هدایت شده از گسترده 8 ساعته
به اصرار خانواده ها برای ماه عسل رفتیم شمال.
" برشی از پارت رمان 👇پارت واقعی
- حالا منو خیس میکنی؟ آره؟!
تا اینو گفتم پا به فرار گذاشت
منم دویدم دنبالش...با خنده میدوید و من خیره به دخترکی بودم که داشتمش و نداشتمش...کاش این شرط کوفتی رو تموم میکرد و میذاشت با هم یکی بشیم.
برگشت و به من نگاه کرد،رسیدم بهش و بازوشو گرفتم،هنوز داشت میخندید
که بیشتر دلمو برد
چشم ریز کردم و کنار گوشش پچ زدم:
- مگه نگفتم شیطونی نکن! هوم؟
با خنده جواب داد
- کاری نکردم که...آب خوبه روشناییه!
ابرویی بالا انداختم
- عه...پس روشناییه!
سری به علامت تأیید تکون داد که منم مشتمو پر از آب کردمو...انقد به هم دیگه آب پاشیدیم تا هردو با لباس های خیس شده برگشتیم کلبه.
عجیب بود که دیلان زیر نگاه خیره ی من چمدونش رو باز کرد و برای اولین بار...
https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
آغازی جنجالی در دنیایِ خطر و عشق!
رمان کامل شده قلبمبهتودچارشد
عشقی که ممنوعه است🚫
من مرصادم با اینکه مأمور مخفی پلیس بودم، عاشق دختر یکی از کله گنده ترین خلافکارای ایران شدم! میخواستمش برام مهم نبود تو چه جایگاهی هستم! قرارمون بر ازدواج بود اما وقتی فهمید، من نفوذی پلیس بودمو باعث و بانیِ گیر افتادنِ پدرش واسم شرط گذاشت که بهش نزدیک نشم اما یکشب...
https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa