eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
آزادی از درون مغز تو آغاز می شود چه بسیار انسان ها که دست و پایشان بسته نیست اما زندانیه افکار خویشند
آرام باش، به چیزی فکر نکن و به مسیرت ادامه بده، هرکجا زمین خوردی بلند شو، خودت را بتکان و راه بیفت، نه اینکه بایستی و افسوسِ سنگ‌هایی که ندیدی و باعث شدند بیفتی را بخوری! ندیدی و افتادی و تمام شد رفت... این تویی و این نفسی عمیق و این ادامه‌ی راه... رها کن برود هرچیز را که تمام شده... ╭☆
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عش
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق}💐💛 محجوبه سادات موسوی...✍ پارت229 فوراً به شهره خانم نگاه کردم با اشک های متعدد و نگاهی که به پایین بود سکوت اختیار کرده بود و هیچکس چیزی نمی‌گفت و فضای سنگینی خونه را احاطه کرده بود نگاهم را به سمت حمید آقا سوق دادم اون هم با سر پایین چیزی نمی‌گفت حامد با خنده‌ای مصنوعی گفت _ زن و شوهر بعد از چندین سال همو دیدین نمیخواین چیزی بگین؟ شهره خانوم با بعضی که در صدایش آشکارا دیده میشد گفت _من‌..من میدونم که‌..میدونم که..یعنی یادمه که هردومون در حق همدیگه بد کردیم..اول تو که بخاطر ظاهر و قیافه اومدی خواستگاریم،دوم من با اینکه می‌خواستم زن یکی دیگه شم رو آبروی داییم چشم بستم و دل به مال و اموال تو دادم بعدشم که تو خواستی طلاقم بدی و منم کینه به دل گرفتم و تو رو تو اون وضعیت رها کردم البته اینکه به آدم نادرستش اعتماد کرده بودم هم بی‌اثر نبود.. ولی..ولی ما الان باید همه چی رو درست کنیم..من و تو بااینکه میلیارد‌ها سرمایه داریم اینهمه سال زجر کشیدیم و تاوان پس دادیم هق‌هقی کرد و گفت _که من و تو خوب میدونیم داریم تاوان چی رو میدیم حمید در همین حین اشکی از گوشه چشم حمید آقا چکید.. ادامه دارد.. 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مراحل روشنفکری در ایران🧠 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
سالها گذشته ام چون سایه در پی ام می دوید و حال که به قله رسیده ام روبرویم ایستاده است ،چشمانش را چون میخ در چشمانم کوبیده و دستهایش.... دستهایش پایان همه تصویرهای دنیایم است آن لحظه که مرا به درون پرتگاهِ ذهنِ سیّالم هُل می دهد..‌. هیما🌱
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عش
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق}💐💛 محجوبه سادات موسوی...✍ پارت230 فکر کنم منظورشون دختری بود که اون رو به پرورشگاه سپرده بودند بودند تقریبا همه چیز خوب پیش می‌رفت نگاهی به ساعت مچیم انداختم چیزی تا شروع شیفتم نمونده بود رو کردم سمت بقیه و گفتم _ با اجازتون ما دیگه بریم..رادمهرجان.؟ رادمهر نزدیکم شد و رو به بقیه گفت _ ما دیگه رفع زحمت می‌کنیم حامد_واقعا ممنونم ازتون اگر شما نبودین معلوم نبود من بتونم موفق بشم یا نه خیلی ازتون متشکرم منظور حرفاش من بودم ولی نگاهش رو بین من و رادمهر تقسیم کرده بود _ خواهش می‌کنم ولی آقا حامد هنوز ما موفق نشدیم..توی اون شرکت داره کلی اختلاس و خلاف کوچیک شکل میگیره که ما کاملا مطلعیم ولی هیچکدوممون نمیتونیم ثابت کنیم بله درست میگین..اما من مطمئنم حق به حق‌دار میرسه.. _انشاءلله با اجازتون ما دیگه بریم حامد رادمهر هم گویا با هم صمیمی شده بودن و در حال خداحافظی از همدیگه بودن نگاهم به شهره خانوم افتاد که گفت _ من واقعاً ازتون ممنونم خانم دکتر..خیلی لطف کردین مکثی کرد و ادامه داد _به پدر و مادر سلام برسونید _ متاسفانه اونا از این ماجراها اطلاعی ندارن ادامه دارد.. 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق}💐💛 محجوبه سادات موسوی...✍ پارت231 _چرا؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم _ترجیح دادم چیزی بهشون نگم..برای همین رادمهر رو در جریان گذاشتم سری تکون داد و من و رادمهر بیرون رفتیم سوار ماشین شدیم و جلوی بیمارستان نگه داشت _رادمهر _جانم _به مامان بابا که حواست هست چیزی نگی؟ _اره بابا..ولی رویا ببخشید سنا میدونه..یعنی من بهش گفتم _سنا که اشکالی نداره فقط بهش بگو حواسش باشه جلو مامان بابا چیزی نگه _اره بابا میدونه..کی شیفتت تموم میشه؟ _فردا صبح زود _با چی برمیگردی؟ _با هرچی که تو این مدت باهاش برمیگشتم.. پشت چشمی نازک کردم و از ماشین پیاده شدم.خداحافظی کردیم و من شیفتم رو تحویل گرفتم آخرای شب توی اتاق استراحت تصمیم گرفتم دراز بکشم..مدتی نگذشت که اسمم رو پیج کردن و مجبور شدم از استراحت چند ثانیه‌ایم دست بکشم ادامه دارد.. 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
♥️🍃 وقتي اهدافتان را مينويسيد اتفاقي بسيار باور نكردني بين مغزودستتان رخ مي دهد؛ به گونه اي همزمان قانون -آرزو، -جاذبه، هماهنگي و تطابق را فعال ميكند! ‏از همین الان شروع کن و هر هدفی داری روی کاغذ بنویس و بچسبون به جایی که هر روز هر ساعت هر لحظه جلو چشمت باشه و وقتی خسته شدی یا نا امید شدی بهش نگاه کنی و پر قدرت و با انرژی بیشتر ادامه بدی. ╭☆°𝓻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وقتی هر کس برای گناه خودش دلیل میاره و دیگران رو مقصر میدونه... شک نکن خاوریها و زنجانیها هم مثل تو توجیه داشتن که تونستن اختلاس کردن...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یک نصیحت؛ هیچ کس یه فیلم هشت ساعته رو نگاه نمی کنه اما خیلی‌ها یه سریال هشت قسمتی رو می بینن همه خوبیهاتو یه جا برای کسی خرج نکن👌
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق}
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق}💐💛 محجوبه سادات موسوی...✍ پارت232 کلافه از جام بلند شدم و وارد بخش شدم غوغایی تو بخش اورژانس به پا بود کلی مجروح تصادفی اورده بودن و تا سرصبح مشغول رسیدگی به مجروح‌ها بودیم ی زوج با ی بچه دو یا سه ماهه داخل اتوبوس تصادفی بودن که هردوشون در حالت آی‌سی‌یو بودن.. اما بچه چون داخل قنداق و کریر بود کاملا سالم بود و به خواست خدا اتفاقی براش نیوفتاده بود بچه آشفته بود و کل بیمارستان رو روی سرش گذاشته بود به هر سختی بود آرومش کردن و خوابید دلم برای این طفل معصوم میسوخت..یاد خودم افتادم..تو این غوغای جنگ که هرکس سرش به کار خودش بود،مادر محمدعلی لطف بزرگی به من کرد این بچه‌هم مثل من بدون پدر و مادر اینجا بود و نیاز به نگهداری داشت کنارش نشستم و دستش رو گرفتم که انگشتش رو دور انگشتم حلقه کرد غرق خوشی شدم از این کارش کمی کنار دختر کوچولوی مهمانمون بودم که یکی از پرستار ها گفت _باید،زودتر زنگ بزنیم بیان این بچه رو از اینجا ببرن..محیط بیمارستان براش ضرر داره و ممکنه مریض بشه گفتم_آخه الان کله سحره کسی نمیاد که..باید صبح بشه نگاهی به ساعتم انداختم..چیزی به پایان شیفت نمونده بود در لحظه تصمیم گرفتم و گفتم ادامه دارد.. 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عش
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق}💐💛 محجوبه سادات موسوی...✍ پارت233 _من امروز این بچه رو میبرم خونه،تا بیان و تکلیفش معلوم بشه، گناه داره تو بیمارستان بمونه ممکنه مریض بشه طفلک پرستار_واقعاً؟ _ آره می‌برمش _ خدا خیرتون بده خانم دکتر لبخندی زدم و مشغول معالجه بقیه مریضا شدم بالاخره ساعت شیفتم تموم شد و من به طرف ایستگاه پرستاری رفتم و قنداق دختر کوچولو را در آغوش گرفتم شیفت رو تحویل دادم و به طرف خیابون رفتم بعد از مدتی راننده جلوی در خونه نگه‌داشت زنگ رو زدم و وارد شدم که مامان مثل همیشه به استقبالم اومد _سلام دخترم خسته... ادامه حرفش با دیدن قداق بچه در بغلم نصفه موند و متعجب گفت _این چیه؟بچس توش؟ لبخندی زدم و گفتم _سلام مامان جان..الان توضیح میدم فقط میشه بگید این بچه رو کجا بزارم؟ _مامان سریع پتویی روی زمین کنار تخت عزیزپهن کرد و بچه رو روش گذاشتیم _سلام عزیزجونم امروز چطوری؟ عزیز چیزی نگفت که گفتم _بقیه کجان مامان؟ ادامه دارد.. 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾