eitaa logo
کانال کهریزسنگ
4.9هزار دنبال‌کننده
19.5هزار عکس
7.6هزار ویدیو
347 فایل
خبری ، اجتماعی ، فرهنگی ، مذهبی و شهروندی منطبق با قوانین کشور ، میزبان شهروندان شهرهای غرب استان ، کهریزسنگ ، اصغرآباد ، گلدشت ، کوشک و قهدریجان درشهرستان های نجف آباد ، خمینی شهر و فلاورجان ، آیدی ادمین : 👇 eitaa.com/admineeitaa
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شهدای شهر کهریزسنگ
مداحی_آنلاین_از_عشق_همیشه_مست_مستم_کریمی.mp3
4.28M
🌺 (ع) 💐دلی که سرمسته ابالفضله 💐نوکر پابست ابالفضله 🎙 ☫🇮🇷 🇮🇷☫ @shohadayekahrizsang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ماه ام البنین.mp3
10.68M
نماهنگ ماه ام البنین ❤️ 🎙 با اجرای گروه سرود نجم الثاقب تقدیم به حضرت عباس(ع) 😍 شادی دل مادرش خانم‌ام‌البنین💚 (س)
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ نگاری نازنین امشب می آید یَل ام البنین امشب می آید علمدار رشید و مهربانی بر آن سالار دین امشب می آید🌺 فرارسیدن میلاد با سعادت حضرت ابوالفضل العباس (ع) و روز جانباز مبارک باد.😍❤️ ‌✍️⁩ کانال کهریزسنگ در ایتا و روبیکا : ❤️𝙅𝙤𝙞𝙣 𝙪𝙨: ╭─┅─•°•🍃🌸🍃•°•─┅─╮ eitaa.com/kahrizsang rubika.ir/kahrizsang ╰─┅─•°•🍃🌸🍃•°•─┅─╯
جشن در حسینیه اعظم با سخنرانی دکتر محسن رضوانی هم اکنون
💫بخش هفتاد و دو💫 این همان قبری بود که برای بابا کنده بودند و آب بالا زد و گفتند:تا شهید بعدی این آب خشک می شود.حسین و یکی،دو نفر دیگر خاک هایی را که برای خشک شدن قبر داخلش ریخته بودند،بیرون آوردند،من هم سر خاک بابا نشستم و توی قبری را که تا چند لحظه دیگر مال على میشد،نگاه کردم. کمی بعد جنازه علی را توی تابوت گذاشته بودند و می آوردند.توان بلند شدن نداشتم. آرزو کردم کسی آنجا نبود و من آن طور که می سوختم،می توانستم آتش درونم را بیرون بریزم.توی مسجد بعضی از سربازها را دیده بودم که دوستشان شهید یا زخمی شده و آنها خیلی بی تابی می کردند.حرف ها و کارهای شان روی بقیه اثر بدی داشت.من با تمام رنجی که داشتم،نمی خواستم مثل آنها باشم. وقتی تشییع کنندگان به انتهای جاده خاکی رسیدند،بلند شدم و به پیشواز علی رفتم. کسانی که تابوت را بلند کرده بودند،راه را برایم باز کردند و من از اول تا آخر تابوت را دست کشیدم و بعد زیرش را گرفتم.و به طرف قبر که آمدیم،صدای علی در گوشم میپیچید،وقتی دا به او می گفت:علی کی عروسی تو رو ببینم؟می گفت:عروسی من روز شهادت منه،وقتی مرا به طرف قبرم می برند، من به حجله ام وارد می شوم.من دوست دارم با خونم خضاب کنم.این حرف های علی دا را می سوزاند.ولی علی با اعتقاد این حرفها را می زد.به همین خاطر،در این لحظات خیلی به من سخت میگذشت.وقتی فکر می کردم، این لحظه بهترین لحظه زندگی علی است که به دیدار معبودش می رود،به خودم میگفتم: من هم باید در شادی علی شرکت کنم.تا به قبر برسیم،با علی حرف می زدم.اصلا متوجه اطرافم نبودم.هیچ چیز را نمی دیدم.پاهایم یاری نمی کرد.چند بار پایم پیچ خورد و به زحمت تعادلم را حفظ کردم.تابوت را کنار قبر روی زمین گذاشتند.دیگر دلم می خواست کفن را باز کنم و صورتش را بینم ولی اطرافیان اجازه این کار را ندادند.گفتند:حرمت دارد.همانجا چسبیده به تابوت نشستم، دایی سلیم دیگر توی حال خودش نبود.مدام کنار جنازه می نشست و بلند می شد،راه می رفت و همین طور که بلند بلند گریه میکرد، میگفت:علی تو از من کوچک تر بودی،تو باید من رو دفن میکردی،چرا من؟!چرا من باید بالای سر جنازه تو باشم؟! بگو به پاپا چی بگم؟بگو به بی بی چی بگم؟ای خدا به مادرش چی جواب بدم؟یک لحظه سرم را بالا آوردم تا به دایی چیزی بگویم،دیدم لیال از دور می آید.هول خودم را جمع و جور کردم. اگر لیال مرا در آن حال میدید،بلافاصله می فهمید این شهید حتما عزیزی است که من این طور کنارش قرار گرفته ام.نمی خواستم لیال یک دفعه با این صحنه روبرو شود.بلند شدم.از علی فاصله گرفتم.لیال نزدیک شد و تا مرا دید،با حال خوبی گفت:سلام،دا رفت. گفتم:سلام.نگاه دقیقی به صورتم کرد و پرسید:چی شده؟ساکت ماندم.پرسید:شهید آوردند؟گفتم:آره.گفت:کیه؟مکث کردم و گفتم:از بچه های سپاهه،لیال سرک کشید و به آدم های دور و بر قبر نگاه کرد.انگار دید همه آشنا هستند.دوباره پرسید:من می شناسمش؟گفتم:آره.فکر میکنم میشناسی پرسید:اسمش چیه؟نتواستم لب از لب باز کنم.نگاهش کردم.نمی دانستم چه بگویم. داشتم فکر می کردم چطور اسم علی را به زبان بیاورم که خودش گفت:علی خودمونه، مگه نه؟سرم را تکان دادم و سریع گفتم:لیال تو رو خدا مواظب رفتارت باش.على آرزوی همچین روزی رو داشت.هر دوتا روبه روی هم نشستیم.لیال سرش را به آسمان گرفت و با یک سوز و ضجه ایی گفت:یا حسین،بعد با دست هایش صورتش را پوشاند و اشکهایش ریختند.آن چنان این کلمه را با صدای لرزانی ناله زد و گفت که احساس کردم تمام وجودش سوخت.صدای گریه آدم های دور و بر بلند شد.زینب خودش را رساند.لیال را بغل کرد و بوسید و دلداریش داد.لیال صدایش در نمی آمد.بدنش می لرزید و گریه میکرد. سرش را پایین انداخت،روسری اش را چنان جلو کشیده بود که صورتش را نمی دیدم. فقط چکه های اشک هایش را می دیدم که فرو می ریختند.در حالی که خودم هم می لرزیدم،خودم را کنارش کشیدم و بغلش کردم.دایی نزدیکمان آمد.او بدتر از لیال بود. مدام توی صورتش می زد،روی دستانش میکوبید،ناله میکرد و بیشتر دلم را خون می کرد.چند بار گفتم:دایی،دایی.آنقدر بی تاب بود که توجه نمی کرد.بلند شدم و گفتم: دایی تو مردی،تو باید به ما دلداری بدی،این انصافه که من تو رو آروم کنم ؟گفت:نمی تونم. وقتی دیدم علی را از تابوت درآورده اند و روی خاک های کنار قبر گذاشته اند،این دو را رها کردم و به طرف على رفتم.انگار توی قبر به خاطر شلوغی دور و برش خاک زیادی ریخته شده بود که دوباره پیکر را بلند کردند و با فاصله کمی آن طرف تر گذاشتند.میخواستند خاک توی قبر را خالی کنند.فرصت را غنیمت دانستم.رفتم سر على را بغل کردم و گره بالای کفن را باز کردم.گفتند:این کار رو نکن. گوش نکردم.روی صورت علی را کنار زدم، صورتش خیلی تمیز و براق شده بود.
💫ادامه بخش هفتاد و دو💫 خاک ها و سیاهی ها را شسته بودند.پوست صورتش آنقدر طبیعی و خوشرنگ بود که انگار اتفاقی نیفتاده و علی به خواب رفته است.فقط کمی لاغر شده و زیر چشم هایش گود افتاده بود.این هم به خاطر عمل جراحی اش بود.سرش را توی سینه ام فشردم و تا آنها او را از من بگیرند،صورتش را بوسیدم و به محاسنش دست کشیدم.درست مثل روزهایی که بعد از چند روز به خانه می آمد و سرش را توی بغل میگرفتم و می بوسیدم. یا زمانی که محاسنش را شانه می زدم.دایی طاقت دیدن این چیزها را نداشت.می گفت: بسه دیگه،دق کردم،تو رو خدا،ولی من نمی توانستم این لحظات را از دست بدهم،دیگر برایم مهم نبود.گاه خودم را کنترل می کردم و گاه آن قدر ضعیف می شدم که میگفتم هر چه می خواهد بشود.بلاخره زینب مرا کنار کشید و خودش سر علی را در بغل گرفت و بوسید.آنقدر قشنگ و راحت با او حرف میزد که انگار پسر خودش است.کارها و رفتار زینب را که میدیدم دلم برای دا میسوخت که اینجا نیست و برای همیشه از دیدن على محروم شد.به چشم های نیمه باز و لبخند روی لبهای علی خیره بودم که حسین گفت:پیکر را بدهید.به عقب برگشتم،حسین و پیرمردی که تلقین می داد با یکی از غسالها توی قبربودند. گفتم:من خودم می خواهم علی را بخوابانم. حسین بیرون آمد و من جایش را گرفتم. زینب هم به دنبال من آمد و مرد غسال خودش را بیرون کشید.پیکر را بلند کردند.من سرش را گرفتم.زینب تنه اش را.احساس کردم کمرم شکست.منتهی نه از سنیگنی پیکر علی که از سنگینی غم از دست دادنش. فکر میکردم دیگر راست نمیشوم،دیگر هیچ چیز نمی خواهم.باز همان حس تلخ به سراغم آمد.باز میگفتم این قلب را باید از سینه بیرون بکشم و تکه تکه اش کنم تا دیگر نه غم را بفهمد نه شادی را،نه گرما و نه سرما و نه هیچ چیز دیگر. دایی گریه میکرد و می گفت:این رو بیارید بیرون،الان دق میکنه.تو رو خدا بیا بیرون. من انگار که چیزی نمی شنوم،کار خودم را می کردم.علی را خواباندیم.به سختی در قبر نشستم.آرزو می کردم اتفاقی بیفتد و من دیگر از آنجا بیرون نیایم،بمیرم و با علی دفن شوم.با اینکه همه جا آفتاب بود،من در یک تاریکی و سیاهی دست و پا میزدم.فکرمیکردم همه چیز یخ زده و تنها وجود على است که همه چیز را گرم می کند.اگر من از علی جدا شوم،نابود می شوم.هی خم میشدم و صورتش را می بوسیدم.نوازشش میکردم. دلم می خواست کنارش می ماندم.دوست داشتم همین طور برایش حرف بزنم. زینب که دیگر از قبر بیرون رفته بود،با دایی سلیم و بقیه مرا به ستوه آورده بودند،مرتب میگفتند:بیا بیرون.آخر سر زینب و دایی دستانم را گرفتند و مرا بیرون کشیدند. پیرمردی که تلقین میداد،شروع کرد به شهادتین گفتن و تلقین دادن.اسامی ائمه را که می آورد،حس میکردم علی با شادی لبیک می گوید.حالا دیگر من پایین پای علی روی خاک ها افتاده بودم.کار تلقین که تمام شد، پیرمرد سنگهای لحد را گرفت و از پایین با شروع به چیدن کرد.چشم از صورت على برنمیداشتم.چقدر دیدن چیدن سنگ ها برایم گران تمام شد.هر سنگی را که میگذاشت، انگار یک قدم به آخر دنیا نزدیک تر می شدم. احساس می کردم بعد از گذاشتن آخرین سنگ،طوفان همه جا را فرا می گیرد و زمین میشکافد.مثل لحظات دفن بابا که به نظرم همه چیز یک خواب تلخ و غیرقابل باور بود، الان هم انتظار داشتم،على بلند شود و به من بگوید همه این ها یک کابوس بود.ولی با قرار گرفتن آخرین سنگ چشمانم کور شد.دیگر چیزی نمی دیدم.می خواستم فرار کنم ولی قدرت از جا برخاستن را هم نداشتم.انگار تمام وجودم منجمد شده بود.یک لحظه احساس کردم از روی زمین کنده شده و به طرف بالا می روم.توی یک خلاء بودم و دوباره به عمق سیاهچالی پرت شدم. دیوارهای بلند و سیاه که تا آسمان کشیده شده بودند،دورم را گرفته بودند.چون دست علی رو به بالا خشک مانده بود،اطمینان داشتم آن را در غسالخانه شکسته اند. درحالی که توی آن سیاهی دست و پا میزدم صدای شکستن دست توی گوشم به تکرار می پیچید.دستانم را روی گوش هایم گذاشتم. حالت تلخ و بدی که بهم دست داده بود زیاد و زیادتر میشد.یادم افتاد وقتی عباس فرحان اسدی شهید شد،به مادرش غبطه می خوردم و میگفتم خدا چقدر این مادر را دوست دارد که فرزند او را در راه خودش گرفته.قربانی اش را پذیرفته.بعد از خدا میخواستم ما را هم در زمره خانواده شهدا قرار دهد.حالا این اتفاق افتاده و آن لحظه رسیده بود.ولی جدا شدن از یک عزیز خیلی سخت است،خیلی نمیدانم وقتی پیر مردی که تلقین می داد بیرون آمد و خواستند روی قبر را بپوشانند، من چه کار کردم و چه حالی شدم که همه دست نگه داشتند.یک دفعه به خودم آمدم و دیدم همه نگاه ها به من است.گفتم:چی شده؟چرا دست نگه داشتید؟باز نگاهم کردند، خودم با دست خاک ها را به داخل قبر هل دادم.حسین با مظلومیت پرسید:آبجی خاکها رو بریزیم؟گفتم: آره.
کانال کهریزسنگ
🎥 پخش حسینیه معلی از امشب 🔹حسینیه معلی به مناسبت اعیاد شعبانیه از امشب روانه آنتن شبکه سه خواهد شد.
هم اکنون شروع برنامه حسینیه معلا از شبکه 3 سیما شمارا به دیدن این برنامه زیبا دعوت میکنیم🌸
🔺مهمترین اخبار خوب و امیدوار کننده‌ی ۲۴ساعت گذشته=۱۴۰۲/۱۱/۲۳
درود بر همشهری های عزیز، 🌺🌺🌺 روغن های درمانی و مراقبت پوست و موی اعلاء میخای, به کانالمون سر بزن 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3837657701Ce6afbf9e7a کلی محصولات طبیعی دست ساز درجه یک برای درمان 💥 و 💥 درمان ، و و 💥 کرم برای ، و ، 💥 و 💥 برای درمان ، ، ، ، ، ، ۰۹۰۵۴۹۶۵۹۶۶ 💥ارسال فوری و رایگان به سراسر کشور https://eitaa.com/joinchat/3837657701Ce6afbf9e7a
ضمن عرض تسلیت هفتمین روز درگذشت مرحومه ریحانه فتحی (شادی روحش صلوات).