مثل اینکه من اسم او را قبلاً میدانستهام. شرارهی چشمهایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا میآمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم، دراین دنیای پست یا عشق او را میخواستم و یا عشق هیچکس را.
بخوایم جدی بهت فکر کنیم با تمام اتفاقات بدش و فضای تاکسیک مدرسه هیچوقت خاطرات خوبشو فراموش نمیکنم
دلم بعد دیدم این ویدیو میخواد که کل شبو گریه کنه چون خود من انتخاب کرده تمام خاطرات خوب و بدشو پشت سرش بزاره و بیخیالشون بشه و تصمیم گرفته که ذز اون دوستی ها ازون اون حس دور بشه و از اون مکان و مدرسه بره چون فکر کرده که اسیبی که دیده بیشتره، اما شاید نباید اینکارو میکرد؟