eitaa logo
حَنین🇮🇷
110 دنبال‌کننده
312 عکس
192 ویدیو
3 فایل
اینجا حَنین،پناه دل خستمه ♡ دختری که به کتابا و گربه ها زندست 📜 شروع مون:1404/4/9🖇 اصکی؟فور بزنی قشنگتره ولی محتوا منو تو نداره بردار استفاده کن ✨ 😶‍🌫ناشناسمون:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_h9an37&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
تف تو این زندگی که برا خودم ساختم 😭
😭😭دیگه نمیکشم
میخامتششششش😭😭😭😭
از عجایب کلاسمون بخام بگم اینکه ردیف ما میتونن هر چقد دلشون خاست پاچه همو بگیرن دودقیقه بعدم هیچی یادشون نباشه اما امان از وقتی که یکی دیگه پاچمون رو بگیره الفاتحه...
وقتی ازم میپرسن که چقد کتاب خوندن رو دوست داری میگم :به اندازه ای که حتا یه دقیقه هم وقت داشتم باشم کتابمو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن پ ن:صف انتظار دندون پزشکی
همه رفتن راهیان
فقط من جا موندم...💔
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
بهترین توصیفِ عمیقِ از چشم افتادن: روزی با خود فکر میکردم اگر او را با غریبه‌ای ببینم دنیا را به آتش میکشم! اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست و چه می‌کند… »دافنه دوموریه« @farsitweets
همه دارن درباره راهیان استوری میزارن من فقط اشک😭💔
واقعا الان به حال کسایی که رفتن راهیان غبطه میخورم خوش به حالتون که شهدا انتخابتون کردن... خوش به حالتون که تو سرزمین عشق قدم میزنین ... خوش به حالتون که به دیار عشق پا گذاشتین ...
به شخصه هیچ وقت تجربه عجیب راهیان نور رو فراموش نمیکنم سختی ساعت ها نشستن تو اتوبوس رو به جون خریدیم تا به دیار عشق برسیم از لحظه ای که تو اردوگاه احمدبن موسی استان فارس پا گذاشتم میدونستم این سفر با همه ی سفر های عمرم فرق میکنه . خسته گی راه تنم رو له کرده بود اما اون شام عجیب که فقط یه کم ماکارونی و یه دوغ خنک بود کللل خسته گیمو شست و با خودش برد . اون شب تا صبح چشم رو هم نذاشتم رو اون تخت های بلند دوطبقه این پهلو اون پهلو میشدم تا خابم ببره ولی دریق از یه لحظه خاب که به چشمای خستم برسه . نمیدونم چی شد به خودم که اومدم دیدم صدای اذان از بلنگو ها اردوگاه بلند شده خودم رو از تخت بیرون کشیدم یه نماز صبح دبش رو زدم به بدن و اماده شدم برا یه تجربه جدید. تو حیاط اردوگاه همه بچه ها اماده بودن تا این سفر تکرار نشدنی رو زندکی کنن فضای عجیبی بود همه بچه با یه ذوق شوقی به هم نگاه .میکردن یکی برا اون یکی چفیه میبست ،یکی چادر اون یکی رو مرتب میکرد، گروه ها با هم عکسای یادگاری میگرفتن .تو پس زمینه هم سرود های نجم الثاقب پخش میشد . دیگه وقت رفتن بود . از زیر قرآن رد شدیم و با ذوق زیاد سوار اتوبوس شدیم.صبحانه چیز زیادی نبود یه تیکه نون یه پنیر کوچولو به چند تا خرما اما همون صبحانه ناچیز عجیب به وجودمون نشست . اولین مقصد هویزه بود: قدم زدن تو فضای هویزه عجیب بود. هرجا قدم میزاشتی مزار شهدا کنار دستت بودن انگار همراهت بودن ،تعدادشون از دستم در رفته بود .همون جا کنار یکشون نشستم دستی رو قبر کشیدم و تو دلم گفتم اقا شماها دمتون خیلی گرمه مرسی که منه حقیر رو قبول کردین . لحظه های هویزه عجیب بود پر بغض پر دل تنگی و پر از اشک روایت هویزه تموم شد و به سمت اتوبوس ها برگشتیم اما من یه تیکه از قلبم رو تو هویزه کنار شهدا جا گذاشتم . مقصد بعدی شلمچه بود: از اتوبوس که پیاده شدیم اخر جادی خاکی که پر از سیم خاردار و پرچم های قرمز یا فاطمته زهرا بود اون حسینه رو دیدم با اون گنبد فیروزه ای رنگ تو صحرای بزرگ میدرخشید .شروع به حرکت کردیم له له میزدم به اون گنبد چشم نوار برسم. به محض اینکه وارد شدیم گل دسته های حسینه شروع به پخش اذان کرد. ما هم سریع جنبیدیم و صف های نماز تشکیل شد اخ که اون نماز دسته جمعی با اون همه دختر عاشق چقد به وجودم چسبید .حالا وقت ناهار بود جاتون خالی عجب جوجه ای بود. دیگه وقت روایت گری شلمچه بود تو اون صحرا بزرگ رو خاکا و زیر افتاب نشستیم اقای روایت گر صبت کرد از رشادت ها و عملیات ها .همین وسطا یهو گفت: دخترای گلم رو این خاکا که راه میرین اروم قدم بردارین این جا هنوز کلی شهید تفحص نشده داریم. قلبم اتیش گرفت و شعله هاش از چشمام پایین ریختن . روایت گری که تموم شد اقای راوی گفت بچه ها تو این صحرا پخش بشین و خلوت کنین.همه پراکنده شدن. یکی یکم خاک گوشه ی چفیش جمع میکرد،یکی اروم اروم زیر لب نوحه میخوند ،یکی با شهدا درد و دل میکرد،منم به گوشه نشستم و ذره ذره خاک شلمچه رو نفس کشیدم . شلمچه هم تموم شد و من باز یه تیکه ی دیگه از قلبم رو اون جا جا گذاشتم مقصد بعدی علقمه بود : دم غرو بود که به علقمه رسیدیم اعتراف میکنم غروب خورشید تو اون حال هوا کنار رودخونه کنار اون نی زار های عجیب چشم نواز ترین صحنه ی عمرم شد . هیچ وقت اشک هایی که تو چشمم روون شد و رو خاک عقمه رو ریخت رو فراموش نمیکنم علقمه سبکم کرد و من باز یه تیکه از قلبم رو تو علقمه جا گذاشتم . و مقصد اخر رزم شب بود یه نمایش عجیب و این حال هیجان اور و لذت بخش .که یه روایت حسابی درباره ی شهادت حضرت فاطمه؛ زمان شاه،جنگ ۸ ساله،داعش،فلسطین بود و به ظهور امام زمان ختم میشد هیچ وقت لهحظه ای از نمایش که مثلا امام زمان خوش رو معرفی میکرد و ما از ته دل سلام فرمانده میخوندیم رو فراموش نمیکنم .و یه باره دیگه یه تیکه از قلبم رو اون جا جا گذاشتم برگشت به خابگاه عجیب بود اینکه میدونستم فردا برمیگردیم عجیب تر .دلم به زره زره خاک راهیان گره خورده بود و میدونستم که این گره ها هیچی وقت باز نمیشه. صبح زود به سمت شهرمون راه افتادیم اما همین که حرکت کردیم یه چیزی رو فهمیدم من کل قلبم رو تو سرزمین عشق جا گذاشتم ❤️