eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.6هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ 💫 اَللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلی‌مُحَمَّدٍوَآلِ‌مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ‌فرجهمَ💫 🌱🌸سلام صبح جمعه تون بخیر 🌱🌸 💫 ۲۳ مهر ۱۴۰۰ 💫 ۸ ربیع الاول ۱۴۴۳ 💫 ۱۵ اکتبر ۲۰۲۱ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
✍امام علی علیه السلام: همانا خداى سبحان روزى فقيران را در اموال توانگران واجب فرموده و هيچ فقيرى گرسنه نمى‌ماند، مگر آن كه توانگرى از وى بهره برده است و خداى تعالى توانگران را از اين، بازخواست خواهد كرد. 📚 نهج البلاغه حکمت ۳۲۸ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
رها ڪن عطرت را... موهایت را... تا بازگردند چلچله ها از ڪوچ ! به هواے آشیان تازه ... و من بمیرم از ذوق در این خوشے بے انتها ! 🖋 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
امام حسن عسکری علیه ‌السلام: مبادا [سرگرم شدن به] روزى ضمانت شده، تو را از كار واجبى باز دارد ميزان الحكمه جلد4 صفحه430 ◼️ شهادت جانسوز حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بر شما تسلیت باد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
دوسـت داشتـم مـوهایـت را ببـافم و بہ جاے ڪَل‌سـر شـعــر ببنـدم بہ مـوهایت تا بہ نسیـم ڪہ سپـردےشان دل عالـم آب شـود اما مـوهاے تـو بلنـد و شـعــر مـن ڪوتاه بود چاره‌اے نبـود جـز سـرودن بلنـدترین غـزل دنیـا یڪ "دوستـت‌دارم" سـاده ... 🖋 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸نهم ربیع الاول ☘آغاز ولایت و امامت و زعامت 🌸آخرین سحاب رحمت و یگانه ☘ذریه ذخیره دودمان آل طاها 🌸حضرت مهدی موعود(ع) ☘بر منتظران و چشم انتظاران 🌸ظهور تبریك و تهنیت باد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت169 در را می بندم و همان جا می نشینم. به یاد دارم وقتی خبر باردا
♥️👣 👣 در را می بندم و همان جا می نشینم. به یاد دارم وقتی خبر بارداری لیلا را از مادر شنیدم خیلی خوشحال شدم. یک روز عصر مادر به خانه آمده و گفت چند ماهی می شود او بچع دارد. اولش باورم نمی شد اما بعد با گفته هایش باور می کنم. دلم برایش می سوخت و کلی برایش کار می کردم. خانه‌ی ما که می آمد دست به سیاه و سفید نمی زد و یک گوشه می نشست و دستور می داد. من هم دل رحم بودم و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برایش می آوردم‌. وقتی مادر می آمد که همه چیز برایش رو به راه بود. آقامحسن هم کلی خوراکی برایش می آورد. فاطمه که به دنیا آمد چند وقتی خانه‌ی ما بود. من هم ذوق خاله شدن داشتم و مثل یک غلام حلقه به گوش، چشم گو اش! هنوز هیچی نشده حسودیم می شود! دلم میخواهد مادر اینجا بود و برایم ترشی و نازخاتون درست می کرد. شب به مرتضی می گویم به مسجد برویم. دلم حال و هوای خانه‌ی خدا را کرده بودم. نماز را به جماعت می خوانم و گوشه ای به ستون تکیه می دهم. غرق زیارت آل یاسین هستم که صدایی توی میکروفون می گوید. _خواهرا و برادرا توجه کنین! همه‌ی شما منو میشناسین، تا حالا از من دروغ شنیدین؟ تا حالا حرف بدی زدم؟ همه میگویند نه، از خانم بغلی ام می پرسم این صدای کیست. زن میگوید پیش نماز مسجد است و نامش مصطفی آقاجانی است. خوب به حرف هایش گوش می دهم. _دوستان شما نمیدونین، یعنی نمیخوان که بدونین که بیرون چی میگذره. برادرا و خواهرای مبارز ما که اسمشون رو خرابکار گذاشتن توی زندانهای ساواک جونشونو دارن از دست میدن. بدون حکم دادگاه اونا رو شهید میکنن! امام و رهبر ما رو از کشور و شهر خودش بیرون کردن. توی عراق هم آقا آسایشی ندارند. این حزب بعث هر اتفاقی می افته ایشون رو مواخذه می کنه. بدونین! نگذارین اخبار غلط بهتون بدن. روستاییان ما زیر سرمای همین امسال جونشونو از دست دادن. چرا؟ چون جاده ای نیست بهشون کمک بشه، حالا جاده باشه کی کمک کنه؟ جز مردم؟ کی کمک کنه؟ آیا شاه خودش رو از جنس مردم میدونه که با پول بیت المال کاخ میسازه. توی بوران امسال کی کمک کرد؟ شاه برای خودش از یک کشور به اون کشور میره! ازین سواحل به اون سواحل و دنبال خوشگذرونیه. من دیگه سکوت رو روا نمیدونم! اومدم امروز بهتون بگم اگر با امامتون بیعت کردین که هیچ‌... اگر نکردین که هیچ پیشرفت و آزادی نخواهد بود. پشه های استعمار یعنی مستشارها، هر روز از خون من و شما بزرگ و بزرگ تر میشوند و این کشور، مملکت امام زمان (عج) نخواهد شد. اگر امروز با رهبرتون همراه شدین سعادتمند هستین وگرنه مثل کسایی که علی (ع) رو تنها گذاشتن به عذاب الهی گرفتار میشین. حالا بگین کی حاضر پشت امام و رهبرش بایسته؟ هر کی حاضره تکبیر بگه. ندای الله‌اکبر از گوشه گوشه‌ی مسجد بلند می شود‌ پیر و جوان با مشت های گره کرده ندای حمایت می دهند‌. یکی با چشمان اشک آلود و دیگری با چشمان سرخ از غضب دست تکان می دهد. من هم دهان به ذکر الله‌اکبر و خمینی رهبر می گشایم. مردم دیرتر از مسجد بیرون می روند، انگار تشنه‌ی شنیدن هستند. دوست دارند ساعت ها پای این حرف ها بشینند و فریاد حمایت سر دهند. وقتی از مسجد بیرون می آییم تا خانه که حرفی نمی زنیم اما بعد نمی توانم بی تفاوت باشم. به مرتضی می گویم: _آقامصطفی چقدر شجاعه! فکر نمی کردم اینقدر صریح صحبت کنه! کاش من هم اینقدر شجاع بودم و بین خانومها به راحتی حرف میزدم‌. مرتضی بعد شنیدن حرفم ناراحت می شود. انگار شادی چند دقیقه پیش اش را می گیرم و با چشمانی که مملو از ترس و نگرانی است نگاهم می کند و لب می زند: _تو... مصطفی کار خوبی کرد اما تو نمیتونی. احتمال داره خبرش درز کنه و بگیرنش اما تو.‌‌.. حرفش را ادامه نمی دهد و از خانه بیرون می رود. هاج و واج نگاه کتش می کنم که هنوز روی زمین است. کت را روی جا لباسی می گذارم و با خودم فکر می کنم. مرتضی خیلی احساسی شده بود، هر وقت خطری را دور و برم احساس می کند برفروخته می شود و ترس دارد اما اگر خودش در بدترین شرایط باشد هیچ اضطرابی ندارد. وقتی از آمدنش نا امید می شوم روی تشک دراز می کشم و کم کم چشمانم مثل دوقطب آهن ربا روی هم می روند. با صدای کوچکی از خواب می پرم‌. مرتضی آمده و کلاهش را در می آورد؛ به چشمانش نگاه می کنم که رنگش به قرمزی لاله می زند. جم نمی خورم تا فکر کند خواب هستم. دلم نمی آید که بفهمد من چشمانش را دیده ام‌. تا دیر وقت نمی خوابم و با چشمانش باز به سقف زل می زنم. در حالی که غرق خیال هستم یک فکر به سرعت شهاب سنگ به ذهنم خطور می کند.
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت170 در را می بندم و همان جا می نشینم. به یاد دارم وقتی خبر باردا
♥️👣 👣 چند روز دیگر تولد مرتضی است! شانزده اردیبهشت که گفته بود. دلم میخواهد جشن کوچکی برایش بگیرم. فردا بعد از رفتنش به بازار می روم و پیراهن دوجیب و چهارخانه ای برایش می خرم‌. به دوره قرآن نمی رسم و مشغول کارهای روزمره می شوم که در به صدا می آید. چادر را از روی بند برمی دارم و در را باز می کنم. خانم مومنی با چند خانم چادری که یکی شان خانم دُرّی است وارد می شوند. خانم ها دم در می ایستند و من و خانم مومنی چند قدمی از آن ها فاصله می گیرم. توی گوشم زمزمه می کند: _خانم هاشمی، اینا خانومای مطمئنی هستن. هیچ شکی بهشون نیست. _خوبه! حالا که بیشتر شدیم میتونیم جلسه بزاریم تا اطلاعاتمون رو بهم بدین. میتونیم کارهای بزرگی هم انجام بدیم، چطوره؟ _من که حرفی ندارم ولی کاش همین امروز یا اصلا... همین الان! یه جلسه‌‌ی توجیهی براشون بزارین تا بدونن چند چند هستن. می پذیرم و با چهره ای گشاده با آن ها احوال پرسی می کنم. دست می دهم و آن ها را به خانه راهنمایی می کنم و چای می گذارم. تا چای آماده شود کنارشان می نشینم. سعی می کنم طوری رفتار کنم که احساس غریبی با من نکنند. _خب، خانما! شنیدم کارای بزرگی میخواین انجام بدین. اسماتونو میشه بگین؟ یکی که از همه کم سن و سال تر بود شروع کرد به حرف زدن: _سلام. من جز خواهر معصومه کسی رو نمیشناسم‌. من ملیحه اکرمی هستم. ۲۰ سالمه و نمیخوام به رویداد های اطرافم بی تفاوت باشم. سری تکان می دهم و همراه لبخندی ملیح می گویم: _خوشبختم ملیحه جان. کناری ملیحه شروع می کند به حرف زدن و با چهره‌ای ملوس می گوید: _خب‌‌‌... منم معصومه کوکبی هستم. همسن ملیحه جان و هم انگیزاش! همگی یک دور خودشان را معرفی می کنند. شهلا کریمی، زینب همدانی و محبوبه نادرزاده. پنج خانم و جوان پر انرژی که فکر می کنم بتوانیم کارهایی انجام دهیم. قرار می شود هر دوشنبه ساعت ۱۲ هم را ببینیم‌. اولین جلسه به سادگی گذشت و با خوردن چای هر کدامشان بلند می شوند. تا ناهار را بکشم مرتضی لباس هایش را عوض کرده و نشسته. باقالی پلو را بو می کند و لب می زند: _اووم! عجب مامانی هستی. از همین حالا دلم برای اون بچه می سوزه. اخم مصنوعی می کنم و با چین های پیشانی صورتم را عصبانی می کنم. _خیلیم مامان خوبی میشم. طفلک بچه ام که همچین پدری داره. _مگه من چمه؟ پشت چشمی برایش نازک می کنم و می گویم: _چت نیست؟ همچین خانمی گرفتی که بچتو بدبخت میکنه. _من کی همچین حرفی زدم؟ من منظورم این بود که حسودیم میشه. اگه بیاد یک ذره از محبت منو بگیره واای به حالش! من بچه مچه حالیم نیست. لبم را گاز می گیرم و با نگاهم سرزنشش می کنم. لبخندش تمام جدیت چند دقیقه قبلش را برملا می کند. همان طور که از خنده به نفس تنگی افتاده می گوید: _جدی گرفتی؟ نه... جون من! جدی گرفتی؟ _وا! تو که جدی و شوخیت معلوم نیست. مطمئنی حالا شوخی بود؟ _بله! _پس اولا باید بگم با اومدن این بچه محبت من به تو صد برابر میشه چون هر روز با یه کلمه و قربون صدقه باید مجبورت کنم کهنه بشوری. مردمک چشمانش تکان نمی خورد و فقط نگاهم می کند. صدای قورت دادن آب دهانش را می شنوم و بعد می گوید: _کهنه؟ چی هست؟ چشمکی برای رو کم کنی تحویلش می دهم و لب می زنم: _به موقعش میفهمی! بیچاره جدی می گیرد و تا آخر غذا سرش پایین است. وقتی دارم ظرف میشویم کنارم ظاهر می شود و می گوید: _کمک نمیخوای مامان کوچولو؟ سر تکان می دهم که یعنی نه‌ دستش را زیر آب می برد و مشت پر آبش را روی من خالی می کند. به لباس و دامن خیسم نگاه می کنم و عصبی می شوم. مرتضی همانطور که می خندد می گوید: _هنوزم من باید کهنه بشورم؟ دستم را پر از آب می کنم اما او پا به فرار می گذارد و خودش را توی دستشویی حبس می کند. تا برسم آب های توی مشتم تمام شده. تهدیدش می کنم که باید کهنه بشوید. شب بعد از آمدن مرتضی به او می گویم که جلسه داریم. او نظراتش را می دهد بعلاوه نصیحت های فراوان! دوره قرآن خانه ی یکی از همسایه بود و با نرجس به آن جا رفتیم. صاحب مجلس خیلی اصرار داشت من بخوانم. چون دل پیرزن را نشکنم شروع می کنم به خواندن. بعد از جلسه بلند می شوم که ناخوآگاه صحبت چند خانم را می شنوم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا