eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨﷽✨ 🔴برای الماس شدن تلاش کن ✍همگی لبوفروش‌ها را دیده‌ایم که فریاد می‌زنند: لبو لبو... و همیشه هم سرشان شلوغ است و مشتریانشان زیاد. اما تا به حال الماس‌فروشی را ندیده‌ایم که فریاد بزند: الماس الماس... آن‌ها صبور هستند، مدت‌های زیادی حتی سالیان زیادی زمان می‌برد تا الماس آن‌ها به فروش برود چون هرکسی سراغ الماس نمی‌آید. کسانی خریدارش هستند که قدرش را می‌دانند، قیمتش را می‌پردازند و شیوه نگهداری از آن را بلد هستند. هیچ‌وقت الماس برای اینکه دور و برش شلوغ باشد و زود به فروش برود، لبو نمی‌شود. برای الماس شدن باید صبوری کرد، باید با تمام وجود تلاش کرد و خالص بود. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فَصل ، فَصلِ عاشقی...! اما ; بازار ِ " ماندن "‌ها کِساد....! 🖋 https://eitaa.com/joinchat/190906423C02ecf4ef2d ی کانال که همه چی توش پیدا میشه داستان کوتاه ، تجربباتمون ، کلیپ ، شعر ، حدیث 🌺🌸🌺🌸🌺🌸 @Ajoor_va_joor 🌺🌸🌺🌸🌺🌸
فَصل ، فَصلِ عاشقی...! اما ; بازار ِ " ماندن "‌ها کِساد....! 🖋 ی کانال که همه چی توش پیدا میشه داستان کوتاه ، تجربباتمون ، کلیپ ، شعر ، حدیث 🌺🌸🌺🌸🌺🌸 @Ajoor_va_joor 🌺🌸🌺🌸🌺🌸
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺 🍃🌺 #طوفان_پر_از_آرامش #پارت_173
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺 🍃🌺 🍃 🌺 🌺 🌺 لیلی نگاهی بهن انداخت و گفت --تو حالت خوبه اينجا که کسی نيست با چشای گرد شدم به جاش خيره شده بودم و گفتم -- نه؛نه همینجا بود به قران همینجا بود لکه خونی که کنار پاتختی بود توجهمو جلب کرد با دستم به لکه خون اشاره کردم و گفتم --من حالم خوبه ببين اينم لکه خونش ليلی به لکه خون خیره شد نگاهمو به تراس که درش باز بود دادم به سمت تراس رفتم و با صدای بلندی ادامه دادم --کثافت از تراس فرار کرده ليلی به سمتم اومد و گفت -- بايد به پليس اطلاع بدیم --نه به هیچ عنوان -پس الان خودم يه درس حسابی بهش ميدم ليلی از اتاق زد بيرون ومنم دنبالش بدو بدو راه افتادم ومدام میپرسیدم --کجا ميری صبر کن اما اون بدون دادن جوابی از خونه زد بيرون منم دنبالش راه افتادم قبل از اینکه سوار ماشینش شه جوابمو داد --میرم حق اون کثافتو میذارم کف دستش توهم اگه بخوای میتونی همراهیم کنی سوار ماشينش شد منم از روی ناچاری سوار شدم تا شاید بتونم متقاعدش کنم 🌺 🌺 🍃 🍃🌺 🍃🌺🌺 🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌺🌺
کلام طلایی 🌱
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺 🍃🌺 🍃 🌺 🌺 🌺 #طوفان_پر_از_آرامش #پارت_174 لیل
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺 🍃🌺 🍃 🌺 🌺 🌺 _175 _ليلی ماشینو روشن کردمو بدون توجه به حرفاش راهمو ادامه دادم هرچی که به خونشون نزديک تر ميشديم التماسای پارمیسم بیشتر میشد --بااين کارت آبروی منو ميبری ديگه نمیتونستم حرفاشو تحملش کنم و گفتم --تو که کاری نکردی چرابايد آبروت بره --خودتو بذار جای من اين بدترين چيزيه که ميتونه سر يه دختر بياد --پس منم بدترين بلارو سر اون مردک ميارم --نه نباید این کارو بکنی بلاخره رسيديم ماشينو پارک کردم ماشين پليسایی که جلوی خونشون پارک بود توجه منو پارميس رو جلب کرد از ماشين پياده شديم پارميس با صدای آرومی گفت -- نکنه شهرام مرده باشه و پليسام برا همين اومده باشن دستمو محکم به بازوش کوبوندم اونم ساکت شد و دیگه حرفی نزد خودمونو به جلوی خونه رسوندیم خواستم برم تو که باديدن الناز سرجام خشکم زد -- تو اينجا چيکار ميکنی الناز سرشو به نشونه تاسف تکون دادو گفت -- برات متاسفم که با قاتلای برادرت زير يه سقف زندگی ميکنی وباهاشون رفت و آمد ميکنی --چه چرت وپرتی ميگی تو --پليسا يه فيلم مداربسته پيدا کردن آخرين نفری که پشت سر مهران رفته تو اون اتاق و بعدش سريع از اتاق زده بیرون شهرام بوده،،، این یعنی شهرام قاتله برادرته 🌺 🌺 🍃 🍃🌺 🍃🌺🌺 🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌺🌺
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺🌺 🍃🌺🌺🌺 🍃🌺🌺 🍃🌺 🍃 🌺 🌺 🌺 #طوفان_پر_از_آرامش #پارت _175 _ل
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸🌺🌸 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🌺🌺🌺🌺 🍃🌸🌸🌸 🍃🍃🍃 🍃🌺 🍃 🌸 🌺 🌸 176 حالت خفگی بهم دست داده بود با صدایی که سعی ميکردم بغضمو توش پنهون کنم گفتم --نه داری دروغ ميگی --آره من دروغ ميگم، اصلا پلیسام دروغ میگن پاهام دیگه تحمل وزنمو نداشتن به خاطر همين نشستم رو زمين صدای پارميس مدام تو ذهنم اکو ميشد --حالت خوبه، حالت خوبه کم کم صداهام برام گنگ میشدن دیگه حتی نميتونستم کوچک ترين عکس العملی رو از خودت نشون بدم تنها چیزی که از ذهنم عبور میکرد اون لحظه ای بود که صدای اسلحه تو گوشم پیچید 🌸 🌺 🌸 🍃🌺 🍃🍃🍃 🍃🌺🌺🌺 🍃🌸🌸🌸🌸 🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🍃🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸🌺🌸