باید از همان دور دوستدارت میماندم؛
از نزدیک،
نا امیدکننده بودی عزیز من.
هرچقدرم از تاریکی او بگویی؛
تاریکی او از نورآفتاب هم برای هم برای من روشن تر است.
فکر میکردم وقتی ببینی توی این باتلاق چجوری دست و پا میزنم تا بهت بفهمونم درحال خفه شدنم،متوجه اتفاقات و دلایل اتفاقات این چند وقت بشی!تو میدونستی من این باتلاقو دوست دارم،دوست دارم چون باعث میشه یه ملیمتر بهت نزدیک تر باشم.
ولی تنها کاری که کردی این بود که وقتی از این ور و اون ور شنیدی چجوری توی اون وضعیت دست و پا میزنم،گفتی"احمق اگه بی حرکت بمونی باتلاق پست میزنه و میای بیرون".
تو حتی نفهمیدی من دست و پا میزدم برای اینکه یه ثانیه بیشتر توی اون باتلاق کوفتی بمونم!توی باتلاق دوست داشتنِ تو!