کلام طلایی 🌱
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت184 –خدارو شکر. انشاالله که همیشه خوب باشه.
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت185
گوشی را از روی کانتر برداشتم و همانطور که صفحهاش را روشن میکردم به طرف اتاقم راه افتادم. چند پیام داشتم. نورا بارها پیاده داده بود.
–کسی پیامی چیزی برایت نفرستاده؟ یک بار دیگر هم گفته بود:
– مادر شوهرم خیلی میپرسه اگه از آقا راستین پیامی امد به ما اطلاع بده.
چرا صدای پیامهایش را نشنیده بودم. با عجله بقیه پیامها را چک کردم.
از یک شمارهایی که برایم آشنا نبود هم یک پیام آمده بود. فوری بازش کردم. یک ویدیو بدون هیچ توضیحی از آن شماره ارسال شده بود. ترسیدم بازش کنم. نکند دوباره چیزی باشد که حالم را بد کند.
دل دل کردم. حتما از طرف پریناز است، شاید شمارهی جدیدش است. چارهایی جز دانلود کردن نداشتم. باید به خانواده راستین خبر میدادم.
دستم را روی ویدیو سُر دادم شروع به چرخیدن کرد. انگار در دلم با هر چرخشش بلوایی به پا میشد. قلبم، رگهایم، جزء جزء بدنم بر علیه من اغتشاش کرده بودند و میخواستند به آتشم بکشند. ولی درک نمیکردم اعتراضشان برای چه بود. پاهایم دیگر برای ایستادن یاریام نمیکردند.
روی لبهی تخت نشستم. دستهایم هم معترض بودند و نمیخواستند وزن گوشی را تحمل کنند. گوشی را روی تخت گذاشتم.
نمیدانم چرا اعضای بدنم از من پیروی نمیکردند. فقط چشمهای با دل و جان یاریام میکردند و با تمام قدرت به چرخش صفحه زوم کرده بودند.
بالاخره فیلم دان شد. دیگر طاقت نداشتم. با احتیاط لمسش کردم.
ابتدا تصویر یک تخت بود و کسی که روی آن دراز کشیده بود. تختی با میلههای فلزی، به نظر قدیمی میآمد. پتویی روی فردی که دراز کش بود انداخته بودند که نو به نظر نمیرسید. دوربین فقط پاهای فرد را نشان میداد. چند ثانیهایی دوربین ثابت بود تا این که کمکم به طرف بالا حرکت کرد. خدایا نکند این راستین است و اتفاقی برایش افتاده. احساس کردم دستهایم یک تکه یخ شدهاند و حس ندارند. زیر بغلم گذاشتمشان و فشارشان دادم. بالاخره با هر جان کندنی بود دوربین به صورت فردی که روی تخت دراز کشیده بود نزدیک شد. تا همینجا هم کافی بود تا تشخیص بدهم خودش است. راستین بود. دوربین روی صورتش زوم کرد. چشمهایش بسته بودند. نمیدانم خواب بود یا بیهوش. کمی ته ریش داشت. تا به حال با ته ریش ندیده بودمش. اخم ریزی بین دو ابرویش بود، شاید در خواب هم آرامش نداشت. خدا را شکر کردم که زنده است و حالش خوب است. فقط رنگش کمی پریده بود.
با دیدن تصویرش دهانم خشک شد و اینبار دیگر چشمهایم هم به جوشش درآمدند، طوری که دیگر تصویر را درست نمیتوانستم ببینم. دلم برایش خیلی تنگ شده بود. برای حرف زدنش، حمایتهایش، اخم کردنهایش و حتی برای شنیدن جملهی همیشگیاش "من اینجا بیشتر از همه به تو اعتماد دارم"
دوربین از اتاقی که راستین در آن قرار داشت بیرون آمد و به اتاق کناریاش رفت.
بعد روی میز جابجا شد و تصویر پریناز جلوی دوربین گوشیاش آمد. چشمهایم را روی هم فشار دادم تا تصویرش را واضحتر ببینم.
پریناز لبخند مضحکی زد و گفت:
–اُسوه خانم دسته گلی که به آب دادی رو دیدی؟ موقعی که میخواستی فرار کنی وقتی راستین بهت گفت برو همون اول میرفتی دیگه، مگه مجبور بودی فیلم هندیش کنی و حواس راستین رو پرت کنی، که آخرشم اینجوری بشه؟ البته شانسی که آورد ما زود تونستیم جلوی خونریزیش رو بگیریم، وگرنه الان جنازش رو روی دست مادرش گذاشته بودی.
لب زدم.
–لال بشی، خدا نکنه.
نگاهی به اطرافش انداخت و با یک اعتماد به نفس کاذبی گفت:
–الان حالش خیلی خوبه، دکتر گفته بهترم میشه. فقط یه کم درد داشت بهش آرام بخش تزریق کردیم تا راحت بخوابه.
این فیلم رو به خانوادش نشون بده که خیالشون راحت بشه. بعدشم بگو اگه پسرشون رو میخوان اول باید تو رو از سر راه من بردارن، تنها راهشم اینه که تو رو شوهر بدن، بعد از گفتن این جمله، خندهایی کرد و ادامه داد:
–باید باکسی ازدواج کنی که من میگم. میخوام بهت بفهمونم که دنبال نامزد یکی دیگه رفتن یعنی چی. همینطور راستینم باید بفهمه وقتی یکی رو وابستهی خودش کرده در برابرش مسئوله، من یک سال فقط با یاد اون خوابیدم و بلند شدم اونوقت حالا به خاطر نوع کارم من رو پس میزنه و به تو میگه منتظرم بمون؟ در اینجا مکثی کرد و انگار بغضش را قورت داد و دوباره دنبالهی حرفش را گرفت.
–راستین یا با من باید باشه یا با هیچ کس.
من چشم ندارم اون رو با یکی دیگه ببینم. حتی بمیرم هم بازم نمیخوام اون با کسی به جز من باشه، امیدوارم بفهمی و مثل همیشه لج بازی نکنی، اونی که باید باهاش ازدواج کنی قبلا خواستگاریت امده و توام نظرت بهش مثبت بوده، پس از دید تو پسر خوبیه، نمیدونم بعدا چت شده که نظرت عوض شد. حتما چشمت به نامزد من خورده. اوبرای لنز دوربین پشت چشمی نازک کرد و دنبالهی حرفش را گرفت.
ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت184 *راحیل* یک تِل گرهایی روی سرم گذاشتم و کمی رژصورتی خرج لبهایم کردم. به آشپزخانه که ر
#پارت185
نزدیک غروب بود که عمه گفت:
–فاطمه جان برو وسایل و لباسهامون رو جمع کن، چادرتم می خواستی اتو کنی زودتر انجام بده، چون شب داییت اینام میان دورت شلوغ میشه دیگه وقت نمی کنی.
بعد از این که فاطمه رفت. عمه رو به مادر آرش گفت:
–روشنک توام یه کم دراز بکش از صبح سرپایی.
عروس خانم توام برو توی اتاق نامزدت، تا منم اینجا یه کم استراحت کنم، بعد روی کاناپه دراز کشید.
عمه کلا رک بود و من از این اخلاقش خوشم میآمد.
اتاق آرش کمی به هم ریخته بود. بعد از این که مرتبش کردم کتابی برداشتم و روی تختش دراز کشیدم شروع به خواندن کردم. بوی عطرش از بالشتش می آمد و حواسم را پرت میکرد.
چند صفحه ایی که خواندم، پلک هایم سنگین شد و خوابم گرفت.
با حس این که ملافهایی به رویم کشیده شد چشم هایم را باز کردم. آرش از سرکار امده بود. سرش پایین بود و از زیر تخت بالشت در می آورد. چشم هایم را دوباره بستم. متوجه شدم که بالشت را کنار تخت روی زمین گذاشت و دراز کشید.
چند دقیقه به سکوت گذشت. می دانستم خواب نیست.
چشم هایم را باز کردم. گوشیاش زنگ خورد. به طرفش شیرجه زد و فوری دگمهی کنارش رو فشار داد و نگاهی به من انداخت.
با دیدن چشمهای بازم لبی به دندان گرفت.
–صداش بیدارت کرد؟
–نه، بیدار بودم. کی آمدی؟
–همین الان. بعد گوشیاش را جواب داد.
–سلام. آره میام. امدم دنبال راحیل
باهم بیاییم.
باشه، باشه.
#بهقلملیلافتحیپور