کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت166 _همینه دیگه! میگم یکم به خودت برس! چیه فکر و ذکرت شده چیزای
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت167
از روی پله ها سلامش می دهم که حمیده باز کلاف شوخی را باز می کند و نخی از شوخی هاش را بازگو می کند:
_این چند وقته کارگاه شدم از بس که مراقبم تعقیبم نکن.
چند وقت پیش یه زن افتاده بود دنبالم، آقا مرتضی مگه ساواک نیروی زن هم داره؟
_والا چی بگم. واسه رد گم کنی هر کاری میکنن.
_ماشاالله شما هم کم رد گم کنی نمی کنین ها!
_چطور؟
_آخه این حال و روز زن شماست؟ ببین اصلا رنگ و رو نداره.
چقدر ازش کار میکشی؟ هر کسی طاقتی داره.
حمیده رویش را به من برمی گرداند و چشمکی می زند.
با اشارهی چشم و ابرو به او میفهمانم فعلا حرفی نزند.
اما انگار خودش را به نفهمی می زند. مرتضی چشمانش را ریز می کند و می گوید:
_والا چی بگم. خودش به فکر خودش نیست. منم هر چی میگم فایده نداره.
_حالا شما بیشتر بگین چون فرق کرده.
_هیچی فرق نکرده!
لب می گزم و منتظرم دوباره حمیده نگاهم کند اما دریغ!
انگار متوجهی حالاتم شده و از قصد نمی خواهد چشم در چشم شویم.
_چرا آقامرتضی! دنیا فرق میکنه، آدماش فرق می کنند.
مرتضی که از درهمی حرف های حمیده کلافه شده، رک و راست می پرسد:
_کی فرق کرده؟
_خانمتون!
نگاه مرتضی باعث می شود چشمانم را به طرف پایین سوق دهم و از خجالت آب شوم.
حمیده هم دست بردار نیست. مرتضی که تغییری در من نمی یابد می گوید:
_مطمئنید؟ حالت خوبه ریحانه؟
سرم را تکان می دهم اما نمیتوانم زبان بچرخانم.
حمیده آخر حرفش را به میان می آورد و لب می زند:
_فرقش اینه میخواد مادر بشه!
مرتضی که تا آن لحظه با نگاهش به جان موزاییک ها افتاده بود، سرش را بالا می آورد. انگار به گوش هایش اعتماد نمی کند و می پرسد:
_چیشده؟
این دفعه حمیده حرفش را رک و راست می گوید:" میخواین پدر بشین!"
دلم می خواهد زمین دهان باز کند و مرا ببلعد.
چنگی به گونه هایم می زنم و توی دلم کلی حرف نثار حمیده می کنم.
مرتضی بعد از چند دقیقه صدای خنده اش بلند می شود.
آن قدر بلند می خندد که صدای من در می آید و اشاره می کنم آرام باش.
دستش را به علامت مثبت تکان می دهد و جلوی دهانش را می گیرد.
حمیده هم که از کارش خوشش آمده لبخند پهنی می زند.
مرتضی از توی جیبش پاکتی در می آورد و مقابل حمیده می گیرد.
با لبخند می گوید:
_مزد این هفتمه، بخاطر این خبر خوشتون تقدیم شما.
اصلا باورم نمی شود! توقع همچین بذل و بخششی نداشتم.
فکر می کردم مرتضی هم مثل من باشد! اما او واقعا احساس خوشبختی می کند.
حمیده پول را قبول نمی کند اما مرتضی با اصرارهایش نمی گذارد دستش را رد کند.
حمیده نگاهی به ساعتش می کند و هینی می کشد. انگار برای بچه هایش دیر کرده. سریع خداحافظی می کند و مرا با حجم عظیمی از خجالت تنها می گذارد.
مرتضی با ذوق فراوان نگاهم می کند و تا می خواهد حرفی بزن خاموش می شود.
آخر سر هم می گوید تا جایی می رود و برمی گردد.
فکر می کنم شاید همهی این کارها صحنه سازی است تا دلم را آرام کند اما وقتی با کباب وارد خانه می شود حرفم را پس می گیرم.
نمی گذارد من دست دراز کنم و لقمه بگیرم. خودش لقمه می گیرد و به دستم می دهد.
گاهی ادا های بچگانه در می آورد و لحن کودکانه ای به صدایش می دهد.
همه اش نگاهم می کند تا ببیند لقمه را خورده ام یا نه؟
نصیحت را شروع می کند و می گوید:
_ماهروم، ازین به بعد نمیشه و نمی خوایم نداریم!
هر غذای مفیدی که میگم باید بخوری. بعدشم یکم به فکر خودت باش.
من هم با لبخند می گویم:" چشم! حتما!"
بعد از ظهر می خواهد بیرون برود اما می گویم:
_الان هوا گرمه! کجا میخوای بری؟
_راستش سلین جان اومده که بره دکتر. میرم ببرمش دکتر، تو کاری نداری؟
_پس شام میزارم و بیاریشون.
_نه، گفته شب میخواد برگرده. فکر نکنم وقت بشه. سلامتو بهش میرسونم.
تشکر می کنم و به گام های که او را از من دور می کنند خیره می شوم.
تا چند دقیقه مات و مبهوت اتفاقات امروز هستم!
چقدر مرتضی خوشحال بود! واقعا اگه در چنین وضعیتی نبودیم باز هم انتظار چنین رفتاری را از او نداشتم!
خانه را برای دورهی قرآن تمیز می کنم.
گاهی حالم خوب است و گاهی بد.
هنوز باورم نمی شود من مادر می شوم!
حس خوبی است که با خود بیندیشی و ببینی یک نفر به واسطهی تو نفس می کشد و زندگی اش به زندگی ات گره خورده.
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_121 ماشین رو روشن کرد وراه افتادیم منم وقتی دیدم قبول نمیکنه شرو
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_122
تماس رو وصل کرد و گوشی رو نزدیک گوشش برد و داد زد
-- چیه کثافت چرا زنگ میزنی ؟؟
مکثی کرد و ادامه داد
-- من آخرش تورو میکشم به قرآن میکشمت ،، همین الان ازت شکایت کردم منتظر باش تا بیان سروقتت آقا شهراد
دوباره یه مکث طولانی کرد و عصبی داد زد
-- چرا چرت و پرت میگی تو ،،، قبرستون جای خودتو و جدوآبادته
بعدش عصبی گوشیو قطع کرد و پرتش کرد روی داشبورد و عصبی لب زد
-- خدا جوابتو بده
سوالی نگاش کردم و گفتم
-- چی میگه ؟؟
-- چرت و پرت های همیشگی
هرلحظه سرعت ماشین بیشتر میشد با ترس نگاش کردم و گفتم
-- چرا دروغ گفتی که ازش شکایت کردی ؟؟؟؟
پارمیدا شونه بالا انداخت و گفت
-- نمیدونم ،،، گفتم شاید بترسه و دست از سرم برداره اما....
با تعجب گفتم
-- اما چی ؟؟؟
نفسشو سنگین بیرون داد و گفت
-- اما باور نکرد گفت تو اگه رفته بودی کلانتری که الان قبرستون بودی
مکثی کرد و با ترس لب زد و گفت
-- نمیدونم من خواستم بترسونمش ولی اون بدتر منو ترسوند
-- نگران نباش هیچ غلطی نمیتونه بکنه
سرعت پارمیدا هرلحظه بیشتر میشد با ترس نگاش کردم و گفتم
-- پارمیداجون سرعتتو کم کن
پارمیدا سری به معنی باشه تکون داد و پاشو روی ترمز گذاشت ولی هرچی منتظر موندم سرعت ماشین کم نشد ،،، با ترس نگاش کردم که پارمیدا وحشت زده لب زد
-- چرا ترمز نمیگیره !!؟؟؟؟
-- یعنی چی که نمیگیره ؟؟؟
پارمیدا سرشو تند تند تکون داد و گفت
-- به خدا ترمزش کار نمیکنه
وای خدایا خودت رحم کن ،،، پارمیدا انقدر با ماشین ور رفت که کنترل ماشینو از دست داد ودیگه چیزی جز جیغ و ضربه های که به سر و صورت وبدنم وارد میشد نفهمیدم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_122 تماس رو وصل کرد و گوشی رو نزدیک گوشش برد و داد زد -- چیه کثا
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_123
_لیلی
نور آفتاب به چشام خورد و آروم پلک زدم غلتی توی تخت زدم ومتوجه نبودن فرهاد شدم از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون صدای آنیسا به گوشم خورد که انگار داشت با مامان فرهاد حرف میزد
-- خاله جون اگه بیدار نمیشه من برم یه وقت دیگه مزاحم میشم
با شنیدن صداش بی اختیار پله هارو تند تند پایین رفتم که خاله سهیلا نگاهش به من افتاد بفرما و با لبخند روکرد به آنیسا وگفت
-- بفرما اومد
صبح بخیر گفتم و رفتم نشستم کنار آنیسا که خاله سهیلا گفت
-- عزیزم صبحانه میخوری ؟؟؟
سری تکون دادم و گفتم
-- نه مرسی فعلا گرسنه نیستم
خاله سهیلا باشه ای گفت و بلند شد ،،، چشمکیربه من زد و گفت
-- من برم تا شما هم باهم راحت باشید
آنیسا قبل از من به مامان فرهاد گفت
-- نه این چه حرفیه خاله
خاله سهیلا لبخندی زد و گفت
-- عزیزم خودمم بالا کار دارم
آنیسا با شنیدن این حرف مامان فرهاد سرشو به نشونه فهمیدن تکون داد....خاله سهیلام بدون هیچ حرف دیگه ای از پله ها بالا رفت ..... بعد از اینکه از رفتنش مطمئن شدم رو کردم به آنیسا و با لحن تندی گفتم
-- برای چی انقدر اصرار میکنی بذار بره ؟؟؟
آنیسا سر تاسفی برام تکون داد وگفت
-- واقعا برات متاسفم
شونه ای بالا انداختم و با بی خیالی گفتم
-- خب باش مشکل خودته
آنیسا با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت
-- زن بیچاره با تو چطور رفتار میکنه اونوقت تو چطور جواب محبتاشو میدی
کلافه لب زدم
-- توروخدا ساکت ،،، اول صبحی حوصله نصیحت شنیدن رو ندارم
مکثی کردم و باولحن سوالی گفتم
-- راستی برا چی اومدی اینجا ؟؟؟
-- چیزایی که الناز میگه حقیقت داره ؟؟؟؟
میدونستم الناز خانم باز دهن لقی کرده ولی سوالی پرسیدم
-- مثلا چی ؟؟؟
آنیسا ابرویی بالا انداخت و گفت
-- مثلا اینکه میخوای این مال و منالو صاحب شی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
♥️امیرالمومنین حضرت امام علی علیه السلام میفرمایند :
اینطور نباش که در دنیا چون زاهدان سخن گویی اما مثل دنیا پرستان عمل کنی.
📚نهجالبلاغه حکمت 159
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
✍رســـول الله (ص) :
در انسان پاره گوشتی است ڪه
اگر آن سالم باشد دیگر اعضای
بدنش هـم با آن سالـم می شوند
و هـرگاه آن بیـــمار شـود دیگر
اعــضای بدنش بیــــمار و فاسـد
میگردند آن پاره گوشت #قـلب
اســـت.
📚خصـال ص ۳۱ ح ۱۰۹
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌷خواهی که درپناه کرامات سرمدی
ایمن شوی ز فتنه وایمن زِ هر بدی
لبریز کن زِ عطر گل نور سینه را
با ذکر یک صلوات بر نبی وآل نبی🌷
🌷🌼اللّهُمَّصَلِّعَلي
🌷🌼مُحَمَّدوَآلِمُحَمَّد
🌷🌼وَعَجِّلفَرَجَهُــم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
حدیث
رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
وَ مَن شَهِدَ شَهادَةَ حَقٍّ لِيُحيِىَ بِها حَقَّ امرِىءٍ مُسلِمٍ اَتى يَومَ القيامَةِ وَ لِوَجهِهِ نورٌ مَدَّ البَصَرِ تَعرِفُهُ الخَلايِقُ بِاسمِهِ وَ نَسَبِهِ ؛
كسى كه براى زنده كردن حق يك مسلمان، شهادت حقّ بدهد، روز قيامت در حالى آورده مىشود كه پرتو نور چهره اش، تا چشم كار مىكند ديده مىشود و خلايق او را به نام و نسب مىشناسند.
من لا یحضره الفقیه ج3 ص 58 - الكافى(ط-الاسلامیه)، ج7، ص 381
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت167 از روی پله ها سلامش می دهم که حمیده باز کلاف شوخی را باز می
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت168
شب مرتضی با زنبیلی پر از تخم مرغ، گوشت، شیر و... برمی گردد.
انگار هنردست سلین جان است.
تشکر می کنم که می گوید:" یادم رفتا!"
دستش را توی جیبش فرو می کند و انگشتری طلا رو به رویم می گیرد.
_به سلین جان گفتم اونم گفت اینو بده به عروسم.
ببخشید دیگه، سلین جانه!
انگشتر را با شوق از دستانش می گیرم و با خنده جوابش را می دهم:
_کاش یکم دیگه میگفتی.
بعدشم چرا قبول کردی؟ بندهی خدا با چه آرزویی اینو خریده!
_آرزوش این بود که بفهمه نوه داره. حالا هم آرزوش براورده شده و گفته بده به تو.
واقعا از این همه لطف شرمسار هستم.
آن شب کلی فکر می کنم، به خودم... به بچه و به مرتضی...
مرتضی برای من همسری خوبی بود و مطمئنم میتواند پدر خوبی هم باشد.
غرق خیال هستم که چشمانم روی هم می روند و دیگر چیزی نمی فهمم.
صبح با صدای مرتضی از خوای بلند می شوم و نماز می خوانم.
آن زمان آبگرم کن مان کفاف حمام مان را بیشتر نمی داد و مجبور بودیم با آب سرد وضو بگیریم.
دستانم از سرما به قرمزی می زند و انگار تیکه ای یخ می شد.
بعد از آن لباس ها را توی تشت می ریزم و خوب چنگشان می زنم.
مرتضی از خانه بیرون می آید و مرا می بیند.
اخمی به صورتش می دهد و می گوید:
_مگه نمیگم کار نکن!
_عه، مرتضی! تو میگی کار سنگین نکن. لباس شستن که چیزی نیست.
دستش را به طرفم می گیرد و دستور می دهد:
_بده به من!
_تو مگه نمیخواستی بری؟ برو دیرت میشه.
_نه دیر نمیشه. اون لباسو بده به من.
لباس را به دستش می دهم.
آب های لباس چکه چکه کنان خود را بر روی زمین پرت می کنند.
لباس ها را در دستانش می چلاند تا آبش برود.
بعد تکان می دهد و روی بند پهن می کند. به ترتیب تمام لباس ها را پهن می کند.
تشکر می کنم و بعد دوباره نصیحت هایش را تکرار می کند و می رود.
نرجس زودتر می آید تا کمکم کند. سینی برایم می آورد و ساندویچ ها را داخلش می چینیم.
جمعیت خوبی می آیند و این بار به میل خودم قرآن می خوانم. همگی بهبه و چهچه کنان تشویقم می کنند.
با شنیدن تحسین ها حسی مرا قلقلک می دهد و آن این که تو از همه بهتر می خوانی!
تو خیلی خوبی! همه باید قرآن را مثل تو بخوانند.
این ندا زنگ خطری بود برایم. غرور!
تکبر است که انسان را از عرش به فرش می کشاند و خوار و ذلیلش می کند.
من شاید خوب باشم اما کامل نیستم!
من در حد قرآن خواندن بهترم اما شاید کسی در این جمع باشد که بهتر از من به قرآن عمل کند.
هیچ کس کامل نیست! تنها خدای احد واحد است که کمالهر چیزی است و عیبی ندارد.
در دلم استغفار می کنم.
ساندویچ ها را پخش می کنیم و وقتی چشمم به خانم مومنی می افتد می خواهم کمی بماند.
همه می روند جز نرجس و خانم مومنی.
نرجس مشغول تمیزکاری می شود و من با خانم مومنی دم در حرف می زنیم.
او می گوید چند نفر دیگری هم میشناسد که میتوانند به این خط وارد شوند.
تشکر می کنم و نام هایشان را برایم می گوید. تعریف بعضی ها را شنیدهام و بعضی ها را هم دیدهام.
وقتی حرف هایمان طولانی می شود یاد نرجس می افتم.
بیچاره حتما کارها را تمام کرده است! زود با خانم مومنی خداحافظی می کنم.
به آشپزخانه می رسم و با دیدن کارهای روی زمین افتاده نفس راحتی می کشم.
خیلی تشکر می کنم.
ظرف ها را خشک می کنیم و در همین حال می پرسد:" خیلی با خانم مومنی دمخور شدیا!"
_زیادی؟ نه بابا. بنده خدا آدم خوبیه؛ از حرف زدن باهاش لذت میبرم.
ببخشید که نتونستم بیشتر کمک کنم.
_نه عزیزم...
انگار حرفی توی گلویش زندانی شده. تا میخواهد حرفی بزند دهانش را می بندد.
دیگر کنجکاو شده ام و خودم می پرسم:
_چیزی شده نرجس جان؟
_نه مریمجون! راستش خیره به گمونم.
_خیر؟ چی هست حالا؟
کلید را با کنج چارقدش گره می زند. حس مبهمی در چهره اش وجود دارد و می پرسم:" خب بگو!"
_هنوزم اون کتابو داری؟
_کدوم؟
_همونی که گفتی مال خمینیه! یعنی چیز.... آیت الله خمینی.
نظرش را که می شنوم می خندم و می گویم:
_اها. کتاب رساله رو میگی؟
_آره! دوست دارم ببینم چی میگه که این همه طرفدار داره.
لج می کنم و برای اندکی حالگیری می گویم:
_نمیدمش! تو دلت نمیخواد.
_دلم؟ نه میخوام بدونم.
لبخند می زنم و تا پشیمان نشده کتاب را به دستش می دهم.
کمی نگاهش می کند، قطر کتاب زیاد است و توی دستش جا نمی شود.
دستان لرزانش کتاب را توی کیف می گذارد.
دیگر نمی دانم چه بگویم. دلم می خواهد از اولین بچهاش بگوید ولی نمیتوانم بپرسم.
دستانم یخ می کند و لپهایم گل می اندازند.
نرجس که کارها را تمام شده می بیند بلند می شود تا برود. من هم ناامیدانه منتظر فرصتی هستم که هیچ وقت به دست نمی آید.
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت168 شب مرتضی با زنبیلی پر از تخم مرغ، گوشت، شیر و... برمی گردد.
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت169
در را می بندم و همان جا می نشینم.
به یاد دارم وقتی خبر بارداری لیلا را از مادر شنیدم خیلی خوشحال شدم.
یک روز عصر مادر به خانه آمده و گفت چند ماهی می شود او بچع دارد.
اولش باورم نمی شد اما بعد با گفته هایش باور می کنم.
دلم برایش می سوخت و کلی برایش کار می کردم.
خانهی ما که می آمد دست به سیاه و سفید نمی زد و یک گوشه می نشست و دستور می داد.
من هم دل رحم بودم و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برایش می آوردم. وقتی مادر می آمد که همه چیز برایش رو به راه بود.
آقامحسن هم کلی خوراکی برایش می آورد.
فاطمه که به دنیا آمد چند وقتی خانهی ما بود.
من هم ذوق خاله شدن داشتم و مثل یک غلام حلقه به گوش، چشم گو اش!
هنوز هیچی نشده حسودیم می شود!
دلم میخواهد مادر اینجا بود و برایم ترشی و نازخاتون درست می کرد.
شب به مرتضی می گویم به مسجد برویم.
دلم حال و هوای خانهی خدا را کرده بودم. نماز را به جماعت می خوانم و گوشه ای به ستون تکیه می دهم.
غرق زیارت آل یاسین هستم که صدایی توی میکروفون می گوید.
_خواهرا و برادرا توجه کنین!
همهی شما منو میشناسین، تا حالا از من دروغ شنیدین؟
تا حالا حرف بدی زدم؟
همه میگویند نه، از خانم بغلی ام می پرسم این صدای کیست.
زن میگوید پیش نماز مسجد است و نامش مصطفی آقاجانی است.
خوب به حرف هایش گوش می دهم.
_دوستان شما نمیدونین، یعنی نمیخوان که بدونین که بیرون چی میگذره.
برادرا و خواهرای مبارز ما که اسمشون رو خرابکار گذاشتن توی زندانهای ساواک جونشونو دارن از دست میدن.
بدون حکم دادگاه اونا رو شهید میکنن! امام و رهبر ما رو از کشور و شهر خودش بیرون کردن. توی عراق هم آقا آسایشی ندارند.
این حزب بعث هر اتفاقی می افته ایشون رو مواخذه می کنه. بدونین! نگذارین اخبار غلط بهتون بدن.
روستاییان ما زیر سرمای همین امسال جونشونو از دست دادن. چرا؟
چون جاده ای نیست بهشون کمک بشه، حالا جاده باشه کی کمک کنه؟ جز مردم؟
کی کمک کنه؟ آیا شاه خودش رو از جنس مردم میدونه که با پول بیت المال کاخ میسازه.
توی بوران امسال کی کمک کرد؟ شاه برای خودش از یک کشور به اون کشور میره! ازین سواحل به اون سواحل و دنبال خوشگذرونیه.
من دیگه سکوت رو روا نمیدونم! اومدم امروز بهتون بگم اگر با امامتون بیعت کردین که هیچ...
اگر نکردین که هیچ پیشرفت و آزادی نخواهد بود. پشه های استعمار یعنی مستشارها، هر روز از خون من و شما بزرگ و بزرگ تر میشوند و این کشور، مملکت امام زمان (عج) نخواهد شد.
اگر امروز با رهبرتون همراه شدین سعادتمند هستین وگرنه مثل کسایی که علی (ع) رو تنها گذاشتن به عذاب الهی گرفتار میشین.
حالا بگین کی حاضر پشت امام و رهبرش بایسته؟ هر کی حاضره تکبیر بگه.
ندای اللهاکبر از گوشه گوشهی مسجد بلند می شود
پیر و جوان با مشت های گره کرده ندای حمایت می دهند.
یکی با چشمان اشک آلود و دیگری با چشمان سرخ از غضب دست تکان می دهد. من هم دهان به ذکر اللهاکبر و خمینی رهبر می گشایم.
مردم دیرتر از مسجد بیرون می روند، انگار تشنهی شنیدن هستند.
دوست دارند ساعت ها پای این حرف ها بشینند و فریاد حمایت سر دهند.
وقتی از مسجد بیرون می آییم تا خانه که حرفی نمی زنیم اما بعد نمی توانم بی تفاوت باشم. به مرتضی می گویم:
_آقامصطفی چقدر شجاعه! فکر نمی کردم اینقدر صریح صحبت کنه!
کاش من هم اینقدر شجاع بودم و بین خانومها به راحتی حرف میزدم.
مرتضی بعد شنیدن حرفم ناراحت می شود. انگار شادی چند دقیقه پیش اش را می گیرم و با چشمانی که مملو از ترس و نگرانی است نگاهم می کند و لب می زند:
_تو... مصطفی کار خوبی کرد اما تو نمیتونی.
احتمال داره خبرش درز کنه و بگیرنش اما تو...
حرفش را ادامه نمی دهد و از خانه بیرون می رود.
هاج و واج نگاه کتش می کنم که هنوز روی زمین است.
کت را روی جا لباسی می گذارم و با خودم فکر می کنم.
مرتضی خیلی احساسی شده بود، هر وقت خطری را دور و برم احساس می کند برفروخته می شود و ترس دارد اما اگر خودش در بدترین شرایط باشد هیچ اضطرابی ندارد.
وقتی از آمدنش نا امید می شوم روی تشک دراز می کشم و کم کم چشمانم مثل دوقطب آهن ربا روی هم می روند.
با صدای کوچکی از خواب می پرم.
مرتضی آمده و کلاهش را در می آورد؛ به چشمانش نگاه می کنم که رنگش به قرمزی لاله می زند.
جم نمی خورم تا فکر کند خواب هستم. دلم نمی آید که بفهمد من چشمانش را دیده ام.
تا دیر وقت نمی خوابم و با چشمانش باز به سقف زل می زنم.
در حالی که غرق خیال هستم یک فکر به سرعت شهاب سنگ به ذهنم خطور می کند.
هیچ اگر سایہ پـذیرد
منم آن سایہ ے هیچ...!!!
#خاقانی🖋
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....