبری جز خمپارههای #داعش نبود که هرازگاهی اطراف شهر را میکوبیدند. خانه و باغ عمو نزدیک به خطوط درگیری شمال شهر بود و رگبار گلولههای داعش را بهوضوح میشنیدیم.
دیگر حیدر هم کمتر تماس میگرفت که درگیر آموزشهای نظامی برای مبارزه بود و من تنها با رؤیای شکستن #محاصره و دیدار دوبارهاش دلخوش بودم.
💠 تا اولین افطار #ماه_رمضان چند دقیقه بیشتر نمانده بود و وقتی خواستم چای دم کنم دیدم دیگر آب زیادی در دبه کنار آشپزخانه نمانده است.
تأسیسات آب #آمرلی در سلیمانبیک بود و از روزی که داعش این منطقه را اشغال کرد، در لولهها نفت و روغن ریخت تا آب را به روی مردم آمرلی ببندد. در این چند روز همه ذخیره آب خانه همین چند دبه بود و حالا به اندازه یک لیوان آب باقی مانده بود که دلم نیامد برای چای استفاده کنم.
💠 شرایط سخت محاصره و جیرهبندی آب و غذا، شیر حلیه را کم کرده و برای سیر کردن یوسف مجبور بود شیرخشک درست کند. باید برای #افطار به نان و شیره توت قناعت میکردیم و آب را برای طفل #شیرخواره خانه نگه میداشتم که کتری را سر جایش گذاشتم و ساکت از آشپزخانه بیرون آمدم.
اما با این آب هم نهایتاً میتوانستیم امشب گریههای یوسف را ساکت کنیم و از فردا که دیگر شیر حلیه خشک میشد، باید چه میکردیم؟
💠 زنعمو هم از ذخیره آب خانه خبر داشت و از نگاه غمگینم حرف دلم را خواند که ساکت سر به زیر انداخت. عمو #قرآن میخواند و زیرچشمی حواسش به ما بود که امشب برای چیدن سفره افطار معطل ماندهایم و دیدم اشک از چشمانش روی صفحه قرآن چکید.
در گرمای ۴۵ درجه تابستان، زینب از ضعف روزهداری و تشنگی دراز کشیده بود و زهرا با سینی بادش میزد که چند روزی میشد با انفجار دکلهای برق، از کولر و پنکه هم خبری نبود. شارژ موبایلم هم رو به اتمام بود و اگر خاموش میشد دیگر از حال حیدرم هم بیخبر میماندم.
💠 یوسف از شدت گرما بیتاب شده و حلیه نمیتوانست آرامَش کند که خودش هم به گریه افتاد. خوب میفهمیدم گریه حلیه فقط از بیقراری یوسف نیست؛ چهار روز بود عباس به خانه نیامده و در #سنگرهای شمالی شهر در برابر داعشیها میجنگید و احتمالاً دلشوره عباس طاقتش را تمام کرده بود.
زنعمو اشاره کرد یوسف را به او بدهد تا آرمَش کند و هنوز حلیه از جا بلنده نشده، خانه طوری لرزید که حلیه سر جایش کوبیده شد.
💠 زنعمو نیمخیز شد و زهرا تا پشت پنجره دوید که فریاد عمو میخکوبش کرد :«نرو پشت پنجره! دارن با #خمپاره میزنن!» کلام عمو تمام نشده، مثل اینکه آسمان به زمین کوبیده شده باشد، همه جا سیاه شد و شیشههای در و پنجره در هم شکست.
من همانجا در پاشنه در آشپزخانه زمین خوردم و عمو به سمت دخترها دوید که خردههای شیشه روی سر و صورتشان پاشیده بود.
💠 زنعمو سر جایش خشکش زده بود و حلیه را دیدم که روی یوسف خیمه زده تا آسیبی نبیند. زینب و زهرا از ترس به فرش چسبیده و عمو هر چه میکرد نمیتوانست از پنجره دورشان کند.
حلیه از ترس میلرزید، یوسف یک نفس جیغ میکشید و تا خواستم به کمکشان بروم غرّش #انفجار بعدی، پرده گوشم را پاره کرد. خمپاره سوم درست در حیاط فرود آمد و از پنجرههای بدون شیشه، طوفانی از خاک خانه را پُر کرد.
💠 در تاریکی لحظات نزدیک #اذان مغرب، چشمانم جز خاک و خاکستر چیزی نمیدید و تنها گریههای وحشتزده یوسف را میشنیدم.
هر دو دستم را کف زمین عصا کردم و به سختی از جا بلند شدم، به چشمانم دست میکشیدم اما حتی با نشستن گرد و خاک در تاریکی اتاقی که چراغی روشن نبود، چیزی نمیدیدم که نجوای نگران عمو را شنیدم :«حالتون خوبه؟»
💠 به گمانم چشمان او هم چیزی نمیدید و با دلواپسی دنبال ما میگشت. روی کابینت دست کشیدم تا گوشی را پیدا کردم و همین که نور انداختم، دیدم زینب و زهرا همانجا پای پنجره در آغوش هم پنهان شده و هنوز از ترس میلرزند.
پیش از آنکه نور را سمت زنعمو بگیرم، با لحنی لرزان زمزمه کرد :«من خوبم، ببین حلیه چطوره!»
💠 ضجههای یوسف و سکوت محض حلیه در این تاریکی همه را جان به لب کرده بود؛ میترسیدم #امانت عباس از دستمان رفته باشد که حتی جرأت نمیکردم نور را سمتش بگیرم.
عمو پشت سر هم صدایش میکرد و من در شعاع نور دنبالش میگشتم که خمپاره بعدی در کوچه منفجر شد. وحشت بیخبری از حال حلیه با این انفجار، در و دیوار دلم را در هم کوبید و شیشه جیغم در گلو شکست...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد