🧚♂🧚♂🧚♂🧚♂🧚♂🧚♂🧚♂🧚♂
–نمیدونم از کی و از کجا شروع شد. فقط میدونم همهجا تاریک بود. گاهی همهمه و سر و صداهایی میشنیدم. ولی انگار داخل سیاهی بودم. جایی که هیچ نوری نداشت. ظلمت. تاریکی مطلق.
ناگهان احساس سبکی کردم. آزادی. کمکم ظلمت و تاریکی جای خودش رو به نور داد. نور بیشتر و بیشتر شد. طوری که همهجا روشن شد. اونقدر این نور زیبا بود که با دیدنش احساس لذت میکردم. یک نور شگفت انگیز و درخشان که اصلا چشمهام رو اذیت نمیکرد.
صدای پرستارها رو واضح میشنیدم. همه روی جسمم که روی تخت بود خم شده بودند و سعی میکردند کمکم کنن. دکتر مدام به پرستارها دستور میداد و بهم شوک میزدن...
رمــــــــــــــــــــــان
"عبور زمان از خواب بیدارت میکند"
منتظر باشین😍👏
سلام دوستـــــــــــــــان عزیز🌸
الوعده وفــــــــــــــــا🙏
خانم فتحیپور طبق قولی که به ما داده بودند
رمان جدیدشون رو به زودی
رونمایی میکنن.
رمانی آنلاین با عنــــــــــــــوان
.
.
.
"عبـــــــــــــــــــور زمان ازخواب
بیدارت میکند"
انشاالله تا چند روز آینده روزی
دوپارت براتون تو کانال قرار داده میشه.
❤️❤️❤️
🌸🌺🌼🌸🌺🌼🌸🌺🌼
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 #فتنه_های_دوست_داشتنی!
🎬 سخنان مهم استاد پناهیان در باب فتنه های اخراالزمان و ارزش این فتنه ها! با اینکه خیلی سخت و شدید هستند
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
#پارت اول رمان عبور از سیمخاردار نفس
👇👇👇
https://eitaa.com/kalametalaei/17
#پارت اول رمان باد برمیخیزد👇👇👇
https://eitaa.com/kalametalaei/5971
🍀🍂🍀🍂🍀🍂🍀🍂🍀🍂🍀🍂🍀🍂
روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند
روز و شب دارد
روشنی دارد
تاریکی دارد
کم دارد
بیش دارد
دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده
تمام می شود بهار می آید ...
👤 محمود دولت آبادی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌱
برای اینکه خوشحال باشی باید:
بیخیال چیزایی که رفته بشی
قدرِ چیزایی که مونده رو بدونی
و منتظر چیزایی که قراره اتفاق بیفته بمونی...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🕊❄️🕊❄️🕊❄️🕊❄️🕊❄️🕊❄️🕊❄️
صبح که می شود
دنبالِ اتفاقاتِ خوب بگرد
دنبالِ آدم هایِ خوبی
که حالِ خوبت را
با لبخند شون
به روزگارت سنجاق کنی
یک روزِ خوب، اتفاق نمی افتد
ساخته می شود👌
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫 #بادبرمیخیزد #قسمت166 ✍ #میم_مشکات سید کنار سیاوش نشست، دست روی زانویش گذاشت و گف
🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟
#بادبرمیخیزد
#قسمت167
✍ #میم_مشکات
راحله میدانست سیاوش دوست ندارد راحله بفهمد اما حس کرد لازم است به رویش بیاورد.
بارها دیده بود این اشک های نیمه شبانه را اما به رویش نیاورده بود ولی این بار لازم بود.
میخواست بشکند این غربت و تنهایی همسرش را!
سیاوش داشت همه چیز را در خودش می ریخت. ملاحظه راحله را میکرد وگرنه راحله میدانست نمیشود یکنفر اینقدر راحت با نابینایی اش کنار بیاید.
سیاوش خودش را روزها سرحال میگرفت اما شبها ... باید تمام میکرد این غصه خوردن های شبانه را که هم سیاوش را از پا می انداخت هم خودش را پیر میکرد. پیر غصه سیاوش!
وقتی سیاوش جواب نداد راحله گفت:
-میدونم که برای یه مرد سخته همسرش گریه ش رو ببینه اما برای یه زن هم سخته که بدونه همسرش غصه ای داره و ازش پنهان میکنه. ما قراره شریک زندگی هم باشیم. چرا با من حرف نمیزنی سیاوشم? فکر میکنی نمیتونم درکت کنم?
به نظر می آمد سیاوش هم دوست دارد حرف بزند اما هنوز مردد است:
-آخه تو خودت به انداره کافی مشکلات داری ... گفتن این حرفها جز اینکه ناراحتت کنه چه سودی داره?
-چه سودی از این بیشتر که تورو آروم کنه.. مشکلات زیاده، نمیخوام الکی بگم نه، مشکلی نیست اما اگه دلمون به هم گرم باشه و بتونیم به هم تکیه کنیم میشه بهتر با مشکلات کنار اومد، نه؟
سیاوش حس کرد دیگر نمیتواند از ناراحتی هایش با کسی حرف نزند. باید چیزی میگفت:
-الان کجایی? یعنی صورتت کجاست? درسته که نمیبینمت ولی دوس دارن موقع حرف زدن روبروت باشن
چقدر راحله دلش میگرفت وقتی یادش می آمد که سیاوش دیگر نمیتواند ببیند. کمی جا بجا شد و گفت:
-درست رو بروتم!
-این کوری برای من واقعا سنگین بود! اون هفته اول واقعا داشتم دیوونه میشدم. اصلا باورم نمیشد که دیگه نمیتونم ببینم. وقتی به این فکر میکردم که آینده م با این کوری چه شکلیه از زندگی سیر میشدم. گاهی آرزو میکردم کاش مرده بودم! از روز دوم تقریبا دیگه همه چی یادم اومده یود اما از عمد خودم رو میزدم به فراموشی... نمیدونم چرا... شاید چون زمان میخواستم که بتونم فکر کنم. شایدم چون میخواستم همه چیز، حتی خودم رو هم فراموش کنم.
سید گفت من عاقلانه رفتار کردم اما اصلا اینطور نیست. من تمام اون پرخاش گری ها و افسردگی هارو داشتم اما در درونم. چون آدم تو داری ام بروز بیرونی نداشت ولی درونم آشفته بود. مطمئنم سید هم میفهمید حالم رو.
اون یک هفته به همه چیز فکر کردم، از به هم زدن رابطه مون گرفته تا خود کشی!
من تبدیل شدم به یه آدم به درد نخور، دیگه حتی نمیتونم یه نونوایی ساده برم! چقدر باید طول بکشه که بتونم عادت کنم کارهای شخصیم رو بکنم... وقتی به این چیزا فکر میکردم دوست داشتم بزنم زمین و زمان رو به هم بریزم. اون روزی که اومدی پیشم قصد داشتم سرو صدا راه بندازم و کاری کنم که بری. میخواستم بزنم به سیم آخر. دیگه طاقتم طاق شده بود اما میدونی چی جلوم رو گرفت?
راحله لبخند دردناکی زد و پرسید:
-چی
-تو! تو راحی! اون یک هفته تو مرتب می اومدی و با وحود سردی من بازم با شور و علاقه باهام رفتار میکردی. انگار نه انگار که من یه ادم کور و بی مصرفم. وقتی برای اولین بار دستات رو گرفتم اونقدر گرم بود که قلبم رو گرم کرد. انگار همه غصه هام رو از بین برد. وقتی اشکت روی دستم افتاد همه خشمم خاموش شد. و وقتی بغلت کردم نیرویی گرفتم که حس کردم برای مقابله با سخت ترین مشکلات آماده ام. چطور میتونستم تورو از خودم برونم؟
وقتی لمست کردم، عشقی که به تو داشتم، و تا اون لحظه زیر خاکستر بود، تمام فکر هام رو پاک کرد. اما حالا، بازم فکر و خیال ولم نمیکنه! نمیدونم چکار باید بکنم.... شبها اونقدر فکر میکنم که خواب از سرم میپره یا تا صبح کابوس میبینم! سر دو راهی گیر کردم
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟 #بادبرمیخیزد #قسمت167 ✍ #میم_مشکات راحله میدانست سیاوش دوست ندارد راحله بفهمد اما
🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻
#بادبرمیخیزد
#قسمت168
✍ #میم_مشکات
- چه دو راهی سیاوش من?
سیاوش که دنبال دست های راحله میگشت و بعد از کمی جستجو پیدایشان کرد گفت:
-تو راحی، تو! اگه بخوام نگهت دارم آیندت با یکی مث من تباه میشه و اگه بخوام از خودم برونمت دلم رو چکار کنم? من بدون تو یک روزم دووم نمیارم و تو با من همه زندگیت از بین میره... نمیدونم چکار کنم راحله، نمیدونم
سیاوش این را گفت، دست های راحله را بوسید و به تلخی گریست.
و این بند دل راحله بود که پاره میشد با این اشک های جاری از چشمان سیاوش! چشم هایی که وقتی گریان میشد رنگشان تیره تر میشد.
این مرد گریان، درمانده و مستاصل همان سیاوش مغرور و شاداب او بود?
باورش سخت بود. چطور باید آرامش میکرد؟خودش هم بغض کرده بود با دیدن این اشک ها... با دیدن این حال
با خودش فکر کرد آدم ها، حتی اگر مرد باشند، یک وقت هایی نیاز دارند دست نوازشی روی سرشان بنشیند و آغوشی باشد که پناهشان شود و حالا سیاوش به این پناه نیاز داشت.
در این تاریکی شب و تیرگی دیدگان، خجالت ها پنهان میشد و غرور ها مخفی شده بود که سیاوش سفره دل را باز کرده بود.
باید پا میگذاشت روی همه ی باورهایی که میگویند مردها محکمند و نیاز به پناهگاه ندارند.
آغوشش را باز کرد و این مرد را که از غصه و نگرانی، چون عقابی زخم خورده میلرزید، در آغوش کشید.
سر روی شانه اش گذاشت و با دست کمرش را نوازش کرد تا آرامش کند.
چند دقیقه بعد، سیاوش کمی آرامتر شد. راحله پرسید:
-گفتی از روز دوم همه چیز یادت اومد؟
-تقریبا!
- پس صحنه تصادف هم رو هم یادت بود؟
- این تنها چیزی بود که از لحظه اول یادم بود.
راحله خودش را عقب کشید و همان طور که نگاهش را در صورت سیاوش می چرخاند گفت:
-اون لحظه ای که تصمیم گرفتی من رو از تصادف نجات بدی یادته؟ اون لحظه به چی فکر میکردی؟ به اینکه چه بلایی ممکنه سرت بیاد یا اینکه جونت به خطر می افته؟
- نه، اصلا!
- اگه فرصت کافی برای فکر کردن داشتی و این تنها راه نجات من بود باز هم همین انتخاب رو میکردی؟
-حتما!
-چرا؟
-چون دوستت داشتم و میخواستم بهت کمک کنم...
- و بابت این کاری که کردی پشیمونی؟
-اصلا راحله...چرا اینو میپرسی؟
راحله لبخندی زد، صورت سیاوش را میان دست هایش گرفت و گفت:
- پس حالا حال منو می فهمی... بهم حق بده که الان برای کمک به تو کنارت بمونم.... برای من این مهمه که چطوری به تو کمک کنم، اینکه در آینده چی پیش بیاد مهم نیست. هرگز هم پشیمون نمیشم چون منم دوست دارم!
سیاوش چند لحظه ای ساکت ماند، بعد کم کم لبخندی روی لبش آمد. چقدر آرام شده بود. کاش زودتر حرف زده بود. کاش زودتر از فکر هایی که آزارش میداد پرده برمیداشت!
چرا فراموش کرده بود که این دختر خوب بلد است آرامش کند?
راحله ادامه داد:
-دیگه هیچ وقت این فکر هارو به ذهنت راه نده چون اون وقت به من و علاقه م توهین کردی!
کمکش کرد تا دراز بکشد، پتو را رویش کشید. خم شد و چشم های سیاوش را بوسید:
-یادت باشه میتونی همیشه حرفهات رو به من بزنی!
راحله برگشت توی تخت خودش و سیاوش همان طور که دست هایش را زیر سرش میگذاشت و با چشمان بی فروغش به سقف خیره میشد گفت:
- تو بهترین اتفاق زندگی منی راحی!
راحله لبخندی زد و به کله قند بزرگی بزرگی فکر کرد که در دلش آب میشد از شنیدن این جمله....
چند دقیقه ای گذشته بود که صدای خر خر کوتاه سیاوش بلند شد. صدایی که نشان میداد سیاوش، بعد از مدتها، به خواب آرامی رفته است...
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌱🍀🌱🍀🌱🍀🌱🍀🌱🍀🌱🍀🌱🍀
ڪسانے به امامِ زمانشان
خواهند رسید،
که اهل سرعت باشند...!
و اِلّا تاریخ ڪربلا نشان داده،
که قافله حسینے
معطل کسے نمے ماند....
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....