امروز روز پر کتابی بود، کتاب به دست رفتم بیرون، به کتاب و نقشش توی زندگیم فکر کردم، جلوی کتابخونهی یک مدرسه ایستادم، کتابی که یک روزی خودم خونده بودمش رو ورق زدم، کتابهای یک دختری رو از دستش گرفتم و محو زیبایی مصورشون شدم، کتاب به دست برگشتم، چند دقیقه بعد هم پست بستهای که هفتهها بود منتظرش بودم رو آورد؛ داخلش کتاب هم بود. 💞
دیدین بعضی مکالمهها یک طورین؟ رویشون رو که نگاه میکنید هیچ بدی ندارن اما ازشون حس بدی میگیرید، انگار عمقشون یک بی مهری بوده که شاید در ظاهر معلوم نباشه اما به جان شنونده میشینه...
یکی از بچههای دانشگاه تا الان یک سوال رو ۱۲ , ۱۳ بار ازم پرسیده، خب دختر خوب میخواستم جواب بدم تا الان جواب داده بودم چرا باز میپرسی؟
نزدیک دو هفتست منتظر پنجشنبه آخر ماهم که برم کتابفروشی و انقدر حواسم این چند روز پرت بود که ۱۰ شب روز جمعه یادم اومد🙂