قدم زنان و بی حواس به سوی نور حرکت میکرد
چیزی جز رسیدن به انتهای جهان را نمیخواست
توانی در جانش نمانده بود
خسته و ناامید قدم دیگر را برمیداشت
با هر قدمی که برمیداشت ناامیدی سراسر ذهنش ریشه میبستند
دنیایی که در آن میزیست دردناک تر از هرچیز بود
زیستن در میان آدمیانی که تورا نمیبینند سخت است
زیستن در میان بیگانگان برای روح جسمی بیجان ناخوشایند بود
او دنیای خود را میخواست تا به آرامش ابدی خود برسد
یافتن آرامش در این دنیا غیرممکن بود
زیرا این دنیا برای درد ساخته شده بود .
; یکشنبهٔ ۱۶ اگوست ٫٫ Linda
واقعا هرروز میومدم چک میکردم بلکه برگشته باشی، لطفا اگه قرار بود دوباره بری حتما قبلش خبر بده😭🙏
_
دست من نبود گوشیم شکست یهوو
خالهذتو کی ای اصلا😭