سلام جناب استاد
یادش بخیر
یک سال قبل در چنین شبی بعداز یک روز سخت به لطف حضرتعالی داشتیم به دیدار کسی میرفتیم که دوسال و اندی برای چنین جایزه بی نظیری، لیگ جتی شده بودیم
همه شرایط برای نیامدن ما فراهم بود
بدجور هم پشت سر هم جورِ نشدن میشد..
خودمون رو به آب و آتش زدیم که زودتراز همه برسیم و جلو ی جلو باشیم تا سیر حضرت آقامونو ببینیم
جزء اولین ها بودیم که رسیدیم پشت گیت اول
ولی جوری رقم خورد که تقریبا آخرین گروه بودیم که ثانیه هایی قبل از شروع سخنرانی به داخل هدایت شدیم
وقتی کل مسیر و گیت ها و پله ها رو نفس نفس میدویدیم باورمان شد با همه ی جور نبودن ها، ما واقعا طلبیده شده بودیم و مهمانان ویژه خود خود حضرت آقا بودیم..
انگار آقامون دوست داشتند ما هم مثل خادمان بیت دم در ساعات ها برای خوشآمد دیگر مهمانان بایستیم و به با حسرت نگاه کنیم
بیشتر زمان سخنرانی رو گوشه طبقه بالا، راه رفتم و ول ولا داشتم
بعد از مراسم با بچه ها میگفتیم بهمون نچسبید باید به استاد التماس کنیم این دفعه اگه عمری برامون باقی موند استاد برای یه دیدارحسابی، برامون پارتی بازی کنن که جلوی جلوی جلو بشینیم چشم در چشم آقامون..
شب روز نهم اسفند که پیام تبریک روز امو تربیتی اومد، داشتیم نقشه میکشیدیم چه جوری این پیام بهانه ای باشه تا خواهشمون رو به شما بگیم
دقیقا شب روزی که آن خاک سنگین روی سرهمه مون آوار شد😔
ما از لیگ جت نه لوح تقدیر میخواستیم نه کارت هدیه نه اردو نه هیچ چیز دیگه
اومدنمون برای دیدار، شبیه معجزه نبود خودِ خود معجزه بود
۲۰ ساعت پرماجرا و واقعا سخت از لحاظ روحی رو پشت سر گذاشتیم تا ابتدای تهران وقتی از پشت شیشه اتوبوس بنر بزرگ حضرت آقا رو دیدم و به خودشون توسل کردم پامون که از پله اتوبوس به زمین رسید انگار همه چیز و همه کس برای رسیدگی به امور ما مهیا بودند حتی راننده اتوبوسی که نمیشناختیم
حتی راننده تاکسی ناشناسی که آن وقت شب، حق نداشتیم اعتماد کنیم ولی انگار پایین پله اتوبوس بین این همه مسافر،فقط و فقط منتظر ما ایستاده بود تا در چشم بر هم زدنی بدون اما و اگر دنبالش راه بیفتیم و سوار ماشینش شویم...
... و حیف و صد حیف و حسرت..
که یک دل سیر حضرت آقامون رو ندیدیم
موجودات بی خاصیتی هستیم که عرضه ی سپر بلاش شدن هم نداشتیم...
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و انتظار دیداری دوباره که از ظهر روز ۱۲ آبان شروع شد و در صبحگاه ۹ اسفند پایان یافت ....
گوشیم زنگ خورد . آقای ایرانی بود و مژده خبر دیدار رهبری با بچه های تیم ...😭😭😭
خدایا باورم نمیشد من و دیدار رهبری ؟
ذوقم رو پشت خط تلفن تا حدودی کور کردم . اما اینقدر احساسات بهم غلبه کرده بود که دیگه بقیه ی صحبتهای آقای ایرانی رو متوجه نشدم .
دوست داشتم زودتر تماس رو قطع کنند تا به بچه ها خبر بدم . نفر اول به دخترم گفتم و دوتایی فقط جیغ میزدیم و بعدش یکی یکی تماس با بچه ها و جیغ و داد و خنده ...
بماند که این خوشحالی خیلی طول نکشید . چون دو ساعت بعد متوجه شدیم دعوت نامه و ابلاغیه سفر به آموزش و پرورش نرسیده . و تا پایان وقت اداری هم فرصتی نمونده بود .
استرس و اضطراب هر لحظه بیشتر میشد و تماس های دیوانه کننده هم هر ساعت بیشتر و بیشتر . دیگه دوست نداشتم صدای زنگ تلفن رو بشنوم چون هر لحظه احساس میکردم که ممکنه خبر کنسل شدن سفر رو بهم بگن و من میموندم و یک دنیا حسرت و غم ....
متوسل شدم به ائمه ...
ولی شد آنچه نباید میشد . نامه به اداره ی آموزش و پرورش نرسید 😭😭😭
دلهره و طپش های قلب خودم و بچه های تیم رو خوب حس میکردم اما هیچ کاری از دستم برنمیومد .
با امیدی که بیشتر بوی ترس از نرفتن میداد تماس ها رو با تهران شروع کردم.
آقای... تو رو خدا یه کاری کنید ما برسیم به دیدار
آقای ....خواهش میکنم اصلا نمیتونم به بچه ها بگم سفر کنسل شده
خانم .... بلیط ها رو خودم با هزینه ی خودم میگیرم فقط اجازه بدید ما بیایم
اما نشد که نشد . همه مدام حرف از مسئولیت میزدن و عواقب ناهماهنگی اردو و نبود نامه ی رسمی و....
سایت تهیه ی بلیط تهران ... رو نگاه کردم . خدایا فقط ۸ تا بلیط مونده حالا چکار کنم ، چطور به بچه ها بگم ؟
ساعت از موعد تهیه بلیط هم گذشت و نامه نرسید . و من موندم و یک دنیا بغض و حسرت و ناراحتی .
دوباره تماس و تماس و تماس
الو...
الو...
الو...
اما نشد که نشد
دیگه تموم شد و هیچ کاری از دستم برنمیومد
مثل بچه ای که مادرش رو گم کرده بود نشستم و فقط گریه کردم .
بعد از یک ساعت با بچه ها تماس گرفتم . سعی کردم بغض و ناراحتی ام رو پنهان کنم اما نتونستم . و صدای شکستن دل بچه ها روی سرم آوار شد .
چند ساعت بعد موبایلم به صدا دراومد
از شدت ناراحتی دوست داشتم موبایل رو به دیوار بکوبم
آقای .... بود . گفت میتونید با مسئولیت خودتون بچه ها بیارید تهران ؟
و من بدون لحظهای فکر و بدون اینکه ثانیه ای مکث کنم گفتم بله بله حتما .
اول از همه سایت تهیه بلیط رو نگاه کردم و خوشبختانه بلیط آخر شب برای ۸،۹ نفری خالی بود . با ترمینال تماس گرفتم و با التماس گفتم آقا ۷ تا بلیط میخوام اما هزینه رو نیم ساعت دیگه واریز میکنم . گفت نمیشه خانم . خودم رو معرفی کردم و چون آشنای همسرم بود قبول کرد تا نیم ساعت بلیط ها رو نفروشه
یکی یکی تماس با خانواده ی بچه ها رو شروع کردم و ماجرا رو توضیح دادم خدا رو شکر خانواده ها موافقت کردن و همه شون گفتن اصلا موردی نداره راهتون روشن .
نفس راحتی کشیدم و بلیط ها رو خریداری کردم
از ذوق داشتم پرواز میکردم . هم خودم هم بچه های تیم دفعه ی اول بود که میرفتیم دیدار حضرت آقا.
البته به جز دخترم که بار دومش بود
به شوق دیدار آقا ، از همون ظهر روز ۱۲ ام ، که دیدار تموم شد ، به انتظار صبح روز ۱۲ام سال بعد نشستیم
اما نمیدونستیم که ما قراره آخرین گروه دانش آموزی باشیم که با حضرت آقا دیدار میکنه 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
لیگ جت استان مازندرانخاطرهی بیتکرار .. دیدارِ یار.mp3
زمان:
حجم:
11.2M
🎧۱۲ آبان ۱۴۰۴؛ خاطرهای که دیگر تکرار نمیشود…
یک سال از سفر پراز خاطرهی تیمهای راهیافته به مرحله ملی استان مازندران گذشت؛ از ۱۱ و ۱۲ آبان ۱۴۰۴ که با هزار شوق و اضطراب راهی بیت شدیم…
اما حالا…
هشت ماه است که داغ شما ما را خیابانگرد کرده 🥺
دلمان لک زده برای صدای آن خندهی دلنشینتان…
دعایمان کنید که هجران سخت است، خیلی سخت….
#رهبرشهیدمان 🌱
#دیار_علویان
"جهادتبیین،باسبکی نوین"🌱
✊️🇮🇷دیارعلویان |@AlavianJet
🚀ستادلیگ جت استان مازندران